اواخر اسفند ٦۰ به زندان قزلحصار منتقل شدم. واحدهای یک و سه به زندانیان سیاسی اختصاص داشت. ما را به واحد سه منتقل کردند. در حالی که چشمبند به چشم داشتیم با چادر روی زمین نشستیم. در همین وقت صدای مردی را شنیدیم که یاالله گویان به ما نزدیک شد. در باره حاج داود رحمانی خیلی شنیده بودیم. در حالی که تسبیحی در دست داشت با تمسخر گفت "حتما راجع به من شنیدهاید. من عاشق خون کافرها هستم." همانجا حکم مرا که١٥ سال بود ابلاغ کردند. من اعتراض کردم. او در پاسخ گفت "این کاغذ فرمالیته است. اگر آدم شوی شاید یکی دو سال دیگر آزاد شوی وگرنه اعدام میشوی." دادگاه که من با چشمهای بسته در آن حضور یافته بودم سه دقیقه بیشتر طول نکشید. مرا به جرم پخش اعلامیه و نشریه، شرکت در کوهپیمایی و تبلیغ و ترویج مارکسیسم به١٥ سال زندان محکوم کرده بودند.
ابتدا به بند هفت منتقل شدم. هر زندانی که وارد قزلحصار میشد ابتدا به این بند برده میشد، بعد توابین تشخیص میدادند که صلاحیت کدام بند را دارد. بند سه توابین، بند چهار تاکتیکیها و بند هشت بند تنبیهی بود.
بعد از مدتی ما را به بند چهار منتقل کردند. با ورود به بند از یک محوطه چهارگوش که میلههایی آن را از راهرو بند جدا میکرد و به زیرهشت معروف بود، گذشتیم. این بند سلولهای بزرگ و کوچک داشت. دورتادور سلول تختهای سه طبقه چیده بودند. از این که بعد از گذراندن دوره بازجویی و تحمل شرایط سخت اوین خود را در آنجا مییافتیم، خوشحال بودیم. بند چهار حیاط بزرگی و باغچههایی با گل و سبزه داشت. با وجود سیمهای خارداری که دورحیاط کشیده شده بود، در مدت هواخوری میتوانستیم بعد از مدتها آسمان را ببینیم. هر روز نوبت سرکارگری یک سلول بود. در طول راهروی بزرگ سفرهای پهن میشد. زندانیها هر کدام جلو سلول خود مینشستند. قوانین را رعایت میکردند زیرا خود آنها نظم و قانون را وضع میکردند. اکثر کارها به شکل جمعی انجام میشد. حتی مجاهدین نماز جمعی میخواندند. بعدها مسول بند آن را ممنوع کرد.
بعد از سختیهای دوران بازجویی و بلاتکلیفی، به یک آرامش نسبی رسیده بودیم. اما مدت این آرامش کوتاه بود. اکثر زندانیها حکمهای درازمدت داشتند. به ندرت اتفاق میافتاد زندانی بعد از اتمام دوران محکومیتاش آزاد شود. اگر کسی بعد از اتمام حکماش میخواست آزاد شود، میبایست در حضور دیگر زندانیان مصاحبه میکرد و از هفتخوان رستم میگذشت. توابین در باره زندانیانی که مصاحبه میکردند به حاجداود گزارش میدادند. او با مراجعه به گزارشهایی که دریافت کرده بود محک میزد که زندانی واقعا توبه کرده است یا نه. قبل از هر سوال دیگری از زندانی میپرسید انگیزه هوادار شدنش چه بوده است. با طرح این سوال زندانی را وادار میکرد بگوید به خاطر هواهای نفسانی به فعالیت سیاسی روی آورده و اکنون از کرده خود پشیمان است. زندانی میبایست بگوید برای اثبات روی آوردنش به اسلام، شرایط آزادی را پذیرفته است.
در این بند تقریبا از امکانات نسبی برخوردار بودیم. یک شب حاج داود یاالله گویان وارد بند شد. همگی دویدیم چادر سر کردیم. وقتی او وارد بند میشد باید همه زندانیها در عرض یک ثانیه چادر سر میکردند. اگر چادر در دسترس نبود میباید پتوی سیاه را به سر میانداختند. همه در سلولهای خود نشستیم. حضور او رعب و وحشت در دلها میانداخت. جلوی هر سلول میایستاد و در سکوت چهرهها را وارسی میکرد. کسی حق نداشت چشم در چشم به او نگاه کند. نگاهش همیشه تمسخرآمیز بود. به بعضی از زندانیان که میشناخت میگفت "نمیگذارم روی آزادی را ببینی." بعد از سرکشی به سلولها به زیرهشت رفت و مسول بند اعلام کرد تمام زندانیانی که به اتهام چپ دستگیر شدهاند زیرهشت جمع شوند. نمیدانستیم حاج داود برنامه تازهای برایمان دارد. همه زیرهشت رفتیم. او مدتی با کاپشن شلوار سربازی و پوتینهای سنگیناش جلو ما رژه رفت و سپس به سخنرانی پرداخت. به مارکسیستها فحش میداد و ما را تفالههای مارکسیسم میخواند. نمایش مسخرهاش را با این جملات پایان داد: " همه شما چپیها باید انزجارتان را از مارکسیسم و گروهتان در جمع زندانیان از پشت میکرفن اعلام کنید." ما که در آن زمان از موضع انفعالی برخورد میکردیم پرسیدیم، چرا ما که کاری نکردهایم. گفت: همین که گفتم. یک هفته بیشتر وقت ندارین. هر کس قبول نکرد جایش در بند هشت است. بعد از رفتن او بحث بین ما درگرفت. میگفتیم نباید به انزجار تن داد. امروز انزجار، روز دیگر گزارش از بند. اگرچه پذیرش یا عدم پذیرش انزجار به موضع گیری هر کس در دادگاه بستگی داشت، اما این قاعده نبود. هر کس بنا بر ارزیابیها و موضعگیری شخصی خود آن را میپذیرفت یا رد میکرد.
پیشنهاد حاج داود ضابطهای بود برای ماندن در بند چهار. تعدادی آن را پذیرفتند. یک هفته بعد، حوالی شب، حاج داود به بند آمد ٤۰، ٥۰ نفر از ما را به خط کرد و از بند بیرون برد و به بند هشت که روبروی بند چهار بود منتقل کرد. ما را در سه سلول جا داد. دستور داد در سلولها بسته شود. درها فقط به تعداد وعدههای غذا و شب هنگام خواب باز میشد. صبحها از ساعت هشت تا ١٢ در سلول بسته بود. از ١٢ تا دو بعدازظهر برای ناهار باز میشد و مجددا تا غروب بسته میماند.سلولها کوچک بودند و بند سرد و نمور.
از هواخوری خبری نبود. برای خشک کردن لباسهایمان از میلههای زیرهشت استفاده میکردیم. بیشتر بچهها بیماری پوستی داشتند. هفتهای یک بار پزشک که خودش هم زندانی بود میآمد و میگفت بیماری همه عصبی است. حاج داود مرتب میگفت: اینجا بند تنبیهی است و فاقد هر نوع امکانات. اگر امکانات میخواهید تشریف ببرید بند دیگر.
با وجود فقدان حداقل امکانات، ما این بند را به بندهای دیگر ترجیح میدادیم زیرا از تواب در این بند خبری نبود. در واقع برای خود من زندگی در بند هشت بهترین دوران زندان بود. زیرا روزنامه جمعی میخواندیم، ورزش جمعی میکردیم و کارگری جمعی بود. مسول بند فقط برای باز کردن در سلولها و بردن بچهها برای ملاقات به بند میآمد. او به بهانههای گوناگون ما را برای تنبیهات شبانه ویژه حاج داود میفرستاد. از جمله به خاطر خواندن روزنامه جمعی، ورزش جمعی و درگیری با مسول بند، بهویژه به خاطر تاخیر در ورود به سلول مدام تنبیه میشدیم. یک روز حاج داود ١٢ نفر را صدا کرد. آنها را مدت ١٥ روز در دستشویی حبس کرد و مدام جیره شلاق میداد.
به مناسبت٢٢ بهمن در سلولها باز شد. اما باز هم هر شب به بهانههای مختلف اسامی تعدادی را میخواندند و به زیرهشت و یا انتهای راهرو میبردند. باید با چادر و چشمبند میایستادیم. حاج داود بی سروصدا و بدون آن که کسی صدای پایش را بشنود میآمد. ناگهان به ناسزاگویی میپرداخت و فحش میداد. او میگفت مقررات بند را رعایت نکردهاید و با مشت و لگد به جان ما میافتاد و تا صبح ما را سرپا نگه میداشت. صبحها بیخبر میآمد و با پوتینهایش ضربههای محکمی به کمر و پشت ما میکوبید. آنقدر که احساس میکردیم به هوا پرتاب شدهایم. پس از آن با مشت به سر و صورتمان میکوبید.
روزنامه مهمترین وسیله ارتباط ما با خارج از زندان بود. در آن زمان برخی تحلیل میکردند که رژیم قادر نیست تداوم پیدا کند و به زودی با یک کودتای بورژوازی سرنگون خواهد شد. این عده عقیده داشتند که کمونیستها باید نظرات خود را در زندان علنی کنند. ما اگرچه نماز نمیخواندیم اما هیچگاه علنا نظرمان را اعلام نمیکردیم. در میان عدهای بحث بر سر این بود که باید هویت واقعی خویش را در زندان اعلام کنیم. آنها عقیده داشتند میباید دلیلی که به جهت آن در زندان هستیم به روشنی اعلام شود. گفته میشد که باید حقوق خود را به عنوان زندانی سیاسی خواهان شویم و در جهت تثبیت آن مبارزه کنیم.
در این بحبوحه ٧۰ زندانی سرموضعی را از اوین به بند هشت تنبیهی قزلحصار منتقل کردند. با آمدن آنها بند جنب و جوش بیشتری گرفت. بعضی از آنها از ردههای بالای سازمانها بودند و در بازجویی مقاومت خوبی از خود نشان داده بودند. آنها هم تاکید میکردند که نباید به مقررات تحمیلی که هویت ما را زیر سوال میبرد تن داد. آنها از تحریم علنی شرکت در برنامههای آموزشی زندان، گوش دادن به مصاحبههای تحمیلی که هویت ما را زیر سوال میبرد و نماز خواندن دفاع میکردند. اگرچه ما نماز نمیخواندیم اما بحث بر سر این بود که نه تنها باید نخواندن نماز را اعلام کنیم، بلکه از آزادی فکر و اندیشه خود دفاع کنیم. آن زمان ما از موضع انفعالی پای مصاحبهها و برنامههای آموزشی اجباری مینشستیم اما موضع جدید، تحریم کامل این برنامهها بود. با وجود این که گرایش عمومی زندان در آن زمان مقاومت منفی بود.
در سلولها دوباره بسته شد و در هر سلول یک و نیم در دو متری حدود ٢٥ نفر را جا دادند. فشارها روزبهروز بیشتر میشد. هر سلول یک تخت سه طبقه داشت که برای خوابیدن تقسیم میکردیم. پنج نفر زیر تخت میخوابیدند که تنها سر و گردن آنها بیرون بود. پنج نفر روی طبقه اول تخت، پنج نفر طبقه دوم، چهار یا پنج نفر روی طبقه سوم در عرض تخت میخوابیدیم. در سلولهای مجاهدین و تعدادی از چپها باز بود. مجاهدین سرموضعی و تشکیلاتی داخل زندان هم در این بند بودند. روزهای گرم تابستان در این سلولهای تنگ جایی برای نفس کشیدن نبود. در این بند که تنها سه توالت داشت و بیش از٢۰۰ زندانی در آن بودند، روزی دو ساعت در سلولها را برای دستشویی، لباس شستن و حمام کردن باز میکردند. هر روز به خاطر کمبود وقت برای این همه زندانی با وجود تعداد زیادی بیماران کلیوی با مسول بند درگیر بودیم و طبیعتا به دنبال آن با تنبیهات شبانه حاج داود مواجه میشدیم. هفتهای دو یا سه بار میباید شب تا صبح با چادر و چشمبند رو به دیوار میایستادیم.
بعد از بازدید موسوی اردبیلی، رییس قوه قضاییه وقت از زندان، که ظاهرا برای رسیدگی به خواستههای زندانیان آمده بود، در سلولها باز شد و سرکارگری را نوبتی کردیم. سرکارگر طرف صحبت مسول بند بود. روزی که نوبت سرکارگری ما چپها بود، به جنجالی بزرگ تبدیل شد و در آخر به خشنترین و وحشیانهترین شکنجههای حاج داود انجامید. وقت دعای کمیل یا مصاحبه و برنامههای آموزشی، کارگری هر بند موظف بود موکت داخل بند خود را توی راهرو واحد جلو بند پهن کند تا زندانیان روی آن بنشینند. آن شب ما تصمیم گرفتیم در برنامه شرکت نکنیم. سرکارگر الهه بود. مسول بند از کارگری خواست موکت را به راهرو ببرد. سرکارگر گفت این وظیفه ما نیست، بلکه وظیفه مسول بند یا هر کس دیگری است که شرکت در برنامه را قبول دارد. چنین موضعگیری صریحی در آن زمان سخت بود. برنامه شروع شد و موکتی جلو بند ما پهن نبود. فضای سرد و نگرانکنندهای در بند ایجاد شده بود. بعد از پایان برنامه حاج داود آمد. تنها نبود. گروه ضربت او را همراهی میکرد. میغرید و فحاشی میکرد. زندانیان چپ را با مشت و لگد از بند بیرون برد و در وسط راهرو بزرگ واحد به صف کرد. دیوانهوار با تمام توان به ما مشت و لگد و چوب میزدند. برای اعتراض فریاد میزدیم: نزن، نزن، چرا میزنی؟ و همه باهم آن را تکرار میکردیم. فریادمان در فضا پیچیده بود اما ضربهها وحشیانهتر ادامه داشت. صدای مشت و لگد و شکستن چوبها با فریادهای ما درهم میآمیخت و در راهرو طنین میانداخت. دیگر رمقی نداشتیم اما چوبها همچنان بر سرمان میشکست. سرانجام ما را با مشت و لگد به داخل بند فرستادند. بار دیگر در سلولها بسته شد و تعدادی را زیرهشت بردند و تا صبح کتک زدند. حاج داود ما را به اتهام شورش در زندان شکنجه و تهدید به اعدام کرد. چند نفر از بچهها مجددا صدمه خوردند. صورتهاشان ورم کرده بود. یکی پایش آسیب دیده بود و نمیتوانست راه برود. دیگری پرده گوشش پاره شده بود و از عفونت آن رنج میبرد. آن شب ما را در گروههای ٢۰ تا ٢٥ نفره در یک سلول انداختند. جایی برای حرکت نداشتیم و بر اثر تماس بدنهامان درد بیشتری میکشیدیم. چند روز بعد حاج داود یاالله گویان وارد بند شد. مقابل سلول اول ایستاد و١٢ نفر را جدا کرد. این بار حالت تمسخر نداشت. با خشم گفت آمدهام کارتان را یک سره کنم. آن ١٢ نفر را با خود به جایی برد که نمیدانستیم کجاست. بعدها فهمیدیم که آنها اولین قربانیان جعبهها(تابوتها) بودند. میدانستیم که سرنوشت مبهمی در انتظارمان است. شب بعد، الهه به خاطر ناراحتی کلیه از رفتن به داخل سلول امتناع کرد. میان او و مسول بند درگیری شد و زندانیان مجاهد به دفاع از الهه پرداختند. مسول بند از ترس جیغ بلندی کشید و در حالی که به سر خود میکوبید از بند خارج شد. لحظاتی بعد حاج داود آمد و در سلولها را باز کرد. من در سلول دوم بودم. همه ما را از سلولها خارج کرد. مثل همیشه نگاهش تهدیدآمیز بود. گفت بروید زیرهشت. دمپایی به اندازه کافی نبود و من یک لنگه دمپایی به پا داشتم. به مسول بند که تواب بود گفتم، فقط یک لنگه دمپایی دارم. گفت آن هم برایت اضافی است. ما را از بند بیرون بردند وسوار کامیونی کردند که مخصوص حمل گوشت بود. کامیون به راه افتاد. هیچ کس نمیدانست به کجا میرویم. هر کس حدسی میزد. فکر میکردیم ما را به گوهردشت میبرند. پس از چند دقیقه کامیون در مقابل واحد یک پسران توقف کرد و ما را پیاده کردند. ساعت یک نیمه شب بود. ما را به فاصله یک متر از یکدیگر نگه داشتند. نگهبان از ردیف اول تا آخر با چماقی که در دست داشت به سر تکتکمان زد. هر کس میگفت نزن بیشتر میزد. از یک نیمه شب تا یک بعد از ظهر روز بعد با چادر و چشمبند سرپا ایستادیم. بعد از ظهر ما را به اتاقی بردند. همه خسته، مضطرب و نگران بودیم. یکی از بچهها گفت، حاج داود شب قبل او را به اتاق تاریکی برده و ساعتها کتک زده است. اتاق نسبت به جمعیت ما که ٤۰ نفر بودیم بسیار کوچک بود و هیچ نوع امکاناتی حتی برای نشستن نداشت.غذا که فقط به اندازه غذای چهار تا پنج نفر بود، با لگد به داخل اتاق پرت میشد. روزهای سختی را میگذراندیم. حاج داود روزی یک بار به بهانهای میآمد و ما را زیرشلاق و کابل میگرفت. رابطه ما با دنیای خارج به کلی قطع شد. ملاقاتها را قطع کردند. روزنامه ندادند. تلویزیون نبود. لباس و وسایل شخصی نداشتیم. تنها چند پتوی سیاه برای خوابیدن داشتیم. آینده روشن نبود. هیچ کس نمیدانست که این وضعیت تا کی ادامه خواهد داشت. مرز مشخصی بین شکنجه جسمی و روانی وجود نداشت. شکنجههای جسمی و روانی را باهم درآمیخته بودند. هدفشان این بود که سیستم کنترل رفتاری ما را به هم بریزند. کسی نمیدانست چه چیزی در انتظارمان است.
بعد از یک ماه در اتاق باز شد. به ما گفتند وسایل را که شامل چند پتوی سربازی و ظرف غذا بود جمع کنیم و با خود ببریم. از هر دری که وارد یا خارج میشدیم پاسداری با چوب به سرمان میکوبید. هیچ کس از این چوبها بینصیب نماند. ما را به محوطهای بردند و رو به دیوار نشاندند. گفتند کسی حق حرف زدن ندارد. لحظاتی بعد در بسته شد و پاسدارها رفتند. متوجه شدیم غیر از ما کسی در آنجا نیست. صدای پچپچ بچهها بلند شد. چشمبندها را کنار زدیم و با تعجب دیدیم تعدادی از دوستانمان که یک هفته قبل از ما از بند برده شده بودند، آنجا هستند. یکدیگر را در آغوش کشیدیم. آنها هم همان مسیری را که ما طی کردیم طی کرده بودند. سه هفته با همان شرایط ما در اتاق دیگری حبس شده بودند. هنوز از ١٢ نفر سلول اول خبری نبود. محوطهای که ما در آن به سر میبردیم بسیار بزرگ، سرد، نمور و به گاودانی معروف بود. از یک طویله کثیفتر بود. یک حمام و دستشویی داشت که پر از کرمهای بزرگ بود. در گوشهای چند پتوی سیاه و کثیف پهن بود. چند روز بعد حاج داود آمد و با نگاهی ارعابآمیز همه را دوباره برانداز کرد. وقتی او وارد میشد قلبهامان به شدت میزد. چند نفر را جدا کرد و با خود برد. از همانجا با کابل، مشت و لگد شروع به زدن آنها کرد. این وضع تا چند روز ادامه داشت. او با چند پاسدار کابل بهدست وارد میشد، چند نفر را از بقیه جدا میکرد و در حالی که آنها را میزدند با خود میبردند. هیچکس نمیدانست آنها را به کجا میبرند. تا اینکه یک روز با پاسدارهایش آمد و ما را با چشمبند و چادر به فاصله یک متر از همدیگر روبه دیوار برخلاف همیشه که سرپا میایستاند، نشاند. تمام روز روبه دیوار نشستیم بدون این که اجازه تکان خوردن داشته باشیم. زهره شاهحسینی، تواب تمام وقت پشت سرمان بود. شب همانطور با چادر و چشمبند هر کس سر جایی که نشسته بودیم، خوابیدیم. روزها و روزها وضع به همین منوال ادامه یافت. این یک جور تنبیه جدید بود. اما هنوز از این که انسانی دیگر در یک متری در کنارمان بود، راضی بودیم. هر روز صبح ساعت شش با دستور بیدارباش زهره از جا میپریدیم. میبایست بلافاصله در جای خود مینشستیم. اگر ثانیهای دیر میشد آن روز شلاق در انتظارمان بود. ساعت ١۰ شب دستور خوابیدن داده میشد. میبایست مقررات را موبهمو رعایت میکردیم. هیچکس نمیدانست تا کی باید مثل مجسمه بنشینیم.
در یکی از این شبهای سخت که با چادر وچشمبند به فاصله یک متری هم میخوابیدیم، یکی از بچهها از زیر پتویش دست دوستاش را به نشانه همبستگی فشرد. زهره به آنها اتهام فساد اخلاقی زد. زهره برای آنکه به مسولان زندان ثابت کند که واقعا نادم است، از هیچ اذیت و آزاری در مورد سایر زندانیان دریغ نمیکرد. وقتی حاج داود آمد، زهره گزارش آن دو را داد و او با کابل و مشت به جان آنها افتاد. لحظاتی بعد صدای لرزان آن دو بر اثر شدت ضربات قطع شد. ما شاهد شکنجه دوستانمان بودیم و این به مراتب بدتر از خود شکنجه بود. حاج داود اعلام کرد که دوران کمون و اتحاد و همبستگی تمام شد. برای هر کدام از شما تختی خواهم آورد و با لحنی تمسخرآمیز افزود که هر کس روی تخت خود راحت و آرام خواهد بود.
چند ساعت بعد از رفتن او چند پاسدار آمدند و ما را با ضربوشتم در گوشهای بهصف کردند. بعد از آن صدای کوبیدن میخ به تخته را شنیدیم. به این ترتیب جعبههایی ساختند که بعدها به تابوتها معروف شد. ما را از هم جدا کردند و هر کداممان را با ضربوشتم در یکی از این جعبهها نشاندند. وقتی در جعبه قرار گرفتیم، دو طرفمان را دیوار تختهای گرفته بود. چون روزها مجبور بودیم چهارزانو بنشینیم، پاهایمان از دو طرف با تختهها تماس میگرفت و عملا امکان هیچگونه تکان خوردن نداشتیم. یک نفر را در سر یک جعبه و دیگری را در سر جعبه دیگر، در جهت مخالف نشاندند. آنچه حاج داود با تمسخر تخت نامیده بود، جعبههایی بود که ما باید شب و روز را در آنها میگذراندیم، بدون این که باهم کوچکترین تماسی داشته باشیم. آنطور که حاج داود قول داده بود هر کدام از ما را درون تختی(جعبهای) نشاندند. پشت سر ما دیواری نبود. زهره مراقب کوچکترین حرکت ما بود. روزها با چشمهای چشمبند زده و گوشهایی که هیچ صدایی نمیشنید، از پی هم میگذشت. از ساعت شش صبح تا ده شب بیحرکت در سکوتی مرگبار مینشستیم. عضلاتمان بهویژه پاهایمان از بیحرکتی درد میگرفت و گاهی خواب میرفت. لحظهها یکنواخت بود. در روز سه بار و هر بار یک دقیقه به دستشویی میفتیم. اگر بیشتر از یک دقیقه طول میکشید، زهره پرده توالت را که یک پتوی سیاه و کثیف بود کنار میزد. حاج داود روزی یکی دوبار میآمد. صدای شلاقاش که به زمین میکوبید، نشانه حضورش بود. هر بار به بهانهای یکی از ما را زیر شلاق میگرفت. میگفت"اینجا قیامت است و هر کس باید خود را از این جهنم نجات دهد." اما چهگونه و به چه قیمتی؟ به من میگفت تو جیره داری و باید هر روز جیرهات را بخوری. گاهی بیصدا میآمد و چنان ضربهای به پشتم میکوبید که به هوا پرتاب میشدم. وقتی با شدت به عضلات خشک شدهام میکوبید، بهرغم درد وحشتناک، بدنم از حالت انجماد و رخوت در میآمد. گویی این ضربات برای بیرون کشیدن ما از بیحرکتی بود. آمدن حاج داود و خشونت او، با مسخرهبازی، طعنه، متلک ورفتارهای لاتمنشانه ویژهاش همراه بود. هر بار که میآمد جیره مرا میداد. حتی این حرکات او، تحملکننده تر از سکوت مرگبار حاکم بر آن فضا بود. همیشه در زیر چادر و چشمبند مدتها به حرکات مسخره او میخندیدیم. تهدیدهایش در من کارساز نبود. در جعبهها، بهگفته حاج داود در قیامت، از همه دریافتهای حسی؛ بینایی، شنوایی، لمس کردن و... محروم بودیم. روزهای اول اگر چمباتمه میزدیم به مفهوم نادیده گرفتن قوانین بود و مجازات کابل و شلاق داشت. بعد از دو ماه مقاومتها بهتدریج درهم شکسته شد. عدهای تعادل خود را از دست دادند. هفتههای اول فقط اذان ظهر وعصر و بهویژه یک دعایی که با آه و ناله از خدا میخواست گناهاناش را ببخشد، پخش میشد. بعد کمکم صدای زندانیهایی که از پا درآمده بودند، پخش شد. وقتی صدای یکی از دوستانام را شنیدم که گریه میکرد و دعای سوزناکی میخواند، فهمیدم که او شکسته است. حاج داود کسانی را که تعادل روحی و جسمی خود را از دست میدادند و دیگر نمیتوانستند مقاومت کنند، پشت میکرفن میبرد و از آنها مصاحبه میگرفت. آنها در بدترین حالت روانی با گریه اعتراف میکردند که انسانهای حقیر و پستی بودهاند و در حق مردم خیانت کردهاند. حاج داود از آنها میخواست ایدئولوژی خود را غلط بخوانند و مارکسیسم را رد کنند. شنیدن این مصاحبهها که با صدای بلند پخش میشد برای ما دردآور بود. روزها و شبها مصاحبههای زنان و مردان زندانی و صدای شکسته شدن دوستانمان که تا روز قبل در کنارهم بودیم پخش میشد. حاج داود به این مصاحبهها اکتفا نمیکرد. او زندانیهای از پای درآمده را بالای سر زندانیانی که هنوز در جعبهها نشسته بودند میبرد که سرخوردگی خود را به آنان بگویند وشکست و تسلیم خود را اعلام کنند. یک بار یکی از این بچهها بالای سر من آمد. او اظهار ندامت میکرد و میگفت حاج داود همه چیز تو را میداند. بیوگرافی همه نوشته شده است. منظورش این بود که دوستان سابق ما در مورد من گزارش نوشتهاند. حاج داود آنها را مجبور به دادن اطلاعات در مورد دوستانشان میکرد. برخی از آنها در بازجوییهای اولیه هنگام دستگیری مقاومت خوبی کرده بودند اما زمانی که در جعبهها بریدند، تخلیه اطلاعاتی شدند. آنها روابط بین زندانیان و نحوه تصمیمگیریها را فاش کردند و در مورد همبندیهای خود گزارش نوشتند. برخی، اقوام و اعضای خانواده خود را به زندان آوردند.
این وضع نه ماه و نیم ادامه داشت. آنچه در این مدت بر ما گذشت فاجعه دردناکی است که حتی باورکردنش مشکل است، اما واقعیت دارد. آنها که از این جهنم فرار کرده بودند به جهنم بدتری، بند سه توابین که عمدتا نادم بودند، فرستاده شدند. در این بند همه با تمام حواس مواظب یکدیگر بودند و هیچ کس به دیگری اطمینان نداشت. حاج داود از بازی دادن آنها لذت میبرد. بعضیها دچار افسردگی شدند و چند نفر دست به خودکشی زدند.
در ماههای آخر حاج داود که از ضربه واردشده به مقاومت زندانیان ارضاء شده بود، عدهای را که طولانیترین مدت را در جعبهها بهسر برده بودند، با شرایط آسانتر، نه گزارش و مصاحبه بلکه، با تعهد به مقررات زندان، به بند فرستاد. به من گفت"از تو چیزی نمیخواهم فقط بگو ببینم چه چیزی تو را در آنجا نگه داشته بود؟"
من در جعبه برای خودم دنیای دیگری ساخته بودم و به زمان توجهی نداشتم. به دوران خوش خانوادگی و مدرسه فکر میکردم. ساعتها به حرکات مسخره حاج داود میخندیدم.
حدود چهار، پنج ماه بعد از ساخته شدن جعبهها، تعدادی از زندانیان سرموضعی را از اوین به جعبهها آوردند. آن وقت فهمیدیم آن ١٢ نفری را که از اتاق اول برده بودند، قبل از ما به گاودانی فرستاده بودند.
حاج داود مرا به بند سه فرستاد و به مسول بند که کیانوش بود سپرد، مواظب باشد که کسی با من صحبت نکند. از طرف همه بایکوت شده بودم. فقط کیانوش با من صحبت میکرد. در این بند همه به سروصورت خود میزدند و از خدا طلب بخشش میکردند. حاج داود عصر به بند آمد و از من پرسید اینجا چطوره؟ گفتم اینجا دیوانهخانه است، من میخواهم به جعبهها برگردم. گفت تعداد زیادی را از اوین به آنجا منتقل کردهایم و دیگر جا نداریم. بعد با تمسخر ادامه داد که اگر بخواهی به آنجا برگردی باید اجاره بپردازی. تازه اینها همه رفقای توهستند. بعد از مدتی مرا به بند هفت، بند سرموضعیها، انتقال دادند.
پانویس
متن سخنرانی حاضر حاوی نکات اضافی است که بهاره به علت کمبود وقت فرصت بیان آنها را در مراسم نیافت.