ENGLISH| صفحه خبر | خبرنامه | مقاله | اطلاعیه | درباره کانون | پیوندها
 

تجربه زندان در حکومت اسلامی

بهاره

اوایل آذر٦۰ دستگیر شدم. بعد از ورود به زندان توسط دو تواب کنترل بدنی شدم و سپس مرا به اتاق بازجویی بردند. به محض ورود به اتاق، بازجو صندلی­ای به سوی من پرت کرد و با مشت و کابل به سرم زد. وقتی پرسیدم چرا می­زنی، گفت هر کس وارد این اتاق می­شود اول باید جیره­اش را بخورد و بعد مورد سوال و جواب قرار گیرد. بعد پرسش­هایی در باره هویت من که از قبل نوشته شده بود جلو من گذاشت و گفت بنویس. هنگام نوشتن هم دست از زدن من برنداشت. بعد از آن مرا به دختر توابی سپرد تا به اتاق بازجویی که اتاق انتظار برای شکنجه بود ببرد.

در ابتدای ورودم به زندان فکر می­کردم این زنان زندانبان هستند. بعد متوجه شدم که تواب­اند. بعد از ظهر بود. صدای اذان و رادیو که از پیروزی در جنگ می­گفت فضای زندان را پر کرده بود. از هر گوشه­ای صدای شلاق و ضجه و ناله می­آمد. از زیر چشم­بند، پاها و سرهای باندپیچی شده زندانیان را می­دیدم. به نوبت بازجویی و شکنجه خود فکر می­کردم: آیا می­توانم مقاومت کنم؟ بازجو هنگام شکنجه در را باز گذاشته بود تا دیگر زندانیان صدای فریاد و ناله زندانیانی را که شکنجه می­شدند بشنوند و بدانند کجا هستند. در اتاق زندانیانی را که پاهای­شان بر اثر شکنجه ورم کرده و باندپیچی شده بود با چادر و چشم­بند کنار هم نشانده بودند. دو دختر تواب مراقب بودند زندانی­ها باهم صحبت نکنند و گاهی که صدای پچ­پچ می­شنیدند با صدای بلند فریاد می­زدند: "خفه شو".  راهرو شلوغ بود. تعداد زیادی زندانی نشسته بودند، بازجوها و شکنجه­گرها به طور مرتب در رفت­و­آمد بودند. زمانی که از راهرو می­گذشتند، زندانیان را که در راهرو نشانده بودند مورد آزار و اذیت قرار می­دادند. با مشت به سر زندانیان می­کوبیدند و اگر خودکاری یا کابلی در دست داشتند، برای ضربه زدن به سر زندانی­ها استفاده می­کردند. یک بار که در راهرو در صف دست­شویی بودم. بازجویی با مشت به سرم کوبید و گفت: کافر حجاب­ات را رعایت کن. بعد هم پتوی کثیف سیاه رنگی را به طرفم پرت کرد تا روی پاهای­ام بیندازم. یکی از تواب­ها گفت به او چادر بدهید. مرا با مانتو و روسری دستگیر کرده بودند. در این هنگام صدای یک زندانی مرد را که شکنجه می­شد شنیدم که می­گفت همه چیز را می­گویم. با شنیدن این کلمات باز به فکر فرو رفتم و به خود گفتم آیا می­توانم شکنجه را تحمل کنم یا مثل این مرد مجبور می­شوم حرف بزنم. هر بار که صدای ضجه و فریادی از اتاق شکنجه می­شنیدم، این فکر راحتم نمی­گذاشت. زندانبانان آگاهانه ما را در کنار اتاق شکنجه نشانده بودند که دچار تزلزل شویم. قبل از دستگیری شنیده بودم که در زندان اوین شیوه­های مختلفی از جمله از اجاق برای شکنجه زندانیان سیاسی استفاده می­کنند. زمانی که مرد زندانی گفت دیگر بس است، همه چیز را می­گویم، فکر کردم که دیگر نتوانست شکنجه بر روی اجاق را تحمل کند.

به هنگام خوردن غذا اجازه داشتیم چشم­بندهای­مان را کمی بالا بزنیم. هر سه یا چهار نفر دور کاسه­ای جمع شدیم. روبرویم دو دختر جوان دیدم که پای یکی از آن­ها به­شدت متورم و کبود بود و دیگری پایش تا زانو باندپیچی شده بود. در آن شرایط کسی اشتهای خوردن غذا نداشت. بازجوها مرتب به اتاق می­آمدند و نام یک یا چند زندانی را صدا می­زدند و برای شکنجه همراه خود می­بردند. شب­ها تا صبح صدای فریاد از اتاق­های شکنجه به گوش می­رسید. زمانی که انسان خودش شکنجه می­شود بهتر است تا زمانی که شاهد شکنجه دیگران باشد. سال ٦۰ زندان مملو از زندانی سیاسی بود. همه را وحشیانه تا سرحد مرگ شکنجه می­کردند. بوی خون و عفونت زخم پاها و بدن زندانیان فضا را پر کرده بود. هیچ زندانی جای سالم در بدن نداشت. تعدادی را هم به هنگام دستگیری زخمی کرده بودند. عده­ای هنگام دستگیری سیانور خورده بودند. کثرت زخمی­ها و بیماران به حدی بود که اگر هم می­خواستند کسی را درمان کنند، امکان آن را نداشتند. دکتر شیخ­الاسلامی، وزیر بهداری رژیم سلطنتی، تنها پزشک اوین در آن زمان بود.
بالاخره بعد از شش روز انتظار کشیدن بازجو نام مرا صدا کرد. به­محض ورود به اتاق بازجویی، مرا به طرف صندلی هل داد و با باتوم به سروکله­ام زد. بعد مرا روی تخت انداخت و دست­وپایم را با طناب بست و شروع به کابل زدن به کف پایم کرد. با هر ضربه­ای که می­زد سلسله اعصابم به هم می­ریخت و در جلو چشمانم رنگ­های مختلف ظاهر می­شد. فریاد زدم نزن! نزن! من کاره­ای نیستم. گفت "بدبخت جوجه تو لو رفته­ای." بعد از مدتی به من گفت بلند شو و روی پاهایت راه برو. گفتم نمی­توانم. پاهایم ورم کرده است. گفت همین که گفتم باید راه بروی. مرا لنگان­لنگان به اتاق انتظار بازگرداند و گفت همین­جا منتظر بمان تا برای نوبت بعدی شلاق صدایت کنم. صبح روز بعد مرا صدا کرد و با پاهای ورم کرده به طبقه دوم برد. وارد سالنی شدیم. در این سالن تعداد زیادی زن و مرد با چشم­بند روی صندلی نشسته بودند. سپس وارد اتاق بزرگی شدیم. دادگاه بود! مرا با چشم­بند در مقابل حاکم­شرع که  نام او نیری بود نشاند. نیری بعد از چند لحظه گفت حکم تو به جرم پخش نشریه و اطلاعیه، شرکت در کوه­پیمایی، تبلیغ و ترویج مارکسیسم و شرکت در تظاهرات اعدام است. تا خواستم از خودم دفاع کنم و بگویم که من کاره­ای نیستم، گفت می­دانم تو دانشجویی و بالاتر از این رده­ها بودی. بعد هم به بازجو گفت: ببریدش برای اعدام. بقیه را هم که در سالن بودند به­ترتیب به دادگاه بردند. نیری چندین نفر از جمله یک دختر جوان را با اتهام مجاهد و چند زندانی دیگر را با اتهام فرقان به اعدام محکوم کرد. بعد همه ما را به­صف کردند. پاسداری به­نام "دایی جلیل" که بعدها مسول اعدام زندانیان سیاسی در اوین شد و تیر خلاص اعدامی­ها را می­زد، چوبی را که در دست داشت به نفر اول صف داد تا دستش با دست زن زندانی تماس نگیرد. ما را که همه بدون کفش بودیم و پاهای­مان ورم کرده و اغلب باندپیچی شده بود، از میان برف­ها عبور داد تا به آپارتمانی رسیدیم. فکر می­کردیم همه ما را برای اعدام می­برد. اما نزدیک آپارتمان سه نفر را که من هم جزو آن­ها بودم جدا کرد و به آپارتمان فرستاد و بقیه را برای اعدام با خود برد. همان شب٩۰ نفر را اعدام کردند.

آپارتمان­ها در رژیم شاه به کارکنان ساواک تعلق داشت. به­ احتمال زیاد هر کارمند در یکی از این آپارتمان­ها زندگی می­کرده است. زیرا در هر آپارتمان دو اتاق سه در چهار متر، یک هال، یک دست­شویی و حمام تعبیه شده است. اکنون در آن ٦۰ تا ٦٥ نفر را جا داده بودند و ما که هیچ وسیله­ای جز لباسی که به تن­مان بود، نداشتیم، هنگام حمام رفتن می­بایست لباس­های زیرمان را می­شستیم و روی شوفاژ خشک می­کردیم تا بعد از حمام دوباره از آن­ها استفاده کنیم. به علت ازدحام زندانی، هفته­ای یک بار به حمام می­رفتیم و هر بار دو یا سه نفر باهم حمام می­کردیم. در آپارتمان فقط برای دادن غذا و بردن به اعدام باز می­شد.

در آپارتمان مجاور ما مجاهدین زندانی بودند که ما آن­ها را ندیده بودیم. همه ما در بلاتکلیفی به­سر می­بردیم و کسی نمی­دانست چه خواهد شد. آیا فردا زنده هستیم یا نه؟
اواخر سال٦۰ یک نگهبان زن که بختیار نامیده می­شد در آپارتمان را باز کرد و گفت آرام همگی به­صف شوید. در عرض پنج دقیقه چادرها را سر کردیم و چشم­بندها را به چشم زدیم. از چند پله بالا رفتیم و از یک راهرو بزرگ گذشتیم. در راهرو دو پاسدار ایستاده بودند که مرتب تذکر می­دادند چشم­بندها را پایین بکشید. به راهرو بالا که رسیدیم وارد یک راهرو کوچک شدیم. مردی که از زیر چشم­بند می­شد او را دید، با لباس شخصی ایستاده بود و اسم و مشخصات و اتهام را می­پرسید و این که نماز می­خوانیم یا نه. از من پرسید نماز می­خوانی؟ جواب دادم نه! گفت برو اتاق چپی­ها و پیکاری­ها، انتهای راهرو اتاق شش. در آن زمان پیکاری­ها بیش­ترین دستگیری را داده بودند. اتاق شش در واقع اتاق چپ­ها بود که از جریان­های مختلف دستگیر شده بودند. ما را به بند ٢٤٦بالا اتاق شش فرستاده بودند. در اتاق­های بند٢٤٦ بالا بسته بود و فقط سه بار در روز برای بردن به دست­شویی در باز می­شد. این بند دارای شش اتاق بود که در پنج اتاق مجاهدینی که ٣۰ خرداد دستگیر شده بودند، زندانی بودند و در یک اتاق دیگر چپ­ها بودند. در اتاق­های بند پایین باز بود. در اتاق­های ما به دلیل موضع­گیری که داشتیم بسته بود. ابتدا که به این اتاق آمدیم ٨٥  نفر بودیم. اتاق پنج متر عرض و هفت متر طول داشت. به­تدریج تعدادمان تا ١٢۰ نفرافزایش یافت. اتاق دو پنجره داشت که شیشه­های آن به طرف بالا باز می­شد. پشت شیشه­ها میله بود و محوطه بیرون به­سختی دیده می­شد. پایین هر پنجره یک رادیاتور بود که روی آن می­رفتیم و از شکاف میله­ها به حیاط سرک می­کشیدیم. روز اول انتقال­مان به این بند، نه تنها از ناهار خبری نبود، بلکه از صبح تا ساعت هفت بعد از ظهر در اتاق­ها را حتی برای به دست­شویی بردن دو زن حامله که مدام به خود می­پیچیدند باز نکردند. به تعداد دستگیری­ها هر روز اضافه می­شد. از طرفی از دیدن چهره­های جدید زندانی و خبرهایی که از بیرون می­رسید خوش­حال بودیم و از طرف دیگر بر جمعیت اتاق اضافه می­شد و از حداقل امکانات موجود کاسته می­شد. با افزایش جمعیت مقدار غذا اضافه نمی­شد. در آن زمان آشپزخانه زندان شروع به کار نکرده بود. ناهار کره و خرما و شام کره و مربا داشتیم و هر زندانی به اندازه یک قاشق غذاخوری مربا وتکه­ای نان سهم می­برد. به خاطر افزایش جمعیت در اتاق­ها را باز کردند. شب اول به مناسبت باز شدن درها بچه­ها رقص محلی اجرا کردند.به­رغم محدودیت جا، فضای کوچکی برای رقص باز کردیم. یکی از بچه­ها به نام سهیلا که ١٧ سال داشت جزو کسانی بود که می­رقصید. او را یک هفته بعد برای اعدام بردند و بعدها شنیدیم او را همان روز که از اتاق بردند اعدامش کردند. اخبار جدیدی که با ورود تازه واردها به بند می­رسید نشان می­داد که دستگیری­ها بیش­تر شده و افراد به­ویژه جوانان به بهانه­های واهی در خیابان­ها دستگیر می­شوند. یکی از تازه واردها را در یکی از روزها که در خیابان تظاهرات بوده، به­هنگام عبور از خیابان تنها به دلیل "تیپ روشنفکری و دانشجویی" و شلوار جین و لباس اسپرتی که به تن داشت دستگیر کرده بودند.

در اوایل دهه ٦۰  نه تنها فعالان سیاسی، بلکه هر کسی را که به نظرشان مشکوک می­رسید و یا به دلیل نوع لباسی که می­پوشید و آرایش و ظاهرش دستگیر می­کردند و به زندان می­آوردند. در بند ما همه نوع زندانی، از زن حامله و کودکان خردسال با مادران­شان تا مادران سال­خورده که به خاطر فرزندان­شان دستگیر شده بودند، دیده می­شدند. ظاهرا جرم آن­ها این بود که به فرزندان­شان کمک کرده بودند. خانمی بود که به جرم اجاره دادن خانه­اش به یک فعال سیاسی دستگیر شده بود. شب­ها برای خوابیدن با مشکل مواجه می­شدیم به طوری که امکان جابه­جا شدن در خواب نداشتیم. به هنگام خواب آرامش نداشتیم، روزها هم ناچار بودیم با اضطراب برای صدا کردن­مان به بازجویی که همیشه با شکنجه جسمی و روحی بود، منتظر بمانیم. با این حال هم­دیگر را رعایت می­کردیم. به زنان حامله و زندانیانی که پاهای­شان بر اثر شکنجه زخمی و باندپیچی شده بود در کنار دیوار جا می­دادیم تا هنگامی که خواب هستند از ضربات دست و پای دیگران در امان بمانند. تمام روز بلندگوی بند صدای قران و سرودهای مذهبی نظیر دست­غیب صدپاره شد را پخش می­کرد. زندانبانان عمدا دست به چنین کاری می­زدند و قصدشان به هم ریختن آرامش و اعصاب زنداینان بود. در زندان جمهوری اسلامی، زندانی باید شب و روز را در التهاب به­سر برد تا روحیه مقاومت را از دست بدهد.

گاهی اوقات شب­ها قبل از خواب ترانه سرود می­خواندیم و به این وسیله فضا را تغییر می­دادیم. هفته –ای دو، سه بار گروه­گروه از زندانیان اعدام می­کردند. بعد از ناهار تعدادی را با کلیه وسایل صدا می­کردند. می­دانستیم آن­ها را برای اعدام می­برند. آن­ها را غرق بوسه می­کردیم و دسته­جمعی برایشان سرود می­خواندیم. بیش­تر آن­ها با روحیه بالا از ما جدا می­شدند. هر بار٧۰ تا ٨۰ نفر و گاهی بیش­تر اعدام می­کردند. اعدام­ها عموما حدود ساعت هشت و نیم بعد از ظهر انجام می­گرفت. پاسدارها با سردادن شعار مرگ بر کمونیست، مرگ بر منافق و حزب فقط حز­ب­الله، رهبر فقط روح­الله مراسم اعدام را به اجرا در می­آوردند. بعد از لحظاتی صدای گلوله­ها مانند ریزش چند تن آهن بر روی زمین در میان شعارها شنیده می­شد و بعد تیرهای خلاص که گاهی با وقفه شلیک می­شد و حاکی از زجرکش کردن اعدامی بود، به صدا در می­آمد. بند ما که گاهی نزدیک به ١٢۰۰ زندانی داشت، با همه شلوغی و همهمه­ای که داشت، زمانی که اعدام­ها به اجرا در می­آمد، در سکوت مرگباری فرو می­رفت. نگهبان بند که پاسداری به نام موسوی بود، سکوت بند را به تمسخر می­گرفت و به تقلید از رجوی می­گفت "عجبا."

 در آن روزها شپش در بند بیداد می­کرد. شپش را زندانیان تازه وارد با خود به بند می­آوردند. آن­ها روزها و شب­های متوالی بدون دسترسی به حمام در راهروها و اتاق­های بازجویی به سر می­بردند. با ورودشان به بند، موهای آن­ها را کوتاه می­کردیم و به لباس­های­شان ددت می­زدیم. این کار تا حدودی مشکلات بهداشتی را حل می­کرد. برای شستن لباس­ها به دلیل کمبود وسایل لباس­شویی از قبیل تشت و مواد پاک کننده، با دشواری­های زیادی مواجه بودیم. لباس­ها را برای خشک شدن روی طنابی که در وسط اتاق کشیده بودیم، آویزان می­کردیم. به علت نبود آفتاب فضای اتاق همیشه مرطوب بود و لباس­ها دیر خشک می­شد. کف اتاق به دلیل چکه­های آب لباس­ها معمولا خیس بود.

برای رفتن به توالت و حمام به خاطر تراکم جمعیت در بند همیشه با مشکل مواجه بودیم. تعداد زیادی از زندانی­ها به علت شکنجه زیاد به بیماری کلیه مبتلا شده بودند. به این دسته از زندانی­ها برای استفاده از توالت الویت داده بودیم و بقیه می­باید در صف­های طولانی که گاه چند ساعت طول می­کشید، می­ایستادند. این وضعیت باعث شده بود که خیلی­های دیگر هم به ناراحتی کلیه دچار شوند. به­تدریج بر تعداد زندانیان بند اضافه می­شد. هر روز جلو در بند تجمع می­کردیم و منتظر زندانیان تازه­وارد می­شدیم. هر کس به دنبال آشنایی می­گشت. معمولا کسانی را که به اتهام چپ دستگیر می­کردند به اتاق ما می­فرستادند. با ورود هر تازه­وارد به اتاق انبوهی سوال در مقابل او قرار می­دادیم. در آن زمان رابطه ما با خارج زندان کاملا قطع بود و خبرهای تازه را تنها از طریق زندانیان تازه وارد دریافت می­کردیم. زندانیان تازه وارد خبر از دستگیری­های گسترده و شناسایی فعالان سیاسی توسط توابین می­دادند. زندانبانان، زندانیانی را که توبه کرده بودند و با آن­ها همکاری می­کردند برای شناسایی و دستگیری اعضا و هواداران سازمان­های سیاسی به خیابان­ها و معابر عمومی می­بردند. آن­ها قیافه­هایی را که به نظرشان مشکوک می­رسید و یا گمان می­کردند آن­ها را در راه­پیمایی­ها و تظاهرات دیده­اند، به پاسداران نشان می­دادند. فخری لک­کمریی و مرتضی همسرش توسط توابین شناسایی شده بودند. من فخری را می­شناختم. او روحیه­ای شاد داشت و انسان مبارز و مهربانی بود. او همراه همسرش که از زندانیان سیاسی دوره شاه و از اعضای بالای پیکار بود، زمانی که سوار تاکسی بودند توسط توابین شناسایی و به اوین آورده شدند.

 یک روز اوایل بهمن ماه که در بند٢٤٦ بالا بودیم صدای خواندن دسته­جمعی سرود انترناسیونال را از بند پایین شنیدیم. همه ساکت شدیم. فخری شروع به خواندن سرود کرده بود و بقیه او را همراهی کرده بودند. معمولا بعد از ظهرها اسامی تعدادی را می­خواندند و با کلیه وسایل آن­ها را برای اعدام می­بردند. آن روز بعد از خواندن سرود انترناسیونال اسامی تعدادی را برای اعدام خواندند. نام فخری در میان آن­ها بود. عرق سردی بدنم را فراگرفت و اشک از چشمانم سرازیر شد. شهین، یکی از هم­بندی­هایم که در کنارم ایستاده بود و از رابطه من با فخری اطلاع داشت از من خواست از گریه کردن خودداری کنم و کاری نکنم که زندانبانان متوجه رابطه من با فخری شوند که منجر به بازجویی مجدد من شود. بعدها شنیدیم آن­هایی که همراه فخری سرود انترناسیونال خوانده بودند، برای بازجویی مجدد برده شده و شلاق خورده بودند. معمولا کسانی را که برای اعدام صدا می­کردند، بچه­ها برایشان سرود دسته­جمعی می­خواندند و به این وسیله آن­ها با روحیه بالا از بند می­رفتند. روزها تعدادی را به بند می­آوردند و بعد از ظهرها تعدادی را برای اعدام از بند می­بردند. دستگیری به فعالان سیاسی محدود نبود. خانواده­های آنان هم در معرض دستگیری و شکنجه قرار می­گرفتند. روزی زن حامله­ای را به بند ما آوردند. او تا مدتی بهت­زده به اطراف نگاه می­کرد. تمام اعضای خانواده­اش را دستگیر کرده بودند. به خاطر این که همسرش از فعالین سازمان چریک­های فدایی(اقلیت) بود. او را هر روز برای بازجویی صدا می­کردند. اشتهایی به خوردن غذا نداشت. در واقع غذایی هم جز چند دانه خرما و مقدار کمی کره و نان نبود. بعد از او دختر١٤ ساله­ای را به اتاق ما آوردند. او بسیار بی­تاب و بهت­زده بود. مرتب سراغ مادرش را می­گرفت و شب­ها به سختی می­خوابید. او همراه خانواده­اش، به خاطر این که برادرش از فعالین پیکار بود، دستگیر شده بودند. این کودک١٤ ساله را هر روز برای بازجویی صدا می­کردند. بارها به کف پایش شلاق زده بودند. با آن­که ماشین اعدام رژیم با سرعت کار می­کرد، هر روز بر تعداد زندانیان افزوده می­شد. در این زمان تعداد ما در اتاق به ١٢۰نفر رسیده بود روزها فقط می­توانستیم پاها را جمع کنیم و در جای خود بنشینیم. ازدحام در راهرو چنان بود که تنها می­توانستیم پشت سرهم به هم چسبیده آهسته قدم بزنیم. عدم تحرک عوارض خود را به تدریج نشان داد. همه درد کمر و پا داشتیم. از بین خودمان یک نفر را به عنوان مسول خواب انتخاب کرده بودیم. او وظیفه داشت با مشورت دیگران جای خواب  را تنظیم کند.

به علت کمبود جا، خوابیدن برای­مان معظلی بود. گاهی تصمیم می­گرفتیم شیفتی بخوابیم. این کار مشکل کمبود جا را حل نمی­کرد. چون جایی برای نشستن نبود، فضای خواب را هم می­گرفت. گاهی تصمیم می­گرفتیم در دو ردیف روبروی هم روی یک کتف بخوابیم. در این وضعیت امکان غلت خوردن و جابه جایی وجود نداشت. چاره­ای نبود. تنها به این وسیله همه می­توانستند بخوابند. شرایط بسیار سختی بود. همه را زیر بازجویی و شکنجه له کرده بودند. جای سالم در بدن کسی نبود. با تمام سختی­ها سعی می­کردیم فضای زندان را قابل تحمل کنیم. باهم شوخی می­کردیم، می­خندیدیم و هر کسی چیزی می­گفت. یک بار من گفتم اگر زمانی آزاد شوم یک قنادی باز خواهم کرد و نام آن را "یک کتف" خواهم گذاشت. به محض این که یکی از شماها این نام را ببیند می­فهمد که منظور از یک کتف چیست.

هر روز شش نفر انتخاب می­شدند که کارهای روزانه اتاق را انجام دهند. به این جمع، گروه کارگری می­گفتیم. آن­ها وظیفه داشتند اتاق را تمیز کنند. غذا را تقسیم کنند، ظرف­ها را بشویند، راهرو و توالت و حمام را نظافت کنند. زندانیانی که پاهای­شان بر اثر شکنجه باندپیچی شده و زخمی بودند، زنان حامله و مادران سال­خورده از کارگری معاف بودند. هفته­ای سه شب آب حمام گرم می­شد. به هر کدم از ما هفته­ای یک بار نوبت حمام می­رسید که وقت بسیار کمی بود و مجبور بودیم سه یا چهار نفر از یک دوش استفاده کنیم. حمام رفتن برای­مان تفریح بود. گاهی اوقات به­ویژه زمستان آب سرد می­شد و ما ناچار بودیم با آب سرد حمام کنیم.


حقوق این نوشته برای کانون زندانیان سیاسی ایران(در تبعید)محفوظ است. چاپ آن با دکر ماخذ بلامانع است

 

 
   
ENGLISH| اسناد زندان| آمار احکام مرگ در ایران | گالری عکس و طرح | تماس با سایت| تماس با کانون