بهاره
اوایل آذر٦۰ دستگیر شدم. بعد از ورود به زندان توسط دو تواب کنترل بدنی شدم و سپس مرا به اتاق بازجویی بردند. به محض ورود به اتاق، بازجو صندلیای به سوی من پرت کرد و با مشت و کابل به سرم زد. وقتی پرسیدم چرا میزنی، گفت هر کس وارد این اتاق میشود اول باید جیرهاش را بخورد و بعد مورد سوال و جواب قرار گیرد. بعد پرسشهایی در باره هویت من که از قبل نوشته شده بود جلو من گذاشت و گفت بنویس. هنگام نوشتن هم دست از زدن من برنداشت. بعد از آن مرا به دختر توابی سپرد تا به اتاق بازجویی که اتاق انتظار برای شکنجه بود ببرد.
در ابتدای ورودم به زندان فکر میکردم این زنان زندانبان هستند. بعد متوجه شدم که تواباند. بعد از ظهر بود. صدای اذان و رادیو که از پیروزی در جنگ میگفت فضای زندان را پر کرده بود. از هر گوشهای صدای شلاق و ضجه و ناله میآمد. از زیر چشمبند، پاها و سرهای باندپیچی شده زندانیان را میدیدم. به نوبت بازجویی و شکنجه خود فکر میکردم: آیا میتوانم مقاومت کنم؟ بازجو هنگام شکنجه در را باز گذاشته بود تا دیگر زندانیان صدای فریاد و ناله زندانیانی را که شکنجه میشدند بشنوند و بدانند کجا هستند. در اتاق زندانیانی را که پاهایشان بر اثر شکنجه ورم کرده و باندپیچی شده بود با چادر و چشمبند کنار هم نشانده بودند. دو دختر تواب مراقب بودند زندانیها باهم صحبت نکنند و گاهی که صدای پچپچ میشنیدند با صدای بلند فریاد میزدند: "خفه شو". راهرو شلوغ بود. تعداد زیادی زندانی نشسته بودند، بازجوها و شکنجهگرها به طور مرتب در رفتوآمد بودند. زمانی که از راهرو میگذشتند، زندانیان را که در راهرو نشانده بودند مورد آزار و اذیت قرار میدادند. با مشت به سر زندانیان میکوبیدند و اگر خودکاری یا کابلی در دست داشتند، برای ضربه زدن به سر زندانیها استفاده میکردند. یک بار که در راهرو در صف دستشویی بودم. بازجویی با مشت به سرم کوبید و گفت: کافر حجابات را رعایت کن. بعد هم پتوی کثیف سیاه رنگی را به طرفم پرت کرد تا روی پاهایام بیندازم. یکی از توابها گفت به او چادر بدهید. مرا با مانتو و روسری دستگیر کرده بودند. در این هنگام صدای یک زندانی مرد را که شکنجه میشد شنیدم که میگفت همه چیز را میگویم. با شنیدن این کلمات باز به فکر فرو رفتم و به خود گفتم آیا میتوانم شکنجه را تحمل کنم یا مثل این مرد مجبور میشوم حرف بزنم. هر بار که صدای ضجه و فریادی از اتاق شکنجه میشنیدم، این فکر راحتم نمیگذاشت. زندانبانان آگاهانه ما را در کنار اتاق شکنجه نشانده بودند که دچار تزلزل شویم. قبل از دستگیری شنیده بودم که در زندان اوین شیوههای مختلفی از جمله از اجاق برای شکنجه زندانیان سیاسی استفاده میکنند. زمانی که مرد زندانی گفت دیگر بس است، همه چیز را میگویم، فکر کردم که دیگر نتوانست شکنجه بر روی اجاق را تحمل کند.
به هنگام خوردن غذا اجازه داشتیم چشمبندهایمان را کمی بالا بزنیم. هر سه یا چهار نفر دور کاسهای جمع شدیم. روبرویم دو دختر جوان دیدم که پای یکی از آنها بهشدت متورم و کبود بود و دیگری پایش تا زانو باندپیچی شده بود. در آن شرایط کسی اشتهای خوردن غذا نداشت. بازجوها مرتب به اتاق میآمدند و نام یک یا چند زندانی را صدا میزدند و برای شکنجه همراه خود میبردند. شبها تا صبح صدای فریاد از اتاقهای شکنجه به گوش میرسید. زمانی که انسان خودش شکنجه میشود بهتر است تا زمانی که شاهد شکنجه دیگران باشد. سال ٦۰ زندان مملو از زندانی سیاسی بود. همه را وحشیانه تا سرحد مرگ شکنجه میکردند. بوی خون و عفونت زخم پاها و بدن زندانیان فضا را پر کرده بود. هیچ زندانی جای سالم در بدن نداشت. تعدادی را هم به هنگام دستگیری زخمی کرده بودند. عدهای هنگام دستگیری سیانور خورده بودند. کثرت زخمیها و بیماران به حدی بود که اگر هم میخواستند کسی را درمان کنند، امکان آن را نداشتند. دکتر شیخالاسلامی، وزیر بهداری رژیم سلطنتی، تنها پزشک اوین در آن زمان بود.
بالاخره بعد از شش روز انتظار کشیدن بازجو نام مرا صدا کرد. بهمحض ورود به اتاق بازجویی، مرا به طرف صندلی هل داد و با باتوم به سروکلهام زد. بعد مرا روی تخت انداخت و دستوپایم را با طناب بست و شروع به کابل زدن به کف پایم کرد. با هر ضربهای که میزد سلسله اعصابم به هم میریخت و در جلو چشمانم رنگهای مختلف ظاهر میشد. فریاد زدم نزن! نزن! من کارهای نیستم. گفت "بدبخت جوجه تو لو رفتهای." بعد از مدتی به من گفت بلند شو و روی پاهایت راه برو. گفتم نمیتوانم. پاهایم ورم کرده است. گفت همین که گفتم باید راه بروی. مرا لنگانلنگان به اتاق انتظار بازگرداند و گفت همینجا منتظر بمان تا برای نوبت بعدی شلاق صدایت کنم. صبح روز بعد مرا صدا کرد و با پاهای ورم کرده به طبقه دوم برد. وارد سالنی شدیم. در این سالن تعداد زیادی زن و مرد با چشمبند روی صندلی نشسته بودند. سپس وارد اتاق بزرگی شدیم. دادگاه بود! مرا با چشمبند در مقابل حاکمشرع که نام او نیری بود نشاند. نیری بعد از چند لحظه گفت حکم تو به جرم پخش نشریه و اطلاعیه، شرکت در کوهپیمایی، تبلیغ و ترویج مارکسیسم و شرکت در تظاهرات اعدام است. تا خواستم از خودم دفاع کنم و بگویم که من کارهای نیستم، گفت میدانم تو دانشجویی و بالاتر از این ردهها بودی. بعد هم به بازجو گفت: ببریدش برای اعدام. بقیه را هم که در سالن بودند بهترتیب به دادگاه بردند. نیری چندین نفر از جمله یک دختر جوان را با اتهام مجاهد و چند زندانی دیگر را با اتهام فرقان به اعدام محکوم کرد. بعد همه ما را بهصف کردند. پاسداری بهنام "دایی جلیل" که بعدها مسول اعدام زندانیان سیاسی در اوین شد و تیر خلاص اعدامیها را میزد، چوبی را که در دست داشت به نفر اول صف داد تا دستش با دست زن زندانی تماس نگیرد. ما را که همه بدون کفش بودیم و پاهایمان ورم کرده و اغلب باندپیچی شده بود، از میان برفها عبور داد تا به آپارتمانی رسیدیم. فکر میکردیم همه ما را برای اعدام میبرد. اما نزدیک آپارتمان سه نفر را که من هم جزو آنها بودم جدا کرد و به آپارتمان فرستاد و بقیه را برای اعدام با خود برد. همان شب٩۰ نفر را اعدام کردند.
آپارتمانها در رژیم شاه به کارکنان ساواک تعلق داشت. به احتمال زیاد هر کارمند در یکی از این آپارتمانها زندگی میکرده است. زیرا در هر آپارتمان دو اتاق سه در چهار متر، یک هال، یک دستشویی و حمام تعبیه شده است. اکنون در آن ٦۰ تا ٦٥ نفر را جا داده بودند و ما که هیچ وسیلهای جز لباسی که به تنمان بود، نداشتیم، هنگام حمام رفتن میبایست لباسهای زیرمان را میشستیم و روی شوفاژ خشک میکردیم تا بعد از حمام دوباره از آنها استفاده کنیم. به علت ازدحام زندانی، هفتهای یک بار به حمام میرفتیم و هر بار دو یا سه نفر باهم حمام میکردیم. در آپارتمان فقط برای دادن غذا و بردن به اعدام باز میشد.
در آپارتمان مجاور ما مجاهدین زندانی بودند که ما آنها را ندیده بودیم. همه ما در بلاتکلیفی بهسر میبردیم و کسی نمیدانست چه خواهد شد. آیا فردا زنده هستیم یا نه؟
اواخر سال٦۰ یک نگهبان زن که بختیار نامیده میشد در آپارتمان را باز کرد و گفت آرام همگی بهصف شوید. در عرض پنج دقیقه چادرها را سر کردیم و چشمبندها را به چشم زدیم. از چند پله بالا رفتیم و از یک راهرو بزرگ گذشتیم. در راهرو دو پاسدار ایستاده بودند که مرتب تذکر میدادند چشمبندها را پایین بکشید. به راهرو بالا که رسیدیم وارد یک راهرو کوچک شدیم. مردی که از زیر چشمبند میشد او را دید، با لباس شخصی ایستاده بود و اسم و مشخصات و اتهام را میپرسید و این که نماز میخوانیم یا نه. از من پرسید نماز میخوانی؟ جواب دادم نه! گفت برو اتاق چپیها و پیکاریها، انتهای راهرو اتاق شش. در آن زمان پیکاریها بیشترین دستگیری را داده بودند. اتاق شش در واقع اتاق چپها بود که از جریانهای مختلف دستگیر شده بودند. ما را به بند ٢٤٦بالا اتاق شش فرستاده بودند. در اتاقهای بند٢٤٦ بالا بسته بود و فقط سه بار در روز برای بردن به دستشویی در باز میشد. این بند دارای شش اتاق بود که در پنج اتاق مجاهدینی که ٣۰ خرداد دستگیر شده بودند، زندانی بودند و در یک اتاق دیگر چپها بودند. در اتاقهای بند پایین باز بود. در اتاقهای ما به دلیل موضعگیری که داشتیم بسته بود. ابتدا که به این اتاق آمدیم ٨٥ نفر بودیم. اتاق پنج متر عرض و هفت متر طول داشت. بهتدریج تعدادمان تا ١٢۰ نفرافزایش یافت. اتاق دو پنجره داشت که شیشههای آن به طرف بالا باز میشد. پشت شیشهها میله بود و محوطه بیرون بهسختی دیده میشد. پایین هر پنجره یک رادیاتور بود که روی آن میرفتیم و از شکاف میلهها به حیاط سرک میکشیدیم. روز اول انتقالمان به این بند، نه تنها از ناهار خبری نبود، بلکه از صبح تا ساعت هفت بعد از ظهر در اتاقها را حتی برای به دستشویی بردن دو زن حامله که مدام به خود میپیچیدند باز نکردند. به تعداد دستگیریها هر روز اضافه میشد. از طرفی از دیدن چهرههای جدید زندانی و خبرهایی که از بیرون میرسید خوشحال بودیم و از طرف دیگر بر جمعیت اتاق اضافه میشد و از حداقل امکانات موجود کاسته میشد. با افزایش جمعیت مقدار غذا اضافه نمیشد. در آن زمان آشپزخانه زندان شروع به کار نکرده بود. ناهار کره و خرما و شام کره و مربا داشتیم و هر زندانی به اندازه یک قاشق غذاخوری مربا وتکهای نان سهم میبرد. به خاطر افزایش جمعیت در اتاقها را باز کردند. شب اول به مناسبت باز شدن درها بچهها رقص محلی اجرا کردند.بهرغم محدودیت جا، فضای کوچکی برای رقص باز کردیم. یکی از بچهها به نام سهیلا که ١٧ سال داشت جزو کسانی بود که میرقصید. او را یک هفته بعد برای اعدام بردند و بعدها شنیدیم او را همان روز که از اتاق بردند اعدامش کردند. اخبار جدیدی که با ورود تازه واردها به بند میرسید نشان میداد که دستگیریها بیشتر شده و افراد بهویژه جوانان به بهانههای واهی در خیابانها دستگیر میشوند. یکی از تازه واردها را در یکی از روزها که در خیابان تظاهرات بوده، بههنگام عبور از خیابان تنها به دلیل "تیپ روشنفکری و دانشجویی" و شلوار جین و لباس اسپرتی که به تن داشت دستگیر کرده بودند.
در اوایل دهه ٦۰ نه تنها فعالان سیاسی، بلکه هر کسی را که به نظرشان مشکوک میرسید و یا به دلیل نوع لباسی که میپوشید و آرایش و ظاهرش دستگیر میکردند و به زندان میآوردند. در بند ما همه نوع زندانی، از زن حامله و کودکان خردسال با مادرانشان تا مادران سالخورده که به خاطر فرزندانشان دستگیر شده بودند، دیده میشدند. ظاهرا جرم آنها این بود که به فرزندانشان کمک کرده بودند. خانمی بود که به جرم اجاره دادن خانهاش به یک فعال سیاسی دستگیر شده بود. شبها برای خوابیدن با مشکل مواجه میشدیم به طوری که امکان جابهجا شدن در خواب نداشتیم. به هنگام خواب آرامش نداشتیم، روزها هم ناچار بودیم با اضطراب برای صدا کردنمان به بازجویی که همیشه با شکنجه جسمی و روحی بود، منتظر بمانیم. با این حال همدیگر را رعایت میکردیم. به زنان حامله و زندانیانی که پاهایشان بر اثر شکنجه زخمی و باندپیچی شده بود در کنار دیوار جا میدادیم تا هنگامی که خواب هستند از ضربات دست و پای دیگران در امان بمانند. تمام روز بلندگوی بند صدای قران و سرودهای مذهبی نظیر دستغیب صدپاره شد را پخش میکرد. زندانبانان عمدا دست به چنین کاری میزدند و قصدشان به هم ریختن آرامش و اعصاب زنداینان بود. در زندان جمهوری اسلامی، زندانی باید شب و روز را در التهاب بهسر برد تا روحیه مقاومت را از دست بدهد.
گاهی اوقات شبها قبل از خواب ترانه سرود میخواندیم و به این وسیله فضا را تغییر میدادیم. هفته –ای دو، سه بار گروهگروه از زندانیان اعدام میکردند. بعد از ناهار تعدادی را با کلیه وسایل صدا میکردند. میدانستیم آنها را برای اعدام میبرند. آنها را غرق بوسه میکردیم و دستهجمعی برایشان سرود میخواندیم. بیشتر آنها با روحیه بالا از ما جدا میشدند. هر بار٧۰ تا ٨۰ نفر و گاهی بیشتر اعدام میکردند. اعدامها عموما حدود ساعت هشت و نیم بعد از ظهر انجام میگرفت. پاسدارها با سردادن شعار مرگ بر کمونیست، مرگ بر منافق و حزب فقط حزبالله، رهبر فقط روحالله مراسم اعدام را به اجرا در میآوردند. بعد از لحظاتی صدای گلولهها مانند ریزش چند تن آهن بر روی زمین در میان شعارها شنیده میشد و بعد تیرهای خلاص که گاهی با وقفه شلیک میشد و حاکی از زجرکش کردن اعدامی بود، به صدا در میآمد. بند ما که گاهی نزدیک به ١٢۰۰ زندانی داشت، با همه شلوغی و همهمهای که داشت، زمانی که اعدامها به اجرا در میآمد، در سکوت مرگباری فرو میرفت. نگهبان بند که پاسداری به نام موسوی بود، سکوت بند را به تمسخر میگرفت و به تقلید از رجوی میگفت "عجبا."
در آن روزها شپش در بند بیداد میکرد. شپش را زندانیان تازه وارد با خود به بند میآوردند. آنها روزها و شبهای متوالی بدون دسترسی به حمام در راهروها و اتاقهای بازجویی به سر میبردند. با ورودشان به بند، موهای آنها را کوتاه میکردیم و به لباسهایشان ددت میزدیم. این کار تا حدودی مشکلات بهداشتی را حل میکرد. برای شستن لباسها به دلیل کمبود وسایل لباسشویی از قبیل تشت و مواد پاک کننده، با دشواریهای زیادی مواجه بودیم. لباسها را برای خشک شدن روی طنابی که در وسط اتاق کشیده بودیم، آویزان میکردیم. به علت نبود آفتاب فضای اتاق همیشه مرطوب بود و لباسها دیر خشک میشد. کف اتاق به دلیل چکههای آب لباسها معمولا خیس بود.
برای رفتن به توالت و حمام به خاطر تراکم جمعیت در بند همیشه با مشکل مواجه بودیم. تعداد زیادی از زندانیها به علت شکنجه زیاد به بیماری کلیه مبتلا شده بودند. به این دسته از زندانیها برای استفاده از توالت الویت داده بودیم و بقیه میباید در صفهای طولانی که گاه چند ساعت طول میکشید، میایستادند. این وضعیت باعث شده بود که خیلیهای دیگر هم به ناراحتی کلیه دچار شوند. بهتدریج بر تعداد زندانیان بند اضافه میشد. هر روز جلو در بند تجمع میکردیم و منتظر زندانیان تازهوارد میشدیم. هر کس به دنبال آشنایی میگشت. معمولا کسانی را که به اتهام چپ دستگیر میکردند به اتاق ما میفرستادند. با ورود هر تازهوارد به اتاق انبوهی سوال در مقابل او قرار میدادیم. در آن زمان رابطه ما با خارج زندان کاملا قطع بود و خبرهای تازه را تنها از طریق زندانیان تازه وارد دریافت میکردیم. زندانیان تازه وارد خبر از دستگیریهای گسترده و شناسایی فعالان سیاسی توسط توابین میدادند. زندانبانان، زندانیانی را که توبه کرده بودند و با آنها همکاری میکردند برای شناسایی و دستگیری اعضا و هواداران سازمانهای سیاسی به خیابانها و معابر عمومی میبردند. آنها قیافههایی را که به نظرشان مشکوک میرسید و یا گمان میکردند آنها را در راهپیماییها و تظاهرات دیدهاند، به پاسداران نشان میدادند. فخری لککمریی و مرتضی همسرش توسط توابین شناسایی شده بودند. من فخری را میشناختم. او روحیهای شاد داشت و انسان مبارز و مهربانی بود. او همراه همسرش که از زندانیان سیاسی دوره شاه و از اعضای بالای پیکار بود، زمانی که سوار تاکسی بودند توسط توابین شناسایی و به اوین آورده شدند.
یک روز اوایل بهمن ماه که در بند٢٤٦ بالا بودیم صدای خواندن دستهجمعی سرود انترناسیونال را از بند پایین شنیدیم. همه ساکت شدیم. فخری شروع به خواندن سرود کرده بود و بقیه او را همراهی کرده بودند. معمولا بعد از ظهرها اسامی تعدادی را میخواندند و با کلیه وسایل آنها را برای اعدام میبردند. آن روز بعد از خواندن سرود انترناسیونال اسامی تعدادی را برای اعدام خواندند. نام فخری در میان آنها بود. عرق سردی بدنم را فراگرفت و اشک از چشمانم سرازیر شد. شهین، یکی از همبندیهایم که در کنارم ایستاده بود و از رابطه من با فخری اطلاع داشت از من خواست از گریه کردن خودداری کنم و کاری نکنم که زندانبانان متوجه رابطه من با فخری شوند که منجر به بازجویی مجدد من شود. بعدها شنیدیم آنهایی که همراه فخری سرود انترناسیونال خوانده بودند، برای بازجویی مجدد برده شده و شلاق خورده بودند. معمولا کسانی را که برای اعدام صدا میکردند، بچهها برایشان سرود دستهجمعی میخواندند و به این وسیله آنها با روحیه بالا از بند میرفتند. روزها تعدادی را به بند میآوردند و بعد از ظهرها تعدادی را برای اعدام از بند میبردند. دستگیری به فعالان سیاسی محدود نبود. خانوادههای آنان هم در معرض دستگیری و شکنجه قرار میگرفتند. روزی زن حاملهای را به بند ما آوردند. او تا مدتی بهتزده به اطراف نگاه میکرد. تمام اعضای خانوادهاش را دستگیر کرده بودند. به خاطر این که همسرش از فعالین سازمان چریکهای فدایی(اقلیت) بود. او را هر روز برای بازجویی صدا میکردند. اشتهایی به خوردن غذا نداشت. در واقع غذایی هم جز چند دانه خرما و مقدار کمی کره و نان نبود. بعد از او دختر١٤ سالهای را به اتاق ما آوردند. او بسیار بیتاب و بهتزده بود. مرتب سراغ مادرش را میگرفت و شبها به سختی میخوابید. او همراه خانوادهاش، به خاطر این که برادرش از فعالین پیکار بود، دستگیر شده بودند. این کودک١٤ ساله را هر روز برای بازجویی صدا میکردند. بارها به کف پایش شلاق زده بودند. با آنکه ماشین اعدام رژیم با سرعت کار میکرد، هر روز بر تعداد زندانیان افزوده میشد. در این زمان تعداد ما در اتاق به ١٢۰نفر رسیده بود روزها فقط میتوانستیم پاها را جمع کنیم و در جای خود بنشینیم. ازدحام در راهرو چنان بود که تنها میتوانستیم پشت سرهم به هم چسبیده آهسته قدم بزنیم. عدم تحرک عوارض خود را به تدریج نشان داد. همه درد کمر و پا داشتیم. از بین خودمان یک نفر را به عنوان مسول خواب انتخاب کرده بودیم. او وظیفه داشت با مشورت دیگران جای خواب را تنظیم کند.
به علت کمبود جا، خوابیدن برایمان معظلی بود. گاهی تصمیم میگرفتیم شیفتی بخوابیم. این کار مشکل کمبود جا را حل نمیکرد. چون جایی برای نشستن نبود، فضای خواب را هم میگرفت. گاهی تصمیم میگرفتیم در دو ردیف روبروی هم روی یک کتف بخوابیم. در این وضعیت امکان غلت خوردن و جابه جایی وجود نداشت. چارهای نبود. تنها به این وسیله همه میتوانستند بخوابند. شرایط بسیار سختی بود. همه را زیر بازجویی و شکنجه له کرده بودند. جای سالم در بدن کسی نبود. با تمام سختیها سعی میکردیم فضای زندان را قابل تحمل کنیم. باهم شوخی میکردیم، میخندیدیم و هر کسی چیزی میگفت. یک بار من گفتم اگر زمانی آزاد شوم یک قنادی باز خواهم کرد و نام آن را "یک کتف" خواهم گذاشت. به محض این که یکی از شماها این نام را ببیند میفهمد که منظور از یک کتف چیست.
هر روز شش نفر انتخاب میشدند که کارهای روزانه اتاق را انجام دهند. به این جمع، گروه کارگری میگفتیم. آنها وظیفه داشتند اتاق را تمیز کنند. غذا را تقسیم کنند، ظرفها را بشویند، راهرو و توالت و حمام را نظافت کنند. زندانیانی که پاهایشان بر اثر شکنجه باندپیچی شده و زخمی بودند، زنان حامله و مادران سالخورده از کارگری معاف بودند. هفتهای سه شب آب حمام گرم میشد. به هر کدم از ما هفتهای یک بار نوبت حمام میرسید که وقت بسیار کمی بود و مجبور بودیم سه یا چهار نفر از یک دوش استفاده کنیم. حمام رفتن برایمان تفریح بود. گاهی اوقات بهویژه زمستان آب سرد میشد و ما ناچار بودیم با آب سرد حمام کنیم.