از آن وقت تا بحال اثري از او در هيج جا نيست

 

                                                                                                      اسماعيل حق‌شناس

 

طبق معمول هر هفته، تعدادي تازه وارد از بازداشتگاه به زندان عادل آباد منتقل شدند. معمول بود بقيه زندانيان براي يافتن آشنائي در بين تازه واردين به ديدار آن ها مي‌آمدند. 

فرداي آن روز هنگام قدم زدن در هواخوري چهره يكي از تازه‌واردين بنظرم آشنا مي‌رسيد كجا  او را ديده بودم، نمي‌دانستم. تنها قدم مي‌زد و نگران به‌ نظر مي‌رسيد. سعي كردم به او نزديك شوم و سر صحبت را  باز كنم. به او سلام كردم. جواب سلام را  به سختي و  با لكنت داد. اعتماد نمي‌كرد و نمي‌خواست براحتي صحبت كند. منهم اصرار زيادي نكردم. چند روز بعد دوباره سرصحبت را با او باز كردم. اين‌بار كمي  راحت‌تر صحبت كرد. اسمش محمدعلي بود و حدود يكسال پيش دستگير شده بود. چندين ماه را در سلول انفرادي و بند توابين بازداشتگاه گذرانده بود. از هواداران سابق مجاهدين بود و برادرش در زمان شاه اعدام شده بود. به علت دستگير‌يش اشاره نكرد. از صحبت در آن باره خودداري كرد. روزهاي بعد بيشتر با هم گرم گرفتيم. يك روز متوجه سوختگي روي دستش شدم و چند روز بعد در حمام آثار  سوختگي‌هاي ديگري با سيگار را روی سينه و كمرش ديدم. گوئي با سيگار روي بدنش نوشته بودند. تازه آن موقع  به يادم آمد عكس او را در نشريه مجاهد ديده ام كه نوشته بودند با آتش سيگار  شكنجهاش كرده‌اند. بعد از آنكه با هم بيشتر دوست شديم، او در باره سوختگي‌هاي بدنش برايم صحبت كرد. در سال 1359 توسط چند پاسدار در خيابان ربوده شده و در يك خانه امن مورد شكنجه قرار گرفته بود. در زمان شاه هم در تظاهرات ضدسلطنتي با باطوم الكتريكي مورد حمله پليس واقع شده و براثر ضربات وارده بر سرش دچار لكنت زبان شده بود.

 به اتهام شايعه پراكني عليه رژيم دستگير شده بود. مسئول سابق تشكيلاتي‌اش او را  شناسائي و دستگير و بازجوئي  کرده بود. به بازجويش گفته بود توسط چند پاسدار ربوده شده و شكنجه شده  و مي‌تواند آن‌ها را شناسائي كند.  تعريف مي‌كرد كه چند نفري او را گرفته  و با آتش سيگار  بر روي پشت و سينه‌اش مرگ برمنافق و درود بر خميني نوشته بودند.  در سال 59  به تهران رفته  و به همراه مادر رضائي‌ها در مقابل  مجلس با نشان دادن آثار شكنجه به نمايندگان و مسئولين حكومتي نظير بازرگان و اعظم طالقاني خواستار رسيدگي بوضعش شده بود. اما با كم محلي آنان روبرو شده بود.

وقت هواخوري روي زمين نشسته بوديم و صحبت مي‌كرديم كه يكي از بچه‌هاي سلول روبروئي به جمع ما پيوست. او از بچه‌هاي پيكار بود. به همراه همسرش دستگير شده بود. ازجمله كساني بودند كه حكم تقتيل گرفته بودند.(1) قرار بود او و همسرش را تا حد مرگ شكنجه كنند. آن‌ها يا بايد حرف مي‌زدند يا زجركش مي‌شدند. مي گفت تا سيصد ضربه كابل را در يك نوبت تحمل كرده و بعد از آن ديگر طاقت نياورده و حرف زده بود. اطلاعات زنش را هم داده بود و به اين وسيله هر دو از حكم تقتيل نجات يافته بودند. بعد از مدتي او و همسرش را از زندان عادل‌آباد بردند و ديگر هيچ خبري از آن‌ها نشد.

در محوطه زندان مقداري زمين كشاورزي بود كه تعدادي از زندانيان عادي و سياسي آنجا كار مي‌كردند. براي زندانيان جالب بود در اين مزرعه كوچك  كار كنند يا به بهانه‌اي وارد آن شوند و كمي خيار و گوجه براي خود و هم سلولي‌هايشان بچينند. اگرچه گاه به گاه مي‌شد محصولات مزرعه را در فروشگاه زندان هم خريداري كرد.  وقتی زمان برداشت  محصول  مي‌رسيد، پاسداران به مزرعه مي‌رفتند و براي خود  خيار و گوجه و بادمجان مي‌چيدند. يك روز  كه با محمدعلي مشغول قدم زدن در هواخوري بوديم، او براي خوردن آب به بند رفت. وقتی او از پله‌هاي هواخوري بالا مي‌رفت، يكي دو پاسدار كه قبلا در زندان كار مي‌كردند از بند به هواخوري مي‌آمدند. محمدعلي روي پله‌ها با آن‌ها روبرو شد. در ميان آن‌ها پاسداري بود بنام فيروزي كه از شكنجه‌گران قديمي زندان و مدتي هم مسئول بند چهار بود. متوجه شدم که محمدعلي و فيروزي لحظاتی به هم خيره شدند. محمدعلي بسرعت  وارد بند شد و فيروزي به طرف مزرعه رفت. هرچه منتظر شدم محمدعلي به هواخوري برنگشت. بعد از هواخوري به سلول  او رفتم. سر جاي خود در طبقه سوم تخت خوابيده بود و ملافه‌اي هم روي خود كشيده بود. چند بار او را صدا كردم اما جواب نداد. به سلولم برگشتم. موقع شام به سلول محمدعلي سري زدم اما او هنوز روي تخت خوابيده بود. بعد از شام مجددا به سلولش رفتم و ملافه را از روي صورتش كنار زدم. رنگش پريده و بسيار وحشت زده بود. نمي‌توانست حرف بزند. خيلي سعي كرد چيزي بگويد اما لكنت زبان  امان نمي‌داد. راحتش گذاشتم. فرداي آن روز هم به هواخوري نيآمد. به سلولش رفتم.  بيدار بود، اما روي تخت دراز كشيده بود. هرطور بود او را براي هواخوري بيرون بردم. همان‌طور كه با هم قدم مي‌زديم، هر از چندگاهي از پشت توري فولادي دورتادور هواخوري به مزرعه نگاه مي‌انداخت. با ترس و لكنت زبان به من گفت پاسداري كه ديروز روي پله‌ها ديده  يكي از كساني بوده كه چند سال پيش او را ربوده و  شكنجه كرده  و با آتش سيگار بدنش را سوزانده  بودند.

محمدعلي تصميم گرفت موضوع را با بازجوبش در ميان بگذارد. ظاهرا باور كرده بود كه مي‌تواند از اين طربق به بازجويش ثابت كند  كه پاسداران بدن او را با سيگار سوزانده اند. آن زمان رژيم تبليغ مي‌كرد گروه‌هاي سياسي فعالين خود را شكنجه مي‌كنند و به گردن پاسداران و حزب‌‌الهي‌ها مي‌اندازند تا چهره رژيم را خراب كنند. بعد از آنكه موضوع را با بازجويش در ميان گذاشت  محمدعلي را از بند بردند و از آن زمان تا بحال اثري از او  در هيچ جا نيست.

 

1- تقتيل به اين معنا است كه كسي را به تدريج بكشند و يا به زبان ديگر(زجركش) كنند.