آن روزها زندانها و بازداشتگاهها شرایط خاصی داشتند و دستگیریها در سطح وسیعی ادامه داشت. آمار زندانیان سیاسی در یک سلول ٩ نفره به ١٢ تا ١٥ نفر و در بندهای عادی به ٢۰ نفر میرسید. رژیم برای کم کردن تراکم زندانیان عادی طرح انتقال معتادین به "جزیره" را اجرا کرد اما این طرح در مدت کمتر از دو سال ناموفق اعلام شد و معتادین به زندانهای عادی برگردانده شدند. وضعیت جسمی معتادینی که از جزیره به عادلآباد برگردانده شدند باورکردنی نبود. درست مثل زندانیان اشویتس بودند که در فیلمهای مستند دیده بودم. کاملا نحیف و رنجور بودند به طوری که تمام استخوانهای بدنشان را میشد شمرد. جابهجای بدنشان کبود و زخمی بود و به علت سوء تغذیه دچار بیماریهای لاعلاج شده بودند. خاطرات وحشتناکی از جزیره نقل میکردند. جیره غذاییشان در روز فقط چند عدد حبوبات و کمی نان بوده و از میوه و سبزی محروم بودهاند. روزانه جیره شلاق داشتند. رژیم سعی کرده بود با ایجاد شرایط وحشتناک در جزیره معتادین را مجبور به ترک اعتیاد کند. اما بهدنبال مرگ شماری از آنان بر اثر گرسنگی و یا هنگام فرار از جزیره و اعتراض خانوادههایشان، رژیم مجبور شده بود طرح جزیره را پس بگیرد. بالا بودن آمار زندانیان سیاسی، رژیم را دچار مشکل جدیتری کرده بود. محکومیت مکرر در جوامع بینالمللی به دلیل بالا بودن رقم اعدامها و زندانیان سیاسی، نقض حقوق بشر، فشار خانوادههای زندانیان و درگیریهای درون حاکمیت نسبت به شیوه رفتار با زندانیان سیاسی رژیم را به فکر چاره انداخت. در آن زمان دو نظر در مورد نوع برخورد با زندانیان سیاسی در حاکمیت وجود داشت. یکی خط موتلفه و افراد نزدیک به آن بود که تلاش میکردند دست به قتلعام زندانیان سیاسی بزنند و دیگری خط منتظری و افراد نزدیک به او که نسبت به افزایش اعدامها و شکنجه زندانیان اعتراض داشتند. خمینی طی حکمی که در سال ٦۰ بعد از اعدامهای گسترده ٣۰خرداد به قوه قضاییه ابلاغ کرده بود، از اعدام کسانی که در تیمهای عملیاتی شرکت نداشتند و یا زمان دستگیری مسلح نبودند صرفنظر کرده بود اما بعدا اعدام شدن و یا نشدن زندانی را مشروط به نظر بازجویان و سربازجویان کرد. در چنین شرایطی بود که قوه قضاییه برای تجدیدنظر در پروندههای زندانیان سیاسی هیاتهایی متشکل از بازجوها، بازپرسها، دادیارها و روسای زندانها تشکیل داد. هدف این هیاتها پایین آوردن آمار سیاسی زندانیان سیاسی بود. شروع کار هیات در شیراز همزمان بود با بازجوییهای مربوط به تشکیلات زندانیان و این فرصتی بود که طرفداران قتلعام بتوانند گروهی از زندانیان را اعدام کنند. اعدام یک زندانی سیاسی که حکم قطعی داشت و به حبس محکوم شده بود از نظر قضایی کار آسانی نبود. پس باید موجباتی فراهم میشد که از نظر بیدادگاههای اسلامی زندانی شرایط اعدام را داشته باشد. هیات مذکور برای اعدام یا آزادی زندانیان معیاری را در نظر گرفته بود. زندانیانی که توبه آنان محرز شده بود میتوانستند آزاد شوند و احراز توبه هم مشروط به همکاری با بازجوها در شکنجه و زدن تیر خلاص و یا همکاری با زندانبانان در سرکوب سایر زندانیان بود.
شرط اعدام برای زندانیان مجاهد دفاع از ترورها و جنگ مسلحانه و برای کمونیستها نماز نخواندن و دفاع از مارکسیسم و کمونیسم بود. تقریبا همه زندانیان که در آن موقع در عادلآباد بودند از دفاع علنی از مواضع سیاسی خود یا دفاع از مواضع تشکیلاتی که در رابطه با آن دستگیر شده بودند خودداری کردند و همین باعث شده بود اعدام نشوند. کسانی که از مواضع خود دفاع میکردند در بازداشتگاه نگهداری میشدند و منتظر اعدام بودند. عدهای از مجاهدین مواضع سازمان را مورد نقد قرار دادند که باعث بهوجود آمدن جریانی به نام خط سوم شد و عدهای هم به رهبری رجوی و عملکرد سازمان هنوز اعتقاد داشتند.
طرح طبقهبندی زندانیان سیاسی از چند سال پیش اجرا شده بود. زندانیانی که جمهوری اسلامی را قبول نداشتند و با زندانبانان و بازجوها همکاری نمیکردند در یک طبقه بودند که حدود یک سوم زندانیان سیاسی زندان عادلآباد را شامل میشدند. گروهی دیگر مخالفت با جمهوری اسلامی را بهزبان نمیآوردند و گرچه منفعل بودند، با زندانبان هم همکاری نمیکردند. گروه دیگر توابین بودند که به هر کاری، از شکنجه دوستان خود و تیرخلاص زدن به آنان تا آدمفروشی، برای آزاد شدن از زندان دست میزدند. آنان از بهترین امکانات زندان استفاده میکردند و به مرخصی میرفتند. هیات مذکور که توابین را هیات عفو مینامید و بقیه را هیات مرگ، ابتدا ١۰ تا ١٥نفر از تشکیلات زندان را اعدام کرد. قبل از اعدام با فریب و شکنجه آنان را وادار به اعتراف و مصاحبه ویدئویی کردند. اغلب آنان کسانی بودند که در بازجوییهای اولیه خود حتی هواداری و ارتباط با مجاهدین را منکر شده بودند و یا روی عملکرد مجاهدین مساله داشتند و آنان را نقد میکردند اما چون بازجوها تصمیم گرفته بودند قتلعام راه بیاندازند، با شکنجه و فریب آنان توسط جلیل که مسول اول تشکیلات زندان بود، آنان را وادار به اعتراف به طرفداری از جنگ مسلحانه و ترور کردند. بازجوها جلیل را به سلولهای آنان فرستاده بودند تا آنان را تزغیب به دفاع از سازمان کند. بازجوها و هیات مرگ به این شکل پرونده آنان را تنظیم کردند که از لحاظ قضایی اعدام آنان موجه شود. یک شب جلیل را به سلول من فرستادند. من میدانستم او بریده است. ابتدا تحلیلی در مورد شرایط ایران کرد و گفت رژیم بهزودی توسط سازمان سرنگون میشود و میگفت امام زمان را در خواب دیده که به همه هواداران امر کرده از مجاهدین دفاع کنند و از این قبیل حرفها.
بازجوها به جلیل قول داده بودند که او را اعدام نکنند اما گریه و التماس او را قبل از اعدام همه شنیدند. بقیه خیلی زود از دامی که بازجوها گذاشته بودند آگاه شدند. عدهای که اعتراف کرده بودند در دادگاه هیات مرگ دفاع خود را پس گرفتند، اما پذیرفته نشد و همه اعدام شدند. اعدام زندانیان با اعتراض گسترده چه در داخل و چه در خارج روبهرو شد. رژیم تحت فشار اعتراضات خانوادههای زندانیان و جوامع حقوق بشر از ادامه اعدامها خودداری کرد و اقدام به آزاد کردن تعدادی از توابین کرد و تبلیغات وسیعی در این باره به راه انداخت. بقیه بچههای تشکیلات تجدید محاکمه شدند و مدت محکومیت آنان افزایش یافت.
با بسته شدن پرونده تشکیلات زندان به مرور بچهها به عادلآباد برگردانده شدند. زندانبانان یک جابهجایی جدید در بند انجام دادند و طبقهبندی قبلی زندان را تغییر دادند بهطوری که توابین را با بقیه زندانیان قاطی کردند با بتوانند زندانیها و فعالیتهای آنان را تحت نظر بگیرند. شرایط زندان خیلی سختتر شد. کسانی که نماز نمیخواندند و یا در نماز جماعت شرکت نمیکردند شدیدا شکنجه و به انفرادی برده میشدند. هرگونه انتقاد از رژیم و زندانبانان به پاسدارها گزارش میشد که منجر به شکنجه و یا انفرادی طولانیمدت میشد. زندانبانان سعی میکردند مقاومت زندانیان را درهم بشکنند و شخصیت سیاسی آنان را خرد کنند تا آنان را وادار به همکاری کنند. فشارها و شکنجهها طاقتفرسا بود تا آنجا که تعدادی از پاسداران عصبی و روانی شدند و شرایط انتقال خود را از زندان به جایی دیگر فراهم کردند. تعدادی از زندانیها هم تسلیم شدند. تماسها و رابطهها کاملا مخفیانه صورت میگرفت. کلاسهای عقیدتی اجباری، طولانی و خستهکننده و بیسروته بودند. تصمیم گرفتیم با آن وضع مقابله کنیم. ابتدا در سخنرانیها و مراسمهایی که اجبار برده میشدیم سعی میکردیم نزدیک به هم بنشینیم و از گفتن صلوات خودداری کنیم تا مراسم را برهم بزنیم و به این وسیله از بردن ما به سخنرانیها صرفنظر کنند. شکنجهها و فشارها بر ما بیشتر شد. کمتر زندانی طبقه سه را میشد یافت که جای شلاق بر بدنش نباشد. بالاخره یک روز با همآهنگی، تمام زندانیان طبقه سه از رفتن به سخنرانی خودداری کردیم. میدانستیم پاسداران عکسالعمل شدیدی نشان میدهند، همینطور هم شد. حدود ده نفر با کابل و زنجیر به طبقه سه هجوم آوردند و همه را بهشدت مورد ضرب و شتم قرار دادند. همه خونین و مالین شدیم. پاسداران از نفس افتادند و بعد از آن که دستها و کابلهای خونینشان را شستند برگشتند پایین. ملافههایمان را تکهتکه کردیم و روی زخمهایمان بستیم ولی خونها را پاک نکردیم. فردای آن روز ملاقات داشتیم.
قصد داشتیم با همان سروروی زخمی به ملاقات برویم که ممنوعالملاقاتمان کردند و از هواخوری هم محروم شدیم. روزهای بعد تعدادی از زندانیان طبقه دو هم از رفتن به کلاسهای عقیدتی خودداری کردند. آنها را هم بهشدت کتک زدند و به طبقه سوم منتقلشان کردند. شبها بعد از خاموشی زندانیان را چند تا چند تا به بیرون بند میبردند و شکنجه میکردند. تعدادی نتوانستند ادامه دهند و تسلیم شدند. نامهای به دادستان نوشتیم و نسبت به رفتار زندانبانان و شکنجههای اعمال شده شکایت کردیم. با دخالت دادستان و مستقر شدن نماینده دادستان در زندان شکنجهها موقتا قطع شد. نماینده دادستان مقرر کرد هر کس مقررات زندان را نادیده بگیرد اقدام به شورش محسوب میشود و شرکت در کلاسهای عقیدتی را جزو مقررات زندان اعلام کرد.
دوباره مجبور شدیم به کلاسهای خسته کنندن و بیمحتوای عقیدتی برویم. راه دیگری برای مقابله با آن وضع پیش گرفتیم. در کلاسهای عقیدتی میخوابیدیم و یا چرت میزدیم و از دادن شعار و صلوات فرستادن خودداری میکردیم. این کار زندانبانان را بیشتر عصبانی میکرد.
از طرف نماینده دادستان که شخصی بود بهنام ابوطالب و یکی دو روحانی که از تهران آمده بودند تهدید به اعدام دستهجمعی شدیم. اخباری که از دیگر زندانهای کشور میرسید گویای اتفاقاتی مشابه بود و آنها هم تهدید به اعدام شده بودند. رژیم مترصد فرصتی برای قتلعام بود ولی تا کنون با سه مشکل روبرو بود. یکی کثرت زندانیانی که از نظر آنان باید اعدام میشدند، دوم اعتراضات روبه رشد مردم و خانوادهها و سوم رفت وآمدهای کمیسیونهای حقوق بشر. بین زندانیان دو نظر در مورد آینده زندان و تهدید به قتلعام شدن وجود داشت. گروهی معتقد بودند رژیم توانایی قتلعام ندارد و مردم در شرایط انقلابی هستند وبهزودی به زندانها حمله میکنند و عملیات نظامی مجاهدین رژیم را وادار به عقبنشینی میکند. گروهی دیگر معتقد بودند رژیم پایبند هیچگونه قوانین و مقررات بینالمللی نیست. وضعیت جنگی کشور و بحرانهای داخلی دست رژیم را برای هر گونه قتلعامی باز گذاشته است. همانطور که در سالهای ٦۰ و ٦١ زندانیان را گروهگروه اعدام کرد و اسامی اعدامشدگان را در روزنامههای دولتی هم چاپ کرد، از این نقطهنظر تنها مانع قتلعام اعتراضات مردمی و نهادهای حقوق بشری و تلاش رژیم برای نزدیک شدن به اروپا میتوانست باشد.
یکی از روزهای رمضان ٦٤ برای شنیدن سخنرانی به سالن سینما که سالن اجتماعات هم بود برده شدیم. سخنرانی از ظهر تا شب ادامه داشت. بعد از اتمام سخنرانی متوجه شدیم درهای سالن از بیرون قفل شده و نمیشود بیرون رفت. عجیب بهنظر میرسید. فکر کردیم ممکن است اتفاقی بیافتد. بعد از نیم ساعت یکی از درها باز شد و اعلام کردند فقط زندانیان طبقه یک میتوانند به بند برگردند. یک ساعت بعد زندانیان طبقه دو را به بند برگرداندند و درها دوباره بسته شد. یک ساعت، دو ساعت، سه ساعت گذشت. به در کوبیدیم اما جوابی نشنیدیم. حدود ١٥۰ زندانی بودیم که اکثرا روزه و گرسنه و تشنه بودیم. نمیتوانستیم حدس بزنیم جه خوابی برایمان دیدهاند. نمیدانستیم چه عکسالعملی باید نشان دهیم. انتظار بکشیم یا شورش کنیم و سالن را به آتش بکشیم. از گرسنگی و تشنگی خوابمان برد. یکی یکی کف سالن دراز کشیدیم. ساعت از١٢ شب گذشته بود و در نگرانی بهسر میبردیم که یکی از درها باز شد و پاسداری بدون هیچ توضیحی اعلام کرد میتوانیم در دستههای سه و چهار نفره به دستشویی برویم. هر کس بیرون میرفت برنمیگشت. نوبت من رسید. از دستشویی که برگشتم یکی از توابین گفت میتوانم به بند برگردم. چراغهای راهرو خاموش بود و فقط نور کمی از برجهای زندان به داخل راهرو میتابید. وارد راهرو که شدم دیدم تعداد زیادی پاسدارچوب و چماق و باتوم و زنجیر و کابل در دست دالانی درست کردهاند که تا جلو بند ادامه دارد. فاصله سالن تا بند حدود ٤۰۰ متر بود. ترسیدم. قصد داشتم به سالن برگردم که چیز محکمی به سرم خورد و نقش زمین شدم. مرا کشانکشان به داخل دالان بردند. فقط چند ضربه اول را حس کردم و دیگر چیزی نفهمیدم.
چشمانم را که باز کردم روی زمین خوابیده بودم. تمام بدنم درد میکرد و صورت پرخونم به زمین چسبیده بود. قدرت حرکت نداشتم و دوباره خوابم برد. بار دیگر که بیدار شدم محمد بالای سرم بود. صورتش کاملا سیاه بهنظر میرسید و خون خشک شده صورتش را پوشانده بود. در یک سالن نسبتا بزرگ بودیم. دورتادور سالن تختهای سه طبقه بدون تشک بود. نمیدانستم کجا هستم. در گوشه و کنار سالن تعدادی دیگر از بچهها روی زمین و تختها افتاده بودند. محمد کمک کرد از زمین بلند شدم و روی تخت خوابیدم. با دیدن بقیه بچهها متوجه شدم وضع من از بقیه بهتر است. همه خونین و مالین بودیم با سرها و دستها و پاهای شکسته. من نزدیک به بیست ساعت بیهوش بودم. همه گرسنه و تشنه بودیم. یک سلول دیگر کنار سلول ما بود که تعدادی دیگر از بچهها آنجا بودند. از نوشتههای روی دیوارها و تختها فهمیدیم که در بند موسوم به بند ٤٩ هستیم که قبلا زنان زندانی عادی در آن نگهداری میشدند.
با سروصدای صحبتهای ما سرو کله پاسداران دوباره با کابل و باتوم پیدا شد و دوباره به جان مان افتادند و زخمهای تنمان را تازه کردند. قدرت و توان نداشتم از ضربات کابل فرار کنم. خود را روی تخت جمع کردم که از سر و صورتم محافظت کنم. همه بچهها را دوباره بهنوبت زیر کابل و باتوم گرفتند فکر کردم یکی از ما زیر آن ضربات جان بدهد. از بدن بعضی از بچهها خون زیادی رفته بود و جای پوتین پاسداران روی خونهای لخته شده ما به جا مانده بود. در سراسر سلول جابه جا نقش پوتین به چشم میخورد. پاسدارها از ما عصبانی بودند. دهانشان کف کرده بود. قبل از شکنجه وضو گرفته بودند و در حالی که ما را زیر ضربات کابل گرفته بودند آیه "اشداء علیالکفار" و "قاتلوهم حتی لاتکنوا الفتنه" را زمزمه میکردند. شکنجه مثل نماز و روزه برای آنها مقدس بود. شاید فکر میکردند با شکنجه منافقین و کفار جایگاه بهتری در بهشت پیدا میکنند. مراسم شکنجه حدود دو ساعت طول کشید. بعد از رفتن پاسدارها دیگ غذایی به داخل سلول آوردند. نزدیک به ٤۰ ساعت بود آب و غذا نخورده بودیم. شدیدا احساس ضعف میکردیم. قاشق و بشقابی در کار نبود. سر و صورت و دستهایمان خونی و کثیف بود. از نگهبان خواستیم به دستشویی برویم و دست و صورتمان را بشوییم. غذا راگو بود. سرد شده و لایه چربی ضخیمی روی آن را پوشانده بود. با وجود این که خیلی گرسنه بودیم ولی نتوانستیم ار جایمان بلند شویم و چیزی بخوریم. یکی از بچهها که وضع بهتری داشت داوطلب شد و مقداری سیبزمینی و هویج از دیگ برداشت و بین ما تقسیم کرد. ابتدا تصور میکردیم قصد دارند همه ما را همانجا اعدام کنند، اما بعد از مدتی سروکله نماینده دادستان پیدا شد و مقررات بند را که روی یک تکه کاغذ نوشته شده بود برایمان خواند: هواخوری و ملاقات قطع، قدم زدن و حرف زدن در سلول ممنوع، همه باید تمام روز را روی تخت بخوابند، توالت و دستشویی روزی سه نوبت و هر نوبت سه دقیقه، حمام هفتهای یک بار به مدت پنج دقیقه، از داشتن تشک، پتو، مسواک و دیگر لوازم شخصی و هر گونه وسیله برای غذا خوردن به جز سه عدد پارچ آب محروم شدیم. همه بهاجبار با دست از دیگ غذا، ناهار و شام میخوردیم. روزی ده ضربه شلاق سهمیه داشتیم. هر کس با دیگری حرف میزد و یا نسبت به شرایط جدید اعتراض داشت ده ضربه شلاق اضافی میخورد. از خوابی که برایمان دیده بودند معلوم بود قصد زجرکش کردن ما را داشتند. به گفته نماینده دادستان ما که تعدادمان در سلول جدید حدود٣۰ نفر بود نباید از امکانات بند عمومی استفاده میکردیم. قصد داشتند با تحمیل این شرایط به ما در میان دیگر زندانیان که حدود ٥۰۰ نفر بودند وحشت ایجاد کنند.
وضع وحشتناکی پیدا کردیم. پاسداران بدون توجه به زخمها و شکستگیهای بدنمان هر شب ده ضربه شلاق به ما میزدند. شب و روز نگهبانی در سلول قدم میزد تا زندانیها باهم صحبت نکنند.
حدود یک ماه به همین منوال گذشت. حرف زدن داشت یادمان میرفت. بدنهامان خشک شده بود و همه دچار کمردرد و درد مفاصل شده بودیم. یک روز بچههایی را که دچار دررفتگی استخوان یا جراحت شدید شده بودند به بهداری بردند.
با اعتراض خانوادههایمان بالاخره بعد از یک ماه به ما ملاقات دادند. هنوز در سر و صورتمان آثار شکنجه و رد سیاه شده زخمها برجا مانده بود. خانوادهها با دیدن ما دست به اعتراض زدند. به آنها حمله کردند و از سالن ملاقات بیرونشان راندند. خانوادهها به دادسرا رفته و به شکنجه فرزندانشان اعتراض کردند. آنجا هم مورد ضرب و شتم قرار گرفتند. تعدادی از آنها بازداشت شدند. دادستان در پاسخ اعتراض خانوادهها گفته بود که ما قصد شورش و آتش زدن زندان را داشتهایم.