در آن سال زمزمه بازدید هیاتهایی از سازمانهلی حقوق بشر از زندانها سر زبانها بود. زندانبانان تلاش میکردند با اینگونه فشارها مقاومت زندانیان را درهم بشکنند. آن موقع زندان عادلآباد تنها زندان مطمئن در استان فارس بود. بههمین خاطر این امکان وجود نداشت بتوانند گروهی از زندانیان را به زندان دیگری منتقل کنند. زندانبانان تنها میتوانستند زندانیان سیاسی را در داخل عادلآباد جابهجا کنند که در هر صورت مخفی کردن آنها از دید هیاتهای حقوق بشر مشکل بهنظر میآمد. رژیم مجبور بود یا دست به قتلعام بزند یا با شکنجه و فشار ما را وادار به تسلیم کند. متاسفانه خط توابنمایی که مجاهدین از سال ٦۰ در زندانها اجرا کردند باعث شد زندانیان تازه وارد دچار توهم و سردرگمی شوند و زندانیانی که خط توابنمایی را دنبال نمیکردند زیربیشترین فشارها قرار گیرند.
ما ٣۰ نفر را که از بقیه زندانیها جدا کردند دارای چند وجه مشترک بودیم:١-همه از زندانیان قدیمی سال ٦۰ بودیم، ٢-همه محکومیتهای بالای ١٥ سال داشتیم،٣- با زندانبانان همکاری اطلاعاتی و غیره نمیکردیم،٤- در مراسمها و نمار جماعت شرکت نمیکردیم، ٥-همه تلاش میکردیم حقوق ما بهعنوان زندانی سیاسی بهرسمیت شناخته شود،٦- تنها زندانیان سیاسی بودیم که از سالهای٦۰ و٦١ باقی مانده و شاهد تمام شکنجهها، اعدامها و عملکردهای رژیم در زندان بودیم. بین زندانیان باقیمانده در بند کسانی بودند که تواب نبودند و با رژیم هم همکاری نمیکردند ولی چون امکان جداسازی بیشتر نبود فقط ما را انتخاب کردند که با تحت فشار قرار دادن ما بقیه را بترسانند.
بههرحال چهار ماه از حبس در شرایط بسیار سخت و غیرانسانی در بند ٤٩ گذشت. همه از نظر جسمی دچار ناراحتیهای مفصلی و استخوانی، کلیه و مثانه شدیم. شبها اغلب در خواب به ما حمله میکردند و کابل و باتوم به جانمان میافتادند. چندین نفر از جمله خود من دچار بیماری روانی شدیم و یک نفر دست به خودکشی زد. وضع روحی من بسیار خراب شد بهطوری که گهگاه کنترل خودم را از دست میدادم و دادوفریاد راه میانداختم و به خودم آسیب میرساندم. مدتی بستری شدم و با داروهای روانگردان و آرامشبخش مرا کنترل میکردند. گذشت زمان را نمیفهمیدم و بخشی از حافظهام را از دست داده بودم. چندین بار به انفرادی فرستاده شدم و هر بار برمیگشتم وضع بدتری داشتم. تا اینکه یک روز متوجه شدم در راهرو بند که مساحت کمی داشت تعدادی پتو و تشک تا سقف رویهم چیده شده است. یک روز بعد پتو و تشکها را از آنجا بردند. بعد هم به هر نفر یک تشک و پتو دادند. برایمان بشقاب، قاشق، مسواک و صابون آوردند.
بعد فهمیدیم که آن روز یک هیات برای بازدید به زندان آمده بود و با چیدن پتو و تشک در راهرو جلو سلول ما وانمود کرده بودند که بند ما انباری است و بدین ترتیب ما را از چشم آن هیات مخفی نگه داشته بودند. آمدن آن هیات تنها سودی که برای ما داشت این بود که وضع ما کمی بهتر شد!! جیره شلاق روزانه قطع شد، روزی یک ساعت هواخوری دادند، ملاقات آزاد شد و از همه مهمتر بعد ار چهار ماه مسواک و صابون داشتیم و روی تشک خوابیدیم. اولین روز استفاده از هواخوری نمیتوانستیم چشمهایمان را در نور آفتاب باز کنیم. چشمهایمان درد میگرفت. مدتی طول کشید تا عادت کردیم. آسمان و آفتاب برایمان جالب شده بود و پرندهها را در آسمان به همدیگر نشان میدادیم. از سوراخهای ریزی که در ورقهای آهنی دورتادور هواخوری محوطه زندان را نگاه میکردیم. پاها و پشتهای زخمی و کبودشدهمان را در معرض آفتاب قرار میدادیم. به همدیگر نگاه میکردیم و به وضع ظاهریمان میخندیدیم. صورتهای ورمکرده با موها و ریشهای بلند، لباسهای کثیف و پر از لکههای خون و چرک. آنقدر لاغر و نحیف شده بودیم که موقع راه رفتن مجبور بودیم شلوارمان را با دست نگاهداریم. در اولین فرصت از پتوها رشته نخهایی جدا کردیم و کمربند درست کردیم. از بعضی پتوها آنقدر نخ گرفتیم که به شکل توری درآمدند و یا کوتاه شدند. بههمین خاطر یک شب دوباره مورد هجوم پاسدارها قرار گرفتیم و هر کس کمربند درست کرده بود شکنجه شد. من همان شب تاوان پتویم را با تحمل٧۰ ضربه سیلی و ٥۰ضربه لگد پرداختم. به این دلیل تعداد ضربات را دقیق بهیاد دارم که عادت داشتیم هرکس شلاق یا مشت و لگد میخورد تعداد ضربات راشمارش میکردیم و روی دیوار بهعنوان یادگاری مینوشتیم. پاسدار یزدانپنان که مرا زد مدتها دستهایش درد میکرد و مجبور بود باند به آنها ببندد.
دوباره توانستیم با خانواههایمان ملاقات کنیم. اجازه دادند به سلمانی و بهداری برویم. همه احتیاج به درمان جدی داشتیم. پوسیدگی دندان، ناراحتی روانی، درد کلیه و مثانه، کمردرد و درد مفاصل و نیاز به پانسمان، بیماری مشترک همهمان بود. بعد از مدتها وقتیکه در راهروهای زندان رفتوآمد میکردیم سایر زندانیان از دیدن ما تعجب میکردند. اول تعجبشان از زنده ماندن ما بود و بعد وضع ظاهریمان. در راهرو در مسیر بهداری یا ملاقات به ما نزدیک میشدند و به ما "خداقوت" میگفتند. ماموران شهربانی به ما احترام میگذاشتند. آنروزها اداره زندان در اختیار شهربانی بود اما در بند چهار و امور زندانیان سیاسی دخالت نمیکرد. زندانیان بند سیاسی چهار میترسیدند با ما تماس بگیرند و از روبهرو شدن با ما اجتناب میکردند. فقط تعدادی از دوستان قدیمی در فرصتی مناسب خودشان را به ما میرساندند و تماس میگرفتند. صحبت کردن و تماس زندانیان بند چهار با ما برای آنها مجازات داشت. در آن چند ماه خبری از بیرون بند و بیرون زندان نداشتیم. نه کتاب و روزنامه داشتیم و نه رادیو و تلویزیون. از همه جا بیخبر بودیم.
چند روز بعد برای کف سلول موکت آوردند و وسایل شخصیمان را به ما برگرداندند. اولین ملاقات بعد از چند ماه هیجانانگیز بود. اما وقتی شنیدیم خانوادهها هر هفته برای ملاقات به پشت در زندان و سیم خاردار میآمدند و ساعتها برای دیدن ما انتظار میکشیدند، به پاسدارها التماس میکردند، کتک میخوردند و توهین میشدند، هیجان ما تبدیل به خشم شد. ابتدا قصد داشتیم از خانوادهها بخواهیم دست به اعتراض بزنند، اما فایدهای نداشت. هیچکس از آنان حمایت نمیکرد و آنان را در معرض خطر قرار میدادیم. صبر کردیم تا ببینیم دادستان چه خوابی برایمان دیده است. بعد از چند روز سروکله نماینده دادستان پیدا شد. از این که در آن مدت کسی از ما حاضر به قبول شرایط او نشده بود سخت عصبانی بود. ما را تهدید به اعدام کرد. از صحبتهایش معلوم بود تحت فشار مقامات بالاتر محدودیتهای ما را کم کرده است. ظاهرا شرایط برای اعدام ما مناسب نبوده و به گفته خودش به ما فرصت دیگری داد که خود را "اصلاح" کنیم. چند روز بازجویی و تفتیش عقیده شدیم. بچههای چپ به بند چهار برگردانده شدند. در خلال بازجویی سعی میکردند ما را وادار به دفاع از ترورها و جنگ مسلحانه مجاهدین کنند و این در حالی بود که بین ما کسی علنا از مجاهدین حمایت نمیکرد و حتی در دادگاه اتهام همکاری با مجاهدین و یا هواداری از آن را رد کرده بود. با این استدلال که هر کس ولایتفقیه را قبول نداشته باشد یا کافر است و یا منافق قصد داشتند ما را وادار به دفاع از ترورها و بمبگذاریها کنند و به این وسیله برایمان پروندهسازی کنند.
نماینده دادستان گفت: کسانی که فکر میکنند محکوم به حبس شدهاند و بعد از تحمل مدت محکومیت آزاد میشوند اشتباه میکنند. امام به آنها فرصت داده، اگر توبه نکنند اعدام خواهند شد. از صحبتهای نماینده دادستان معلوم بود وجود زندانیان برای رژیم معضل بزرگی شده است. انبوه زندانیان سیاسی و فشار خانوادههای آنان به دادستانها، اعتراض جوامع حقوق بشر به ایران و شرط رعایت حقوق بشر برای نزدیک شدن به اروپا رژیم را در منگنه قرار داده بود. بعید نبود بهزودی تعدادی را مخفیانه قتلعام و تعدادی دیگر را آزاد کند. گروهی از ما تهدیدهای رژیم را جدی میدانستیم و تعدادی اعتقاد داشتند رژیم دیگر در موقعیت سالهای٦۰ و٦١ نیست که بتواند اعدام به اعدامهای گسترده کند. اخباری از حملات نظامی مجاهدین رسیده بود و همین باعث شد آنان باور کنند اقدامات مجاهدین باعث حرکت مردم میشود و رژیم عقبنشینی خواهد کرد. من که خود در سالهای٦۰ و٦١ شاهد اعدام گروهگروه از دوستان و همبندیهایم بودم بهیقین میدانستم رژیم در اعدام کردن ازهیچ کس و هیچ سازمان حقوق بشری واهمه ندارد. کشتن و قتلعام جزوفرهنگ، سرشت و مهمترین مشخصه یک رژیم مذهبی است.
زمزمههایی در مورد بازگرداندن ما به بند عمومی بهگوش میرسید. وضع روحی من کمی بهتر شده بود. تلاش میکردم خودم را تسلیم بیماری نکنم. اما به داروهایم معتاد شده بودم و گرفتن مجدد دارو کار بسیار سختی بود. هنوز بعد از گذشت سالها از آن بیماریها رنج میبرم.
ما نه قصد داشتیم قهرمان شویم و نه از مواضع گروه یا سازمان خاصی دفاع میکردیم. فقط از مواضع و اعتقادات خود دفاع میکردیم. در سالهای٦۰ و٦١ که میشد با نوشتن یک توبهنامه و مصاحبه تلویزیونی از زندان آزاد شد تن به آن ندادیم. این در حالی بود که آن موقع خط توابنمایی مجاهدین در زندان جا افتاده بود و خیلیها با همکاری بازجوها و نوشتن توبهنامه بهاصطلاح بازجوها را فریب دادند و آزاد شدند و به خارج از کشور یا عراق رفتند. من قصد سرزنش کسی را ندارم چون شرایط زندان واقعا سخت بود. اما این را میگویم که آنان باعث بیآبرویی نام زندانی سیاسی شدند و تمام مصیبتهای زندان را بر سر کسانی خراب کردند که نمیخواستند خط توابنمایی را دنبال کنند و فقط از شرافت انسانی خود دفاع میکردند.
همانطور که گفتم وضع بند٤٩ نسبت به چهار ماه قبل بهتر شده بود. میتوانستیم باهم حرف بزنیم. دوستانمان که در بهداری یا سلمانی گهگاه با ما تماس میگرفتند، اخباری به ما داده بودند مبنی بر اداره زندانها توسط سازمان زندانها و گشایش و استقرار دفتر نماینده اطلاعات که بهتازگی به اطلاعات تبدیل شده بود. احتمال تحولاتی را در زندان میدادیم. نماینده دادستان که قبلا از ما همکاری اطلاعاتی میخواست، حالا راضی شده بود با تعهد دادن به رعایت مقررات به بند برگردانده شویم. او میخواست ما را بهشکلی برگرداند که حکم قهرمان برای دیگر زندانیان پیدا نکنیم.
ماندن در آن وضعیت جانکاه و فرساینده بود. معلوم نبود تا چه مدت بتوانیم دوام بیاوریم. یا دیوانه میشدیم، یا میمردیم و یا چنان میبریدیم که با زندانبان همکاری اطلاعاتی میکردیم. راه دیگری وجود نداشت. برای ما سخت بود بعد ار تحمل آنهمه شکنجه حتی به کمترین خواسته زندانبان، یعنی تعهد به رعایت مقررات، تن دردهیم(١) .
شبها بعد از آنکه نگهبان در سلول را قفل میکرد و برای خواب میرفت، دورهم جمع میشدیم و ساعتها و گاه تا صبح نشست میگذاشتیم. هر کس برای خارج شدن از این وضعیت تحلیل و راهحلی پیشنهاد میکرد. بعد از چندین جلسه بحث و تبادلنظر به این نتیجه رسیدیم:
١- کنترل فضای بند چهار از دست ما خارج شده و دیگر نخواهیم توانست مثل سابق جو آن را در دست بگیریم.
٢- هر کس مختار است نسبت به تحلیلاش در مورد وضع سیاسی کشور و موقعیت جنبش و انقلاب در ماندن یا آزاد شدن از زندان تصمیم بگیرد.
بعد از متلاشی شدن تشکیلات زندان بچهها بهطور خودبهخودی در محفلهای چند نفره جمع شدند. شکل گرفتن محفلها امری عادی بود اما زندانبان با کمک توابین سعی داشت که محفلها را هم از بین ببرد.
آن موقع معتقد بودیم بدون آنکه بخواهیم از مواضع سیاسی خاصی دفاع کنیم، مقاومت منفی خط توابنمایی را در زندان بشکنیم. استدلالمان این بود که هر زندانی جدید که بعد از پشتسر گذاشتن بازجویی وارد بند میشد، وقتی میدید که همه تواب هستند انگیزه مقاومت را از دست میداد. بیشتر آنان اطلاعات لونرفته در مورد افراد مختلف داشتند. در این دوران رژیم کسی را با نوشتن توبهنامه یا مصاحبه آزاد نمیکرد، تنها تخلیه کامل اطلاعات و دادن اطلاعاتی که در بازجویی گفته نشده بود، زندانی را در لیست عفو قرار میداد. بازجوها از همین طریق به اطلاعاتی دست پیدا میکردند که هرگز انتظارش را نداشتند. در بسیاری موارد اطلاعاتی که زندانی بعد از بازجویی یا محاکمه میداد علاوه بر آنکه باعث دستگیری عدهای میشد، ممکن بود به اعدام خود دهنده اطلاعات هم منجر شود. متاسفانه بسیاری از سازمانها بهویژه مجاهدین بدون اینکه کمترین آموزشی در مورد شیوههای بازجویی و حفظ اطلاعات و حتی مواضع تشکیلاتی و عقیدتی به هواداران خود بدهند، آنان را وارد یک جنگ مسلحانه بیهوده کردند. مجاهدی که قبلا در فاز سیاسی فعالیت کرده بود، علاوه بر آنکه در باره دوستان تشکیلاتی خود اطلاعات داشت، در مورد افراد غیرتشکیلاتی هم که کمک مالی کرده بودند یا بهدلیل مخالفت با رژیم بهنحوی به آنها کمک کرده بودند، اطلاعات داشت. وقتی میبرید همه را لو میداد. این موضوع در بیاعتماد شدن مردم به گروههای سیاسی تاثیر داشت. رژیم بعد از یکسره کردن کار نیروهای تشکیلاتی، از سال٦٣ بهبعد بهسراغ مردم و هواداران غیرتشکیلاتی رفت. سال٦٣ بهبعد بیشتر زندانیان سیاسی از مردم عادی بودند که بهطور غیرتشکیلاتی با گروههای سیاسی همکاری داشتند.
ما٣۰ نفر زندانی، با وجود نقاط مشترک زیاد، اختلافاتی هم در مورد وضعیت سیاسی جامعه داشتیم. اما این موضوع هیچگاه باعث نشد که همدیگر را تنها بگذاریم و یا باهم متحد نباشیم.
عدهای از بچهها دچار این توهم شدند که حملات نظامی مجاهدین یک نقطهعطف است که میتواند جامعه را در موقعیت انقلابی قرار دهد. عدهای دیگر خلاف این را باور داشتند. زندان آیینه جامعه است و بهخوبی میشود وضعیت اجتماعی وسیاسی جامعه را با توجه به تعداد زندانیان، چه سیاسی و چه عادی، و با نگاهی به علت دستگیریشان بهخوبی تحلیل کرد. کثرت زندانیان عادی با جرایم جوراجور، گستردگی جرم در میان طیفهای اجتماعی از جمله کثرت فقر، فحشا، اختلاس و اعتیاد حکایت از نارضایتی عمومی و ازهمگسیختگی اجتماعی میکرد. کثرت زندانیان سیاسی اما حاکی از شدت سرکوب و تسلط رژیم بر محالفین سیاسی بود. از٦٣ سال بهبعد ٩۰ درصد زندانیان بند سیاسی به دلیل فعالیتهای گذشتهشان یعنی فعالیت در سالهای٥٩ تا٦۰ دستگیر شده بودند. دهدرصد بقیه به دلایلی مثل خروج غیرقانونی، داشتن اسلحه و کتاب ممنوعه و یا مکالمه تلفنی(٢) با عراق یا کشور دیگری در مورد محل اصابت موشکها و بمبهای صدام حسین دستگیر شده بودند. از ترکیب زندانیان و اتهامات آنان در بند سیاسی کاملا روشن بود که دیگر هیچ حرکت سیاسی مهمی در داخل کشور وجود نداشت و مردم به خانههاشان برگشته بودند.
بالاخره بعد از چندین ماه تحمل بند مجرد٤٩ به بند چهار برگردانده شدیم. در آن مدت شرایط بند چهار کاملا عوض شده بود. زندانبانان و توابین جو داخل زندان را در کنترل داشتند. کلاسهای عقیدتی کاملا اجباری بود و مقاومتی برای شرکت نکردن در کلاسها بین زندانیان وجود نداشت. زندان مملو از تازهواردینی بود که به دلایل مختلف مثل شعارنویسی، داشتن کتاب، گوش دادن به رادیوهای خارجی، اعتراض و اقدام به خروج از کشور دستگیر شده بودند و این خود نشانگر نارضایتی و فعالیت جوانان ومردم علیه رژیم بود. وضع داخل زندان آرام بود و هیچ اعتراضی نسبت به شرایط سخت زندان صورت نمیگرفت. برای هر یک از ما که بهتازگی از بندهای انفرادی و مجرد به بند چهار منتقل شده بودیم یک تواب مامور کرده بودند تا روابط ما را با دیگران زیر نظر بگیرند. حتی در حمام و توالت هم ما را رها نمیکردند. هر کس با ما، هر چند کوتاه، تماس میگرفت و صحبت میکرد، بلافاصله به دفتر زندان احضار میشد، مورد مواخذه قرار میگرفت و کتک میخورد. به این صورت ارتباط ما با دیگران و تازهواردین را قطع کردند.
در سالهای٦٥،٦٦ و٦٧ اداره اطلاعات با طعمه قرار دادن بعضی توابین در سطح شهرها دام پهن میکرد. در داخل زندان هم همین کار را کردند. بازجوها و زندانبانان از طریق توابها محفل و تشکیلات راه انداخته بودند. آنها سود زیادی از آن محفلها بردند و به این وسیله اطلاعات باقیمانده زندانیان را جمعآوری کردند. متاسفانه تعدادی از زندانیان قدیمی هم در دام افتادند و در سال٦٧ اعدام شدند. اما به دلیل جو بیاعتمادی که بهوجود آمده بود امکان افشای آن برایمان نبود.
حدود سال٦٦ تغییر و تحولاتی در مدیریت و اداره زندان رخ داد. فردی که خود را تهرانی معرفی میکرد از طرف سازمان زندانها مامور شده بود تغییراتی در زندان بدهد. اولین اقدام او قفل کردن در سلولها بود. زندانیها فقط روزی سه نوبت میتوانستند از سلولها خارج شوند. کلیه لباسها و لوازم شخصی را جمعآوری کردند. حتی پتوهایی که خانوادهها برایمان آورده بودند از ما گرفتند و مقرر کردند مو و سبیل زندانیان باید همیشه کوتاه باشد. این اقدامات ابتدا از بند چهار شروع شد و بعد در بندهای عمومی اجرا شد. عادلآباد یک زندان عمومی است و هیچگاه چنین محدودیتهایی در آن وجود نداشت. به این طریق میخواستند زندانیان را بیشتر تحت فشار قرار دهند. تعدادی از زندانیان بندهای دو و سه که از زندانیان قدیمی با حبسهای طولانی بودند از اجرای مقررات جدید سر باز زدند. حتی بسیاری از ماموران شهربانی از اجرای آنها ناراضی بودند زیرا کار و زحمت آنان را چند برابر میکرد. در بعضی موارد هم درگیریهای شدیدی میان پاسداران و زندانیها پیش آمد. احتمال یک شورش مانند شورش سال٦١ در زندان میرفت (٣).
خبرچینهای بندهای عادی خبر تدارک شورش را به اطلاع زندانبانان رسانده بودند. وحشت از شورش و از دست دادن کنترل زندان باعث شد مقررات محدودکننده متوقف شود و فرستاده سازمان زندانها به تهران برگردد. زندان به روال قبلی خود برگشت.
پس از سال٦٦ تا قبل از شروع قتلعام در سال٦٧ ، شرایط زندان و رفتار زندانبانان آرامتر شد. اعلام شد کسی حق شکنجه و به انفرادی فرستادن زندانی را ندارد و زندانیانی که کتک خورده و شکنجه شدهاند میتوانند شکایت و تقاضای قصاص یا دیه کنند. ما وارد این بازی با زندانبانان نشدیم و عکسالعملی نشان ندادیم. میدانستیم این اقدامات فرمالیته است و رژیم میخواهد فشار افکار عمومی روی خود را کم کند و سالها شکنجه و زجر زندانیها را لاپوشالی کند.
بهدلیل نارضایتی از وضع غذا، ملاقاتها و دیگر امور زندانیان، کارهای بهداری و آشپزخانه، ملاقات و سایر امور صنفی به زندانیان بند چهار واگذار شد. یک رشته محدودیتها لغو شد و ورود کتاب و روزنامه به بند آسانتر شد. ساعات هواخوری افزایش پیدا کرد. بیشتر ما شرایط زندان را پذیرفته بودیم. من سعی میکردم کمتر در بند چهار بمانم و خودم را بیشتر با کارهای دستی و نقاشی در کارگاه بیرون بند مشغول میکردم.
با اعلام پذیرش قطعنامه و سرکشیدن جام زهر توسط خمینی آتشبس اعلام شد. شوروشعفی بین زندانیان بهوجود آمد. پاسداران خوشحال نبودند و عصبانی و ناامید به نظر میرسیدند. حدود دو هفته بعد از اتمام جنگ، خبر حمله مجاهدین به اسلامآباد و کرند همه را شوکه کرد. تصویر کشتهها و ماشینآلات سوخته آنها بر صفحه تلویزیون از رخ دادن فاجعهای خبر میداد. خامنهای در نماز جمعه ضمن اعلام اینکه تعدادی از زندانیان با مجاهدین در عراق ارتباط و همآهنگی داشتهاند، تهدید به مجازات کرد. معلوم نبود زندانی که به سختی میتوانست با خانوادهاش ملاقات داشته باشد. چگونه میتوانست با عراق در ارتباط باشد به هر حال رژیم فرصتی را که در کمین آن بود بهدست آورد تا با زندانیان تسویه حساب کند.
در مدت دوهفته دهها زندانی را که من هم جزو آنها بودم به بازداشتگاه اداره اطلاعات منتقل کردند. هر زندانی را به یک سلول انفرادی بردند. بازداشتگاهی که قبلا تمام گوشه و کنار آن پر از زندانی بود خلوت به نظر میرسید. یکی دو روز بعد از ورود به بازداشتگاه بازجویی من آغاز شد. طی یک هفته چهار بار با چشمان بسته بازجویی شدم. به نظرم میرسید بازجوها پنج نفر باشند. از گفت و گوی آنها با یکدیگر فهمیدم تعدادی از بچهها اعدام شدهاند. از تعدادی مصاحبه و اعتراف گرفته بودند مبنی بر اینکه به مجاهدین در عراق وصل بودهاند. خیلی مسخره بود. من هم در جلسه دوم بازجویی زیر مشت و لگد قرار گرفتم تا اعتراف کنم در لیست کسانی بودهام که با مجاهدین اعلام همبستگی کرده بودند. البته این لیست، ساختگی یا واقعی، هر چه بود توطئه خودشان بود. در هر حال من نه هوادار مجاهدین بودم که با آنان اعلام همبستگی کنم، نه در آن روزها که لیست کذایی تهیه شده بود در بند چهار بودم. به هر حال قضیه لیست فقط برای تکمیل سناریوی قتلعام مطرح شده بود.
در زندان شیراز تمام اعدامشدگان قتلعام ٦٧ از کسانی بودند که به جرم همکاری با مجاهدین دستگیر شده بودند. تا کنون نتوانستهام از بچههای چپ کسی را به یاد بیاورم که در جریان قتلعام٦٧اعدام شده باشد.
همه زندانیان چپ و غیرمجاهد که در بند چهار عادلآباد بودند بعد از قتلعام آزاد شدند. آمار واقعی اعدامها در عادلآباد هنوز بهدرستی معلوم نیست. اما با یک حساب سرانگشتی حدود١٥۰ نفر از بند چهار، حدود ٥۰نفر از بند زنان و تعدادی هم از زندانیان آزاد شده دستگیر و اعدام شدند. در میان اعدامشدگان کسانی بودند که پنج تا هفت سال در زندان بهسر برده بودند. تعدادی از توابین هم که با بازجوها همکاری میکردند و برای گشت و شناسایی به بیرون زندان میرفتند جزو اعدام شدگان بودند.
بهیاد ندارم چه مدت در انفرادی بهسر بردم. تنهایی، شکنجه و بیخبری از بیرون تعادل روانیام را بههم ریخته بود. روز وشب را نمیفهمیدم. نمیدانستم کجا هستم. هیچچیز برایم معنا و مفهوم نداشت.
وقتی به زندان افتادم١٩ سالم بود. در٢٩ سالگی با دلی پر از اندوه و غم ازدست دادن نزدیکترین دوستانام و بهترین انسانهایی که میشناختم از زندان آزاد شدم. هنوز برای کسی معلوم نشده اعدامها چهطور انجام شده و یا چند نفر اعدام شدهاند. در آن زمان شایعاتی رواج داشت که بهنظر دور از واقعیت نمیآمد. میگفتند حدود٢۰ تا٢٥ زندانی را با دود گازوییل کامیون که به یک سلول وصل کرده بودند کشتهاند و تعدادی را هم با گاز اشکآور خفه کردهاند. زندانیانی بودند که بهطور اتفاقی انبوهی طناب دار را در یکی از بندهای عمومی بازداشتگاه اداره اطلاعات دیده بودند. شایعهای قوی وجود داشت که گروهی را به تهران برده و در آنجا اعدام کرده بودند.
جنایت جمهوری اسلامی را به هیچ نمونهای در تاریخ جنایات علیه بشریت نمیتوان مانند کرد. کارنامه جمهوری اسلامی سرفصل جدیدی را در پرونده جنایت علیه بشریت در قرن حاضر میگشاید.
پانویس
١ –از جمله مقررات بند، رفتن به کلاسهای آموزشی مثل احکام رساله و عقیدتی و نمازجماعت بود
٢-طی موشکباران شهرها توسط صدامحسین، مجاهدین با آشنایان و اقوام خود در ایران تماس میگرفتند و محل اصابت بمبها و موشکها را از آنها سوال میکردند. همین مساله باعث دستگیری تعداد زیادی شد که به آنان "زندانی تلفنی" میگفتند.
٣- سال ٦١ به دلیل خودکشی یک زندانی، شورش بزرگی در عادلآباد اتفاق افتاد تا آنجا که ماموران با تصب تیربار ژ٣ راهرو و هشتی زندان را به رگبار بستند. اگرچه کسی در آن شورش کشته نشد اما در ودیوار پر از جای گلوله بود. سرانجام دو نفر را بهعنوان محرکین شورش به مدت ٤٨ ساعت در راهرو زندان به صلیب کشیدند.