ENGLISH| صفحه خبر | خبرنامه | مقاله | اطلاعیه | درباره کانون | پیوندها
 
زمینه های قتل عام زندانیان سیاسی-٢
اسماعیل حق شناس

در آن سال زمزمه بازدید هیات­هایی از سازمان­هلی حقوق بشر از زندان­ها سر زبان­ها بود. زندان­بانان تلاش می­کردند با این­گونه فشارها مقاومت زندانیان را درهم بشکنند. آن موقع زندان عادل­آباد تنها زندان مطمئن در استان فارس بود. به­همین خاطر این امکان وجود نداشت بتوانند گروهی از زندانیان را به زندان دیگری منتقل کنند. زندان­بانان تنها می­توانستند زندانیان سیاسی را در داخل عادل­آباد جابه­جا کنند که در هر صورت مخفی کردن آن­ها از دید هیات­های حقوق بشر مشکل به­نظر می­آمد. رژیم مجبور بود یا دست به قتل­عام بزند یا با شکنجه و فشار ما را وادار به تسلیم کند. متاسفانه خط تواب­نمایی که مجاهدین از سال ٦۰ در زندان­ها اجرا کردند باعث شد زندانیان تازه وارد دچار توهم و سردرگمی شوند و زندانیانی که خط تواب­نمایی را دنبال نمی­کردند زیربیش­ترین فشارها قرار گیرند.

ما ٣۰ نفر را که از بقیه زندانی­ها جدا کردند دارای چند وجه مشترک بودیم:١-همه از زندانیان قدیمی سال ٦۰ بودیم، ٢-همه محکومیت­های بالای ١٥ سال داشتیم،٣- با زندانبانان همکاری اطلاعاتی و غیره نمی­کردیم،٤- در مراسم­ها و نمار جماعت شرکت نمی­کردیم، ٥-همه تلاش می­کردیم حقوق ما به­عنوان زندانی سیاسی به­رسمیت شناخته شود،٦- تنها زندانیان سیاسی بودیم که از سال­های٦۰ و٦١ باقی مانده و شاهد تمام شکنجه­ها، اعدام­ها و عمل­کردهای رژیم در زندان بودیم. بین زندانیان باقی­مانده در بند کسانی بودند که تواب نبودند و با رژیم هم هم­کاری نمی­کردند ولی چون امکان جداسازی بیش­تر نبود فقط ما را انتخاب کردند که با تحت فشار قرار دادن ما بقیه را بترسانند.

به­هرحال چهار ماه از حبس در شرایط بسیار سخت و غیرانسانی در بند ٤٩ گذشت. همه از نظر جسمی دچار ناراحتی­های مفصلی و استخوانی، کلیه و مثانه شدیم. شب­ها اغلب در خواب به ما حمله می­کردند و کابل و باتوم به جان­مان می­افتادند. چندین نفر از جمله خود من دچار بیماری روانی شدیم و یک نفر دست به خودکشی زد. وضع روحی من بسیار خراب شد به­طوری که گه­گاه کنترل خودم را از دست می­دادم و دادوفریاد راه می­انداختم و به خودم آسیب می­رساندم. مدتی بستری شدم و با داروهای روان­گردان و آرامش­بخش مرا کنترل می­کردند. گذشت زمان را نمی­فهمیدم و بخشی از حافظه­ام را از دست داده بودم. چندین بار به انفرادی فرستاده شدم و هر بار برمی­گشتم وضع بدتری داشتم. تا این­که یک روز متوجه شدم در راهرو بند که مساحت کمی داشت تعدادی پتو و تشک تا سقف روی­هم چیده شده است. یک روز بعد پتو و تشک­ها را از آن­جا بردند. بعد هم به هر نفر یک تشک و پتو دادند. برای­مان بشقاب، قاشق، مسواک و صابون آوردند.

بعد فهمیدیم که آن روز یک هیات برای بازدید به زندان آمده بود و با چیدن پتو و تشک در راهرو جلو سلول ما وانمود کرده بودند که بند ما انباری است و بدین ترتیب ما را از چشم آن هیات مخفی نگه داشته بودند. آمدن آن هیات تنها سودی که برای ما داشت این بود که وضع ما کمی بهتر شد!! جیره شلاق روزانه قطع شد، روزی یک ساعت هواخوری دادند، ملاقات آزاد شد و از همه مهم­تر بعد ار چهار ماه مسواک و صابون داشتیم و روی تشک خوابیدیم. اولین روز استفاده از هواخوری نمی­توانستیم چشم­های­مان را در نور آفتاب باز کنیم. چشم­های­مان درد می­گرفت. مدتی طول کشید تا عادت کردیم. آسمان و آفتاب برای­مان جالب شده بود و پرنده­ها را در آسمان به هم­دیگر نشان می­دادیم. از سوراخ­های ریزی که در ورق­های آهنی دورتادور هواخوری محوطه زندان را نگاه می­کردیم. پاها و پشت­های زخمی و کبود­شده­مان را در معرض آفتاب قرار می­دادیم. به هم­دیگر نگاه می­کردیم و به وضع ظاهری­مان می­خندیدیم. صورت­های ورم­کرده با موها و ریش­های بلند، لباس­های کثیف و پر از لکه­های خون و چرک. آن­قدر لاغر و نحیف شده بودیم که موقع راه رفتن مجبور بودیم شلوارمان را با دست نگاه­داریم. در اولین فرصت از پتوها رشته نخ­هایی جدا ­کردیم و کمربند درست کردیم. از بعضی پتوها آن­قدر نخ گرفتیم که به شکل توری درآمدند و یا کوتاه شدند. به­همین خاطر یک شب دوباره مورد هجوم پاسدارها قرار گرفتیم و هر کس کمربند درست کرده بود شکنجه شد. من همان شب تاوان پتویم را با تحمل٧۰ ضربه سیلی و ٥۰ضربه لگد پرداختم. به این دلیل تعداد ضربات را  دقیق به­یاد دارم که عادت داشتیم هرکس شلاق یا مشت و لگد می­خورد تعداد ضربات راشمارش می­کردیم و روی دیوار به­عنوان یادگاری می­نوشتیم. پاسدار یزدان­پنان که مرا زد مدت­ها دست­هایش درد می­کرد و مجبور بود باند به آن­ها ببندد.

دوباره توانستیم با خانواه­های­مان ملاقات کنیم. اجازه دادند به سلمانی و بهداری برویم. همه احتیاج به درمان جدی داشتیم. پوسیدگی دندان، ناراحتی روانی، درد کلیه و مثانه، کمردرد و درد مفاصل و نیاز به پانسمان، بیماری مشترک همه­مان بود. بعد از مدت­ها وقتی­که در راهروهای زندان رفت­و­آمد می­کردیم سایر زندانیان از دیدن ما تعجب می­کردند. اول تعجب­شان از زنده ماندن ما بود و بعد وضع ظاهری­مان. در راهرو در مسیر بهداری یا ملاقات به ما نزدیک می­شدند و به ما "خداقوت" می­گفتند. ماموران شهربانی به ما احترام می­گذاشتند. آن­روزها اداره زندان در اختیار شهربانی بود اما در بند چهار و امور زندانیان سیاسی دخالت نمی­کرد. زندانیان بند سیاسی چهار می­ترسیدند با ما تماس بگیرند و از روبه­رو شدن با ما اجتناب می­کردند. فقط تعدادی از دوستان قدیمی در فرصتی مناسب خودشان را به ما می­رساندند و تماس می­گرفتند. صحبت کردن و تماس زندانیان بند چهار با ما برای آن­ها مجازات داشت. در آن چند ماه خبری از بیرون بند و بیرون زندان نداشتیم. نه کتاب و روزنامه داشتیم و نه رادیو و تلویزیون. از همه جا بی­خبر بودیم.

چند روز بعد برای کف سلول موکت آوردند و وسایل شخصی­مان را به ما برگرداندند. اولین ملاقات بعد از چند ماه هیجان­انگیز بود. اما وقتی شنیدیم خانواده­ها هر هفته برای ملاقات به پشت در زندان و سیم خاردار می­آمدند و ساعت­ها برای دیدن ما انتظار می­کشیدند، به پاسدارها التماس می­کردند، کتک می­خوردند و توهین می­شدند، هیجان ما تبدیل به خشم شد. ابتدا قصد داشتیم از خانواده­ها بخواهیم دست به اعتراض بزنند، اما فایده­ای نداشت. هیچ­کس از آنان حمایت نمی­کرد و آنان را در معرض خطر قرار می­دادیم. صبر کردیم تا ببینیم دادستان چه خوابی برایمان دیده است. بعد از چند روز سروکله نماینده دادستان پیدا شد. از این که در آن مدت کسی از ما حاضر به قبول شرایط او نشده بود سخت عصبانی بود. ما را تهدید به اعدام کرد. از صحبت­هایش معلوم بود تحت فشار مقامات بالاتر محدودیت­های ما را کم کرده است. ظاهرا شرایط برای اعدام ما مناسب نبوده و به گفته­ خودش به ما فرصت دیگری داد که خود را "اصلاح" کنیم. چند روز بازجویی و تفتیش عقیده شدیم. بچه­های چپ به بند چهار برگردانده شدند. در خلال بازجویی سعی می­کردند ما را وادار به دفاع از ترورها و جنگ مسلحانه مجاهدین کنند و این در حالی بود که بین ما کسی علنا از مجاهدین حمایت نمی­کرد و حتی در دادگاه اتهام هم­کاری با مجاهدین و یا هواداری از آن را رد کرده بود. با این استدلال که هر کس ولایت­فقیه را قبول نداشته باشد یا کافر است و یا منافق قصد داشتند ما را وادار به دفاع از ترورها و بمب­گذاری­ها کنند و به این وسیله برای­مان پرونده­سازی کنند.

  نماینده دادستان گفت: کسانی که فکر می­کنند محکوم به حبس شده­اند و بعد از تحمل مدت محکومیت آزاد می­شوند اشتباه می­کنند. امام به آن­ها فرصت داده، اگر توبه نکنند اعدام خواهند شد. از صحبت­های نماینده دادستان معلوم بود وجود زندانیان برای رژیم معضل بزرگی شده است. انبوه زندانیان سیاسی و فشار خانواده­های آنان به دادستان­ها، اعتراض جوامع حقوق بشر به ایران و شرط رعایت حقوق بشر برای نزدیک شدن به اروپا رژیم را در منگنه قرار داده بود. بعید نبود به­زودی تعدادی را مخفیانه قتل­عام و تعدادی دیگر را آزاد کند. گروهی از ما تهدیدهای رژیم را جدی می­دانستیم و تعدادی اعتقاد داشتند رژیم دیگر در موقعیت سال­های٦۰ و٦١ نیست که بتواند اعدام به اعدام­های گسترده کند. اخباری از حملات نظامی مجاهدین رسیده بود و همین باعث شد آنان باور کنند اقدامات مجاهدین باعث حرکت مردم می­شود و رژیم عقب­نشینی خواهد کرد. من که خود در سال­های٦۰ و٦١ شاهد اعدام گروه­گروه از دوستان و هم­بندی­هایم بودم به­یقین می­دانستم رژیم در اعدام کردن ازهیچ کس و هیچ سازمان حقوق بشری واهمه ندارد. کشتن و قتل­عام جزوفرهنگ، سرشت و مهم­ترین مشخصه یک رژیم مذهبی است.
زمزمه­هایی در مورد بازگرداندن ما به بند عمومی به­گوش می­رسید. وضع روحی من کمی بهتر شده بود. تلاش می­کردم خودم را تسلیم بیماری نکنم. اما به داروهایم معتاد شده بودم و گرفتن مجدد دارو کار بسیار سختی بود. هنوز بعد از گذشت سال­ها از آن بیماری­ها رنج می­برم.

ما نه قصد داشتیم قهرمان شویم و نه از مواضع گروه یا سازمان خاصی دفاع می­کردیم. فقط از مواضع و اعتقادات خود دفاع می­کردیم. در سال­های٦۰ و٦١ که می­شد با نوشتن یک توبه­نامه و مصاحبه تلویزیونی از زندان آزاد شد تن به آن ندادیم. این در حالی بود که آن موقع خط تواب­نمایی مجاهدین در زندان جا افتاده بود و خیلی­ها با هم­کاری بازجوها و نوشتن توبه­نامه به­اصطلاح بازجوها را فریب دادند و آزاد شدند و به خارج از کشور یا عراق رفتند. من قصد سرزنش کسی را ندارم چون شرایط زندان واقعا سخت بود. اما این را می­گویم که آنان باعث بی­آبرویی نام زندانی سیاسی شدند و تمام مصیبت­های زندان را بر سر کسانی خراب کردند که نمی­خواستند خط تواب­نمایی را دنبال کنند و فقط از شرافت انسانی خود دفاع می­کردند.

همان­طور که گفتم وضع بند٤٩ نسبت به چهار ماه قبل بهتر شده بود. می­توانستیم باهم حرف بزنیم. دوستان­مان که در بهداری یا سلمانی گه­گاه با ما تماس می­گرفتند، اخباری به ما داده بودند مبنی بر اداره زندان­ها توسط سازمان زندان­ها و  گشایش و استقرار دفتر نماینده اطلاعات که به­تازگی به اطلاعات تبدیل شده بود. احتمال تحولاتی را در زندان می­دادیم. نماینده دادستان که قبلا از ما همکاری اطلاعاتی می­خواست، حالا راضی شده بود با تعهد دادن به رعایت مقررات به بند برگردانده شویم. او می­خواست ما را به­شکلی برگرداند که حکم قهرمان برای دیگر زندانیان پیدا نکنیم.

ماندن در آن وضعیت جان­کاه و فرساینده بود. معلوم نبود تا چه مدت بتوانیم دوام بیاوریم. یا دیوانه می­شدیم، یا می­مردیم و یا چنان­ می­بریدیم که با زندانبان همکاری اطلاعاتی می­کردیم. راه دیگری وجود نداشت. برای ما سخت بود بعد ار تحمل آن­همه شکنجه حتی به کم­ترین خواسته زندانبان، یعنی تعهد به رعایت مقررات، تن دردهیم­­(١) .
شب­ها بعد از آن­که نگهبان در سلول را قفل می­کرد و برای خواب می­رفت، دورهم جمع می­شدیم و ساعت­ها و گاه تا صبح نشست می­گذاشتیم. هر کس برای خارج شدن از این وضعیت تحلیل و راه­حلی پیشنهاد می­کرد. بعد از چندین جلسه بحث و تبادل­نظر به این نتیجه رسیدیم:
١- کنترل فضای بند چهار از دست ما خارج شده و دیگر نخواهیم توانست مثل سابق جو آن را در دست بگیریم.
٢- هر کس مختار است نسبت به تحلیل­اش در مورد وضع سیاسی کشور و موقعیت جنبش و انقلاب در ماندن یا آزاد شدن از زندان تصمیم بگیرد.
بعد از متلاشی شدن تشکیلات زندان بچه­ها به­طور خودبه­خودی در محفل­های چند نفره جمع شدند. شکل گرفتن محفل­ها امری عادی بود اما زندانبان با کمک توابین سعی داشت که محفل­ها را هم از بین ببرد.
آن موقع معتقد بودیم بدون آن­که بخواهیم از مواضع سیاسی خاصی دفاع کنیم، مقاومت منفی خط تواب­نمایی را در زندان بشکنیم. استدلال­مان این بود که هر زندانی جدید که بعد از پشت­سر گذاشتن بازجویی وارد بند می­شد، وقتی می­دید که همه تواب هستند انگیزه مقاومت را از دست می­داد. بیش­تر آنان اطلاعات لونرفته در مورد افراد مختلف داشتند. در این دوران رژیم کسی را با نوشتن توبه­نامه یا مصاحبه آزاد نمی­کرد، تنها تخلیه کامل اطلاعات و دادن اطلاعاتی که در بازجویی گفته نشده بود، زندانی را در لیست عفو قرار می­داد. بازجوها از همین طریق به اطلاعاتی دست پیدا می­کردند که هرگز انتظارش را نداشتند. در بسیاری موارد اطلاعاتی که زندانی بعد از بازجویی یا محاکمه می­داد علاوه بر آن­که باعث دستگیری عده­ای می­شد، ممکن بود به اعدام خود دهنده اطلاعات هم منجر شود. متاسفانه بسیاری از سازمان­ها به­ویژه مجاهدین بدون این­که کم­ترین آموزشی در مورد شیوه­های بازجویی و حفظ اطلاعات و حتی مواضع تشکیلاتی و عقیدتی به هواداران خود بدهند، آنان را وارد یک جنگ مسلحانه بیهوده کردند. مجاهدی که قبلا در فاز سیاسی فعالیت کرده بود، علاوه بر آن­که در باره دوستان تشکیلاتی خود اطلاعات داشت، در مورد افراد غیرتشکیلاتی هم که کمک مالی کرده بودند یا به­دلیل مخالفت با رژیم به­نحوی به آن­ها کمک کرده بودند، اطلاعات داشت. وقتی می­برید همه را لو می­داد. این موضوع در بی­اعتماد شدن مردم به گروه­های سیاسی تاثیر داشت. رژیم بعد از یک­سره کردن کار نیروهای تشکیلاتی، از سال٦٣ به­بعد به­سراغ مردم و هواداران غیرتشکیلاتی رفت. سال٦٣ به­بعد بیش­تر زندانیان سیاسی از مردم عادی بودند که به­طور غیرتشکیلاتی با گروه­های سیاسی همکاری داشتند.

ما٣۰ نفر زندانی، با وجود نقاط مشترک زیاد، اختلافاتی هم در مورد وضعیت سیاسی جامعه داشتیم. اما این موضوع هیچ­گاه باعث نشد که هم­دیگر را تنها بگذاریم و یا باهم متحد نباشیم.

عده­ای از بچه­ها دچار این توهم شدند که حملات نظامی مجاهدین یک نقطه­عطف است که می­تواند جامعه را در موقعیت انقلابی قرار دهد. عده­ای دیگر خلاف این را باور داشتند. زندان آیینه جامعه است و به­خوبی می­شود وضعیت اجتماعی وسیاسی جامعه را با توجه به تعداد زندانیان، چه سیاسی و چه عادی، و با نگاهی به علت دستگیری­شان به­خوبی تحلیل کرد. کثرت زندانیان عادی با جرایم جوراجور، گستردگی جرم در میان طیف­های اجتماعی از جمله کثرت فقر، فحشا، اختلاس و اعتیاد حکایت از نارضایتی عمومی و ازهم­گسیختگی اجتماعی می­کرد. کثرت زندانیان سیاسی اما حاکی از شدت سرکوب و تسلط رژیم بر محالفین سیاسی بود. از٦٣ سال به­بعد ٩۰ درصد زندانیان بند سیاسی به دلیل فعالیت­های گذشته­شان یعنی فعالیت در سال­های٥٩ تا٦۰ دستگیر شده بودند. ده­درصد بقیه به دلایلی مثل خروج غیرقانونی، داشتن اسلحه و کتاب ممنوعه و یا مکالمه تلفنی(٢) با عراق یا کشور دیگری در مورد محل اصابت موشک­ها و بمب­های صدام حسین دستگیر شده بودند. از ترکیب زندانیان و اتهامات آنان در بند سیاسی کاملا روشن بود که دیگر هیچ حرکت سیاسی مهمی در داخل کشور وجود نداشت و مردم به خانه­هاشان برگشته بودند.

بالاخره بعد از چندین ماه تحمل بند مجرد٤٩ به بند چهار برگردانده شدیم. در آن مدت شرایط بند چهار کاملا عوض شده بود. زندانبانان و توابین جو داخل زندان را در کنترل داشتند. کلاس­های عقیدتی کاملا اجباری بود و مقاومتی برای شرکت نکردن در کلاس­ها بین زندانیان وجود نداشت. زندان مملو از تازه­واردینی بود که به دلایل مختلف مثل شعارنویسی، داشتن کتاب، گوش دادن به رادیوهای خارجی، اعتراض و اقدام به خروج از کشور دستگیر شده بودند و این خود نشانگر نارضایتی و فعالیت جوانان ومردم علیه رژیم بود. وضع داخل زندان آرام بود و هیچ اعتراضی نسبت به شرایط سخت زندان صورت نمی­گرفت. برای هر یک از ما که به­تازگی از بندهای انفرادی و مجرد به بند چهار منتقل شده بودیم یک تواب مامور کرده بودند تا روابط ما را با دیگران زیر نظر بگیرند. حتی در حمام و توالت هم ما را رها نمی­کردند. هر کس با ما، هر چند کوتاه، تماس می­گرفت و صحبت می­کرد، بلافاصله به دفتر زندان احضار می­شد، مورد مواخذه قرار می­گرفت و کتک می­خورد. به این صورت ارتباط ما با دیگران و تازه­واردین را قطع کردند.

در سال­های٦٥،٦٦ و٦٧ اداره اطلاعات با طعمه قرار دادن بعضی توابین در سطح شهرها دام پهن می­کرد. در داخل زندان هم همین کار را کردند. بازجوها و زندانبانان از طریق تواب­ها محفل و تشکیلات راه انداخته بودند. آن­ها سود زیادی از آن محفل­ها بردند و به این وسیله اطلاعات باقی­مانده زندانیان را جمع­آوری کردند. متاسفانه تعدادی از زندانیان قدیمی هم در دام افتادند و در سال٦٧ اعدام شدند. اما به دلیل جو بی­اعتمادی که به­وجود آمده بود امکان افشای آن برای­مان نبود.

حدود سال٦٦ تغییر و تحولاتی در مدیریت و اداره زندان رخ داد. فردی که خود را تهرانی معرفی می­کرد از طرف سازمان زندان­ها مامور شده بود تغییراتی در زندان بدهد. اولین اقدام او قفل کردن در سلول­ها بود. زندانی­ها فقط روزی سه نوبت می­توانستند از سلول­ها خارج شوند. کلیه لباس­ها و لوازم شخصی را جمع­آوری کردند. حتی پتوهایی که خانواده­ها برای­مان آورده بودند از ما گرفتند و مقرر کردند مو و سبیل زندانیان باید همیشه کوتاه باشد. این اقدامات ابتدا از بند چهار شروع شد و بعد در بندهای عمومی اجرا شد. عادل­آباد یک زندان عمومی است و هیچ­گاه چنین محدودیت­هایی در آن وجود نداشت. به این طریق می­خواستند زندانیان را بیش­تر تحت فشار قرار دهند. تعدادی از زندانیان بندهای دو و سه که از زندانیان قدیمی با حبس­های طولانی بودند از اجرای مقررات جدید سر باز زدند. حتی بسیاری از ماموران شهربانی از اجرای آن­ها ناراضی بودند زیرا کار و زحمت آنان را چند برابر می­کرد. در بعضی موارد هم درگیری­های شدیدی میان پاسداران و زندانی­ها پیش آمد. احتمال یک شورش مانند شورش سال٦١ در زندان می­رفت (٣).

خبرچین­های بندهای عادی خبر تدارک شورش را به اطلاع زندانبانان رسانده بودند. وحشت از شورش و از دست دادن کنترل زندان باعث شد مقررات محدود­کننده متوقف شود و فرستاده سازمان زندان­ها به تهران برگردد. زندان به روال قبلی خود برگشت.

پس از سال٦٦ تا قبل از شروع قتل­عام در سال٦٧ ، شرایط زندان و رفتار زندانبانان آرام­تر شد. اعلام شد کسی حق شکنجه و به انفرادی فرستادن زندانی را ندارد و زندانیانی که کتک خورده و شکنجه شده­اند می­توانند شکایت و تقاضای قصاص یا دیه کنند. ما وارد این بازی با زندانبانان نشدیم و عکس­العملی نشان ندادیم. می­دانستیم این اقدامات فرمالیته است و رژیم می­خواهد فشار افکار عمومی روی خود را کم کند و سال­ها شکنجه و زجر زندانی­ها را لاپوشالی کند.

به­دلیل نارضایتی از وضع غذا، ملاقات­ها و دیگر امور زندانیان، کارهای بهداری و آشپزخانه، ملاقات  و سایر امور صنفی به زندانیان بند چهار واگذار شد. یک رشته محدودیت­ها لغو شد و ورود کتاب و روزنامه به بند آسان­تر شد. ساعات هواخوری افزایش پیدا کرد. بیش­تر ما شرایط زندان را پذیرفته بودیم. من سعی می­کردم کم­تر در بند چهار بمانم و خودم را بیش­تر با کارهای دستی و نقاشی در کارگاه بیرون بند مشغول می­کردم.

با اعلام پذیرش قطع­نامه و سرکشیدن جام زهر توسط خمینی آتش­بس اعلام شد. شوروشعفی بین زندانیان به­وجود آمد. پاسداران خوش­حال نبودند و عصبانی و ناامید به نظر می­رسیدند. حدود دو هفته بعد از اتمام جنگ، خبر حمله مجاهدین به اسلام­آباد و کرند همه را شوکه کرد. تصویر کشته­ها و ماشین­آلات سوخته آن­ها بر صفحه تلویزیون از رخ دادن فاجعه­ای خبر می­داد. خامنه­ای در نماز جمعه ضمن اعلام این­که تعدادی از زندانیان با مجاهدین در عراق ارتباط و هم­آهنگی داشته­اند، تهدید به مجازات کرد. معلوم نبود زندانی که به سختی می­توانست با خانواده­اش ملاقات داشته باشد. چگونه می­توانست با عراق در ارتباط باشد به هر حال رژیم فرصتی را که در کمین آن بود به­دست آورد تا با زندانیان تسویه حساب کند.

در مدت دوهفته ده­ها زندانی را که من هم جزو آن­ها بودم به بازداشتگاه اداره اطلاعات منتقل کردند. هر زندانی را به یک سلول انفرادی بردند. بازداشتگاهی که قبلا تمام گوشه و کنار آن پر از زندانی بود خلوت به نظر می­رسید. یکی دو روز بعد از ورود به بازداشتگاه بازجویی من آغاز شد. طی یک هفته چهار بار با چشمان بسته بازجویی شدم. به نظرم می­رسید بازجوها پنج نفر باشند. از گفت و گوی آن­ها با یک­دیگر فهمیدم تعدادی از بچه­ها اعدام شده­اند. از تعدادی مصاحبه و اعتراف گرفته بودند مبنی بر این­که به مجاهدین در عراق وصل بوده­اند. خیلی مسخره بود. من هم در جلسه دوم بازجویی زیر مشت و لگد قرار گرفتم تا اعتراف کنم در لیست کسانی بوده­ام که با مجاهدین اعلام هم­بستگی کرده بودند. البته این لیست، ساختگی یا واقعی، هر چه بود توطئه خودشان بود. در هر حال من نه هوادار مجاهدین بودم که با آنان اعلام هم­بستگی کنم، نه در آن روزها که لیست کذایی تهیه شده بود در بند چهار بودم. به هر حال قضیه لیست فقط برای تکمیل سناریوی قتل­عام مطرح شده بود.

در زندان شیراز تمام اعدام­شدگان قتل­عام ٦٧ از کسانی بودند که به جرم هم­کاری با مجاهدین دستگیر شده بودند. تا کنون نتوانسته­ام از بچه­های چپ کسی را به یاد بیاورم که در جریان قتل­عام٦٧اعدام شده باشد.
همه زندانیان چپ و غیرمجاهد که در بند چهار عادل­آباد بودند بعد از قتل­عام آزاد شدند. آمار واقعی اعدام­ها در عادل­آباد هنوز به­درستی معلوم نیست. اما با یک حساب سرانگشتی حدود١٥۰ نفر از بند چهار، حدود  ٥۰نفر از بند زنان و تعدادی هم از زندانیان آزاد شده دستگیر و اعدام شدند. در میان اعدام­شدگان کسانی بودند که پنج تا هفت سال در زندان به­سر برده بودند. تعدادی از توابین هم که با بازجوها هم­کاری می­کردند و برای گشت و شناسایی به بیرون زندان می­رفتند جزو اعدام شدگان بودند.

به­یاد ندارم چه مدت در انفرادی به­سر بردم. تنهایی، شکنجه و بی­خبری از بیرون تعادل روانی­ام را به­هم ریخته بود. روز وشب را نمی­فهمیدم. نمی­دانستم کجا هستم. هیچ­چیز برایم معنا و مفهوم نداشت.
وقتی به زندان افتادم١٩ سالم بود. در٢٩ سالگی با دلی پر از اندوه و غم ازدست دادن نزدیک­ترین دوستان­ام و بهترین انسان­هایی که می­شناختم از زندان آزاد شدم. هنوز برای کسی معلوم نشده اعدام­ها چه­طور انجام شده و یا چند نفر اعدام شده­اند. در آن زمان شایعاتی رواج داشت که به­نظر دور از واقعیت نمی­آمد. می­گفتند حدود٢۰ تا٢٥ زندانی را با دود گازوییل کامیون که به یک سلول وصل کرده بودند کشته­اند و تعدادی را هم با گاز اشک­آور خفه کرده­اند. زندانیانی بودند که به­طور اتفاقی انبوهی طناب دار را در یکی از بندهای عمومی بازداشتگاه اداره اطلاعات دیده بودند. شایعه­ای قوی وجود داشت که گروهی را به تهران برده و در آن­جا اعدام کرده بودند.
جنایت جمهوری اسلامی را به هیچ نمونه­ای در تاریخ جنایات علیه بشریت نمی­توان مانند کرد. کارنامه جمهوری اسلامی سرفصل جدیدی را در پرونده جنایت علیه بشریت در قرن حاضر می­گشاید.

پانویس
١ –از جمله مقررات بند، رفتن به کلاس­های آموزشی مثل احکام رساله و عقیدتی و نماز­جماعت بود
٢-طی موشک­باران شهرها توسط صدام­حسین، مجاهدین با آشنایان و اقوام خود در ایران تماس می­گرفتند و محل اصابت بمب­ها و موشک­ها را از آن­ها سوال می­کردند. همین مساله باعث دستگیری تعداد زیادی شد که به آنان "زندانی تلفنی" می­گفتند.
٣- سال ٦١ به دلیل خودکشی یک زندانی، شورش بزرگی در عادل­آباد اتفاق افتاد تا آن­جا که ماموران با تصب تیربار ژ٣ راهرو و هشتی زندان را به رگبار بستند. اگرچه کسی در آن شورش کشته نشد اما در ودیوار پر از جای گلوله بود. سرانجام دو نفر را به­عنوان محرکین شورش به مدت ٤٨ ساعت در راهرو زندان به صلیب کشیدند.

   

 

حقوق این نوشته برای کانون زندانیان سیاسی ایران(در تبعید)محفوظ است. چاپ آن با دکر ماخذ بلامانع است

 

 
   
ENGLISH| اسناد زندان| آمار احکام مرگ در ایران | گالری عکس و طرح | تماس با سایت| تماس با کانون