ENGLISH| صفحه خبر | خبرنامه | مقاله | اطلاعیه | درباره کانون | پیوندها
 
به یاد محمود زارع
اسماعیل حق شتاس

در راه بازگشت به بند در این فکر بودم که چه­طور خبر بریدن خلیل و لو رفتن تشکیلات زندان را برای بچه­ها بازگو کنم. شاید باورش برای خیلی­ها که از او اسطوره ساخته بودند، مشکل باشد. فکر می­کردم چه کسان دیگری حرف زده­اند، موسی، محسن، بهروز... برای بقیه چه اتفاقی افتاده است. خیلی­ها از هم­دیگر اطلاعات داشتند. هر کدام بریده باشد می­تواند اطلاعات لو نرفته بیرون را بدهد. وضع خیلی خطرناک به نظر می­رسید. خیلی­ها در آستانه اعدام قرار می­گرفتند.

بسیاری از زندانیان بعد از آزادی دوباره فعالیت را شروع کرده بودند. یا هسته مقاومت درست می­کردند یا به عراق می­رفتند. تشکیلات نقش موثری در هر دو مورد داشت. وحشت من به­خاطر تشکیلات نبود بلکه به ­دلیل اطلاعات خارج از زندان بود که اکثر زندانیان با روابط صمیمانه­ای که باهم داشتند برای هم تعریف کرده بودند. در آن دوران من با اسم مستعار در زندان بودم و حتی نزدیک­ترین دوستانم هم از آن اطلاع نداشتند. من همیشه شرایط زندان و بیرون را به­خوبی تحلیل می­کردم.

یک روز صبح اسم من و چند نفر دیگر را برای رفتن به بازداشتگاه از بلندگو اعلام کردند. ترسیده بودم. شرایط بازداشتگاه خیلی وحشت­ناک بود. از بند بیرون آمدیم و جلو هشتی تحویل پاسدارانی شدیم که ما را به بازداشتگاه می­بردند. ماشین مخصوص حمل زندانیان و جنازه­ها که شبیه به آمبولانس بود جلو در بزرگ منتظر بود. همان ماشینی که بارها با آن به بازداشتگاه و بالعکس منتقل شده بودم. خدا می­دانست جنازه چند نفر را تا به­حال با آن حمل کرده بودند. بوی مخصوصی در ماشین پیچیده بود. کف ماشین تعداد زیادی چشم­بند بود. چشم­بندها را باید هنگام خروج به چشم می­زدیم. ماشین دو پنجره کوچک رو به بیرون داشت اما کرکره­های آهنی که روی آن نصب شده بود مانع از دیدن بیرون می­شد. فقط قسمتی از آسمان معلوم بود. خیلی دلم می­خواست یک بار دیگر مردم و خیابان­ها را ببینم. دلم برای مردم تنگ شده بود. می­توانستم حدس بزنم از کدام خیابان­ها عبور می­کنیم. در بین راه باهم شوخی می­کردیم و می­خندیدیم. شاید ترسیده بودیم و یا شاید مرگ را مسخره می­کردیم. حدود نیم ساعت در راه بودیم. به محض این که رسیدیم صدایی از بیرون امر کرد چشم­بندها را بزنیم. یکی­یکی پیاده شدیم و کورمال­کورمال جلو رفتیم. یک پاسدار آستین نفر اول را گرفته بود و بقیه دست­شان روی شانه نفر جلویی بود. وارد راهرو اصلی شدیم. بازرسی بدنی انجام شد. چیز ممنوعه نداشتیم. لباس­ها را پوشیدیم و دوباره به راه افتادیم و جایی رو به دیوار ایستادیم. بوی غذا در راهرو پیچیده بود سرما آزاردهنده بود. از ایستادن خسته شدم. کمی این­پا آن­پا کردم وروی زمین  نشستم. بقیه هم همین کار را کردند. خسته شده بودیم و نمی­دانستیم چه مدت باید انتظار بکشیم. موقع نشستن کسی به ما اعتراض نکرد. متوجه شدیم کسی در راهرو نیست. یکی­یکی چشم­بندها را کمی بالا زدیم. راهرو خلوت بود. به نظر می­رسید بازداشتگاه نسبت به چند سال قبل تغییراتی کرده است. اتاقک­های چوبی که ساخته شده بود نیمی از راهرو را اشغال کرده بود. باهم پچ­پچ می­کردیم و آهسته می­خندیدیم.

صدای پایی از انتهای راهرو می­آمد. چشم­بندها را پایین کشیدیم. صدای پا نزدیک شد و یک نفر با صدای آرام گفت: کی گفت بنشینید؟ من گفتم خسته بودم نشستم. ناگهان لگد محکمی به پهلوی من زد که نقش زمین شدم. دوباره به­صف شدیم. می­خواستند ما را بین بندها و سلول­ها تقسیم کنند. دلم می­خواست به انفرادی بروم. بندهای عمومی وحشت­ناک بودند و توابین زندانیان را اذیت و آزار می­کردند. دعا و نماز و ناله و گریه آن­ها آدم را کلافه می­کرد. انفرادی­ها سرد و کم­نور بودند ولی بهتر از عادل­آباد و بندهای عمومی بازداشتگاه بودند. خاطرات بد بازداشتگاه در ذهنم زنده شد.
در سال ٦۰، در آن روزهای اعدام­های جمعی، بندها از خون و چرک بدن شکنجه شدگان پر بود. چه روزها و شب­هایی را در این­جا به­سر بردیم. پیر و جوان و دختر وپسر، صدای ناله و فریادهای­مان به گوش هیچ­کس نمی­رسید.
وارد راهرو انفرادی­ها شدیم. خوش­حال شدم که به بند نرفتم. داخل سلول شدم و چشم­بند را برداشتم. یک نفر روی یک پتوی سربازی روی زمین خوابیده بود. از سرما خودش را جمع کرده بود. دستی روی سرش کشیدم. بلند شد و نشست. بوی خون و عفونت تندی در سلول پیچیده بود. سلام کردم. آشنا نبود. اسم­اش عبدالله و بچه بوشهر بود. صورتی تیره و اندامی لاغر و بلند داشت. پاهایش در باند کثیفی پیچیده شده بود و زخم­های تنش چرک کرده بود. به­سختی حرف می­زد. با این­همه گفت و گویی را آغاز کردیم:
کی دستگیر شدی؟
سه هفته پیش.
بازجویی­ات تمام شده؟
نمی­دونم، دیروز از زیرزمین آوردنم بالا.
چند دفعه رفتی زیرزمین؟
دو دفعه.
چند ضربه شلاق خوردی؟
هر دفعه ٣۰ تا ٤۰ ضربه اولش به­هوش بودم، بعد حساب از دستم در رفت.

پیراهن خونی­اش را کمی بالا زدم. از جا پرید و گفت دست نزن، درد می­گیره. می­خواستم ببینم زخم­های کمرش هم چرک کرده یا نه. کابل روی کابل خورده بود و زخم­ها هنوز تازه بودند. پرسیدم چرا درخواست پانسمان نمی­کنی­ گفت کسی که پانسمان می­کند توابه. خیلی عوضی و بدجنسه، به دردسرش نمی­ارزه.

سلول ما خیلی کوچک بود. اگر یک نفر دیگر به ما اضافه می­شد باید روی هم می­خوابیدیم. توالت و دست­شویی نداشت. سه نوبت در روز حق استفاده از دست­شویی به مدت پنج دقیقه برای هر سلول بود. سلول­ها از یک تا شش هفت نفره بود. چند لیوان، بشقاب ویک پارچ پلاستیکی و یکی دو پتو تنها دارایی ما بود. پارچ آب­خوری در سلول انفرادی نعمت بزرگی بود. اگر در طول روز شاش داشتیم از پارچ استفاده می­کردیم. اگرچه فقط چند ساعتی بود که وارد سلول شده بودم ولی خیلی زود به­آن عادت کردم. روی دیوارها یادگاری­های زیادی نوشته شده بود. زندانبانان سعی کرده بودند آن­ها را پاک کنند اما می­شد بعضی اسم­ها را خواند.

صدای باز و بسته شدن در سلول­ها می­آمد. بلندگو به کار افتاد و دعای قبل از اذان پخش شد. موقع ناهار و استفاده از دست­شویی بود. از صدای کشیده شدن پاها روی زمین می­شد فهمید که همه سلول­ها پر است و بقیه وضع بهتری از عبدالله ندارند. در سلول ما باز شد. چشم­بندها را طوری به چشم زدیم که فقط جلوی پا را می­شد دید. به عبدالله کمک کردم بلند شود. درد داشت و به سختی راه می­رفت اما آه و ناله نمی­کرد. با این که زندانبان را نمی­دیدم می­توانستم حس کنم که او تا چه اندازه نسبت به عکس­العمل عبدالله احساس حقارت می­کند. به سرعت از توالت و دست­شویی استفاده کردیم. به عبدالله کمک کردم دست و رویش را شست. از دست­شویی کسانی استفاده می­کردند که تازه شکنجه شده بودند و کم­تر حوصله و توان نظافت آن­جا را داشتند. در فرصت باقی­مانده به سرعت توالت و دست­شویی را نظافت کردم و زمین آن را دستمال کشیدم. به سلول برگردانده شدیم. غذا عدس پلو بود. کم بود ولی هنوز گرم بود. از آن­جا که از استفاده از چشم­های­مان محروم بودیم، گوش و بقیه حس­های­مان پویایی خاصی یافته بودند و بو و صدا را جذب می­کردند. بوی غذا، بوی خون و عفونت، بوی مواد ضدعفونی کننده، صدای خنده، صدای دادوفریاد زندانی موقع شکنجه، صدای پا، صدای کلید، صدای مورس و صدای سرفه و عطسه. صدای بلندگو آزاردهنده بود. یک نفر سخنرانی می­کرد اما من هیچ چیز از آن نمی­فهمیدم. عبدالله هم نمی­فهمید. وقتی بلندگو روشن بود ما می­توانستیم بلندتر حرف بزنیم. صدای­مان بیرون نمی­رفت.
در سروصدای بلندگو خوابمان برد. عبدالله در خواب ناله می­کرد و هذیان می­گفت. از سرما از خواب بیدار شدم. عطسه می­کردم. بچه­ها همیشه می­گفتند من با صدای خاصی عطسه می­کنم. از صدای عطسه من دوستانم فهمیدند من هم نزدیکی­های آن­ها هستم. صدای مورس می­آمد. حسن بود که سلام می­کرد. شاید چهار سلول آن طرف­تر از من، فرهاد هم با او بود. بهروز و محود زارع هم در سلول بغلی بودند.

عبدالله بیدار شده بود. می­خواست چیزی بگوید اما از او خواهش کردم سکوت کند. او ابتدا متوجه نمی­شد اما به تدریج صدای مورس را که با ته قاشق روی دیوار یا کف زمین زدن می­شد تشخیص داد. گرچه نمی­توانست آن را بخواند. در واقع قواعد مورس ما با مورسی که زندانیان زمان شاه داشتند فرق می­کرد. قواعد آن را فقط تعدادی از بچه­های قدیمی بلد بودند. "من درآودی" بود.

با محمود و بهروز چند ساعت از همین طریق صحبت می­کردم و اطلاعات ردوبدل می­کردیم. وضع بچه­ها و اطلاعات لورفته مهم­ترین مسائل ما بود. چند روز بعد صدای بلند و آشنایی به گوشم رسید. صدای نصیری بازپرس دادگاه انقلاب بود. معلوم نبود این­جا چه می­کند. حتما آمده بود تا با شکنجه کردن منافقان و کافران جای بهتری در بهشت برای خود دست و پا کند. آدم وحشی، بی­تربیت و اوباشی بود. همیشه عادت داشت زندانیان را مسخره کند و فحش­های رکیکی می­داد که لایق خودش بود. خیلی دلم می­خواست می­توانستم با مشت دهانش را له کنم. او جزو باندی بود که دادستانش آخوند میرعماد و حاکم شرع­اش رمضانی بود. آن­ها در شهرهای بندرعباس، آباده و بوشهر زندانیان را قتل­عام کرده بودند و از مدتی پیش در شیراز مستقر شده بودند.

نصیری با بعضی از زندانیان در انفرادی صحبت می­کرد. آمده بود به وضع بازداشتگاه سرکشی کند. به سلول بغلی که محود زارع در آن بود رفت. محمود در مورد وضع بد بازداشتگاه و انفرادی­ها حرف زد و می­گفت هواخوری هفته­ای یک بار کم است و پانسمان زخم­ها دیربه دیر انجام می­شود و باقی کمبودها. در حین صحبت­اش اشاره کرد که در زندان­های اسراییل با زندانیان فلسطینی بهتر از ما رفتار می­شود. نصیری از شنیدن این حرف عصبانی شد و شروع به دادن فحش­های رکیک کرد. صدای ردوبدل شدن مشت و لگد به خوبی به گوش می­رسید و نشان می­داد که محمود با نصیری درگیر شده است. ظاهرا بهروز سعی می­کرد آنان را از هم جدا کند ولی محمود نصیری را حسابی زیر مشت گرفته بود. ناگهان صدای شلیک کلت کمری آمد و همه جا ساکت شد. بعد صدای آخرین ناله­ها، فریادها و جان دادن محمود را شنیدیم و صدای گریه بهروز و صدای دویدن بازجوها و زندانبان­ها را. نصیری گلوله­ای در سر محمود شلیک کرده بود و حالا عربده می­کشید، فحش می­داد و حریف می­طلبید. دقایقی بعد صدای گریه بهروز و بغض­های فروخورده ما، همراه با صدای شست و شوی زمینی که خون محمود بر آن ریخته بود، در صدای نوحه آهنگران گم شد.

 

 

حقوق این نوشته برای کانون زندانیان سیاسی ایران(در تبعید)محفوظ است. چاپ آن با دکر ماخذ بلامانع است

 

 
   
ENGLISH| اسناد زندان| آمار احکام مرگ در ایران | گالری عکس و طرح | تماس با سایت| تماس با کانون