در راه بازگشت به بند در این فکر بودم که چهطور خبر بریدن خلیل و لو رفتن تشکیلات زندان را برای بچهها بازگو کنم. شاید باورش برای خیلیها که از او اسطوره ساخته بودند، مشکل باشد. فکر میکردم چه کسان دیگری حرف زدهاند، موسی، محسن، بهروز... برای بقیه چه اتفاقی افتاده است. خیلیها از همدیگر اطلاعات داشتند. هر کدام بریده باشد میتواند اطلاعات لو نرفته بیرون را بدهد. وضع خیلی خطرناک به نظر میرسید. خیلیها در آستانه اعدام قرار میگرفتند.
بسیاری از زندانیان بعد از آزادی دوباره فعالیت را شروع کرده بودند. یا هسته مقاومت درست میکردند یا به عراق میرفتند. تشکیلات نقش موثری در هر دو مورد داشت. وحشت من بهخاطر تشکیلات نبود بلکه به دلیل اطلاعات خارج از زندان بود که اکثر زندانیان با روابط صمیمانهای که باهم داشتند برای هم تعریف کرده بودند. در آن دوران من با اسم مستعار در زندان بودم و حتی نزدیکترین دوستانم هم از آن اطلاع نداشتند. من همیشه شرایط زندان و بیرون را بهخوبی تحلیل میکردم.
یک روز صبح اسم من و چند نفر دیگر را برای رفتن به بازداشتگاه از بلندگو اعلام کردند. ترسیده بودم. شرایط بازداشتگاه خیلی وحشتناک بود. از بند بیرون آمدیم و جلو هشتی تحویل پاسدارانی شدیم که ما را به بازداشتگاه میبردند. ماشین مخصوص حمل زندانیان و جنازهها که شبیه به آمبولانس بود جلو در بزرگ منتظر بود. همان ماشینی که بارها با آن به بازداشتگاه و بالعکس منتقل شده بودم. خدا میدانست جنازه چند نفر را تا بهحال با آن حمل کرده بودند. بوی مخصوصی در ماشین پیچیده بود. کف ماشین تعداد زیادی چشمبند بود. چشمبندها را باید هنگام خروج به چشم میزدیم. ماشین دو پنجره کوچک رو به بیرون داشت اما کرکرههای آهنی که روی آن نصب شده بود مانع از دیدن بیرون میشد. فقط قسمتی از آسمان معلوم بود. خیلی دلم میخواست یک بار دیگر مردم و خیابانها را ببینم. دلم برای مردم تنگ شده بود. میتوانستم حدس بزنم از کدام خیابانها عبور میکنیم. در بین راه باهم شوخی میکردیم و میخندیدیم. شاید ترسیده بودیم و یا شاید مرگ را مسخره میکردیم. حدود نیم ساعت در راه بودیم. به محض این که رسیدیم صدایی از بیرون امر کرد چشمبندها را بزنیم. یکییکی پیاده شدیم و کورمالکورمال جلو رفتیم. یک پاسدار آستین نفر اول را گرفته بود و بقیه دستشان روی شانه نفر جلویی بود. وارد راهرو اصلی شدیم. بازرسی بدنی انجام شد. چیز ممنوعه نداشتیم. لباسها را پوشیدیم و دوباره به راه افتادیم و جایی رو به دیوار ایستادیم. بوی غذا در راهرو پیچیده بود سرما آزاردهنده بود. از ایستادن خسته شدم. کمی اینپا آنپا کردم وروی زمین نشستم. بقیه هم همین کار را کردند. خسته شده بودیم و نمیدانستیم چه مدت باید انتظار بکشیم. موقع نشستن کسی به ما اعتراض نکرد. متوجه شدیم کسی در راهرو نیست. یکییکی چشمبندها را کمی بالا زدیم. راهرو خلوت بود. به نظر میرسید بازداشتگاه نسبت به چند سال قبل تغییراتی کرده است. اتاقکهای چوبی که ساخته شده بود نیمی از راهرو را اشغال کرده بود. باهم پچپچ میکردیم و آهسته میخندیدیم.
صدای پایی از انتهای راهرو میآمد. چشمبندها را پایین کشیدیم. صدای پا نزدیک شد و یک نفر با صدای آرام گفت: کی گفت بنشینید؟ من گفتم خسته بودم نشستم. ناگهان لگد محکمی به پهلوی من زد که نقش زمین شدم. دوباره بهصف شدیم. میخواستند ما را بین بندها و سلولها تقسیم کنند. دلم میخواست به انفرادی بروم. بندهای عمومی وحشتناک بودند و توابین زندانیان را اذیت و آزار میکردند. دعا و نماز و ناله و گریه آنها آدم را کلافه میکرد. انفرادیها سرد و کمنور بودند ولی بهتر از عادلآباد و بندهای عمومی بازداشتگاه بودند. خاطرات بد بازداشتگاه در ذهنم زنده شد.
در سال ٦۰، در آن روزهای اعدامهای جمعی، بندها از خون و چرک بدن شکنجه شدگان پر بود. چه روزها و شبهایی را در اینجا بهسر بردیم. پیر و جوان و دختر وپسر، صدای ناله و فریادهایمان به گوش هیچکس نمیرسید.
وارد راهرو انفرادیها شدیم. خوشحال شدم که به بند نرفتم. داخل سلول شدم و چشمبند را برداشتم. یک نفر روی یک پتوی سربازی روی زمین خوابیده بود. از سرما خودش را جمع کرده بود. دستی روی سرش کشیدم. بلند شد و نشست. بوی خون و عفونت تندی در سلول پیچیده بود. سلام کردم. آشنا نبود. اسماش عبدالله و بچه بوشهر بود. صورتی تیره و اندامی لاغر و بلند داشت. پاهایش در باند کثیفی پیچیده شده بود و زخمهای تنش چرک کرده بود. بهسختی حرف میزد. با اینهمه گفت و گویی را آغاز کردیم:
کی دستگیر شدی؟
سه هفته پیش.
بازجوییات تمام شده؟
نمیدونم، دیروز از زیرزمین آوردنم بالا.
چند دفعه رفتی زیرزمین؟
دو دفعه.
چند ضربه شلاق خوردی؟
هر دفعه ٣۰ تا ٤۰ ضربه اولش بههوش بودم، بعد حساب از دستم در رفت.
پیراهن خونیاش را کمی بالا زدم. از جا پرید و گفت دست نزن، درد میگیره. میخواستم ببینم زخمهای کمرش هم چرک کرده یا نه. کابل روی کابل خورده بود و زخمها هنوز تازه بودند. پرسیدم چرا درخواست پانسمان نمیکنی گفت کسی که پانسمان میکند توابه. خیلی عوضی و بدجنسه، به دردسرش نمیارزه.
سلول ما خیلی کوچک بود. اگر یک نفر دیگر به ما اضافه میشد باید روی هم میخوابیدیم. توالت و دستشویی نداشت. سه نوبت در روز حق استفاده از دستشویی به مدت پنج دقیقه برای هر سلول بود. سلولها از یک تا شش هفت نفره بود. چند لیوان، بشقاب ویک پارچ پلاستیکی و یکی دو پتو تنها دارایی ما بود. پارچ آبخوری در سلول انفرادی نعمت بزرگی بود. اگر در طول روز شاش داشتیم از پارچ استفاده میکردیم. اگرچه فقط چند ساعتی بود که وارد سلول شده بودم ولی خیلی زود بهآن عادت کردم. روی دیوارها یادگاریهای زیادی نوشته شده بود. زندانبانان سعی کرده بودند آنها را پاک کنند اما میشد بعضی اسمها را خواند.
صدای باز و بسته شدن در سلولها میآمد. بلندگو به کار افتاد و دعای قبل از اذان پخش شد. موقع ناهار و استفاده از دستشویی بود. از صدای کشیده شدن پاها روی زمین میشد فهمید که همه سلولها پر است و بقیه وضع بهتری از عبدالله ندارند. در سلول ما باز شد. چشمبندها را طوری به چشم زدیم که فقط جلوی پا را میشد دید. به عبدالله کمک کردم بلند شود. درد داشت و به سختی راه میرفت اما آه و ناله نمیکرد. با این که زندانبان را نمیدیدم میتوانستم حس کنم که او تا چه اندازه نسبت به عکسالعمل عبدالله احساس حقارت میکند. به سرعت از توالت و دستشویی استفاده کردیم. به عبدالله کمک کردم دست و رویش را شست. از دستشویی کسانی استفاده میکردند که تازه شکنجه شده بودند و کمتر حوصله و توان نظافت آنجا را داشتند. در فرصت باقیمانده به سرعت توالت و دستشویی را نظافت کردم و زمین آن را دستمال کشیدم. به سلول برگردانده شدیم. غذا عدس پلو بود. کم بود ولی هنوز گرم بود. از آنجا که از استفاده از چشمهایمان محروم بودیم، گوش و بقیه حسهایمان پویایی خاصی یافته بودند و بو و صدا را جذب میکردند. بوی غذا، بوی خون و عفونت، بوی مواد ضدعفونی کننده، صدای خنده، صدای دادوفریاد زندانی موقع شکنجه، صدای پا، صدای کلید، صدای مورس و صدای سرفه و عطسه. صدای بلندگو آزاردهنده بود. یک نفر سخنرانی میکرد اما من هیچ چیز از آن نمیفهمیدم. عبدالله هم نمیفهمید. وقتی بلندگو روشن بود ما میتوانستیم بلندتر حرف بزنیم. صدایمان بیرون نمیرفت.
در سروصدای بلندگو خوابمان برد. عبدالله در خواب ناله میکرد و هذیان میگفت. از سرما از خواب بیدار شدم. عطسه میکردم. بچهها همیشه میگفتند من با صدای خاصی عطسه میکنم. از صدای عطسه من دوستانم فهمیدند من هم نزدیکیهای آنها هستم. صدای مورس میآمد. حسن بود که سلام میکرد. شاید چهار سلول آن طرفتر از من، فرهاد هم با او بود. بهروز و محود زارع هم در سلول بغلی بودند.
عبدالله بیدار شده بود. میخواست چیزی بگوید اما از او خواهش کردم سکوت کند. او ابتدا متوجه نمیشد اما به تدریج صدای مورس را که با ته قاشق روی دیوار یا کف زمین زدن میشد تشخیص داد. گرچه نمیتوانست آن را بخواند. در واقع قواعد مورس ما با مورسی که زندانیان زمان شاه داشتند فرق میکرد. قواعد آن را فقط تعدادی از بچههای قدیمی بلد بودند. "من درآودی" بود.
با محمود و بهروز چند ساعت از همین طریق صحبت میکردم و اطلاعات ردوبدل میکردیم. وضع بچهها و اطلاعات لورفته مهمترین مسائل ما بود. چند روز بعد صدای بلند و آشنایی به گوشم رسید. صدای نصیری بازپرس دادگاه انقلاب بود. معلوم نبود اینجا چه میکند. حتما آمده بود تا با شکنجه کردن منافقان و کافران جای بهتری در بهشت برای خود دست و پا کند. آدم وحشی، بیتربیت و اوباشی بود. همیشه عادت داشت زندانیان را مسخره کند و فحشهای رکیکی میداد که لایق خودش بود. خیلی دلم میخواست میتوانستم با مشت دهانش را له کنم. او جزو باندی بود که دادستانش آخوند میرعماد و حاکم شرعاش رمضانی بود. آنها در شهرهای بندرعباس، آباده و بوشهر زندانیان را قتلعام کرده بودند و از مدتی پیش در شیراز مستقر شده بودند.
نصیری با بعضی از زندانیان در انفرادی صحبت میکرد. آمده بود به وضع بازداشتگاه سرکشی کند. به سلول بغلی که محود زارع در آن بود رفت. محمود در مورد وضع بد بازداشتگاه و انفرادیها حرف زد و میگفت هواخوری هفتهای یک بار کم است و پانسمان زخمها دیربه دیر انجام میشود و باقی کمبودها. در حین صحبتاش اشاره کرد که در زندانهای اسراییل با زندانیان فلسطینی بهتر از ما رفتار میشود. نصیری از شنیدن این حرف عصبانی شد و شروع به دادن فحشهای رکیک کرد. صدای ردوبدل شدن مشت و لگد به خوبی به گوش میرسید و نشان میداد که محمود با نصیری درگیر شده است. ظاهرا بهروز سعی میکرد آنان را از هم جدا کند ولی محمود نصیری را حسابی زیر مشت گرفته بود. ناگهان صدای شلیک کلت کمری آمد و همه جا ساکت شد. بعد صدای آخرین نالهها، فریادها و جان دادن محمود را شنیدیم و صدای گریه بهروز و صدای دویدن بازجوها و زندانبانها را. نصیری گلولهای در سر محمود شلیک کرده بود و حالا عربده میکشید، فحش میداد و حریف میطلبید. دقایقی بعد صدای گریه بهروز و بغضهای فروخورده ما، همراه با صدای شست و شوی زمینی که خون محمود بر آن ریخته بود، در صدای نوحه آهنگران گم شد.