بهار در “لعنت آباد” ،فرزانه.ر

بهار در “لعنت آباد” ،  فرزانه.ر   ٢ فروردين ١٣٨٣ برابر با ٢١ مارس ٢٠٠٤ بالای سرم ايستاده بود و صدايم می‌كرد. از خواب بيدار شدم. باعتاب گفت:«مگر نمی‌خواستی جمعه آخر سال را سرخاك فرشيد بروی؟» يك هفته بود كه در باره‌اش فكر می‌كردم. برايم خيلی سخت بود كه پس از٢٢ سال سرخاك فرشيد بروم. تمام … ادامه خواندن بهار در “لعنت آباد” ،فرزانه.ر