دیدار با مادر (پ) جسم خستهام را بروی نيمكت پارك میاندازم، پاهايم ديگر قدرت قدم برداشتن ندارند. چشمهايم را میبندم، به ياد يكی از سرودههای فروغ میافتم : دلم گرفته است دلم گرفته است به ايوان میروم وانگشتانم را بر پوست كشيده شب میكشم چراغهای رابطه تاريكند چراغهای رابطه تاريكند كسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد كرد كسی مرا به … ادامه خواندن دیدار با مادر (پ)
برای جاسازی نوشته، این نشانی را در سایت وردپرسی خود قرار دهید.
برای جاسازی این نوشته، این کد را در سایت خود قرار دهید.