آزادی
م. پيوند
صبح زود اسامیمان را از بلندگو اعلام میکنند و از ما میخواهند هرچه سريعتر به زير هشت برويم. خود را برای تنبيه آماده میکنیم. زير هشت خبری از تنبيه نيست. حكمی به مدت ده ماه بدستم میدهند. به اين ترتيب دو ماه بيشتر از حكمی که صادر شده است، در زندان بودهام. در اين يك سال، هيچ ملاقاتی نداشتهام و خانوادهام از من بیخبرند. رئيس زندان میگويد، من را برای آزادی به اوين منتقل میکنند. در دلم شوق آزادی نيست. انگار ندایی در درونام، خدعه و فريب رژيم را فرياد میزند. مسیر قزلحصار و اوین را در اتوبوسی که هیچ روزنهای به بيرون ندارد، طی میکنیم. ماموران مسلح در داخل اتوبوس مانع صحبت کردن زندانيان با يكديگر میشوند. بعد از ظهر به اوين میرسیم. بلافاصله ما را برای بازجوئی میبرند. با ديدن دوباره اتاقهای شكنجه، حالت تهوع و احساس گنگی به من دست میدهد. انگار دل و رودهام میخواهد بيرون بيايد. از راديو صدای خمینی را میشنوم. سعی میکنم به آن گوش کنم. “منافقين بدتر از کفار هستند… آنها که از زندان آزاد میشوند، دوباره به کشتارشان ادامه میدهند دهند…” موفق نمیشوم حرفهایاش را دنبال کنم. صدایی خشن، نام من را همراه با جاشنی چند فحش میخواند. تسبیحی را که به بدست دارد، به صدا در میآورد. چشمبند به چشم دارم. يك سر تسبيح را بدست من میدهد و من را بهدنبال خود میکشاند. با لحن توهين آميزی میگويد چشمبندم را کمی بالا بزنم. بله، اتاق بازجوئی است و همان توپ و تشرها و سئوالها و جوابها. يكی با لحن تمسخر آميزی میگويد: ” فكر میکنی آزادت میکنیم؟” “به همين راحتی، کورخوندی”. با فحش و ناسزا مرا به شكنجهگاه میکشاند. دو نفری، طوریکه من بشنوم صحبت میکنند. يكی چماق و ديگری شيرینی در دست دارد و سرانجام بر سر چماق به تفاهم میرسند. زير شكنجه بيهوش میشوم. بنظر من بهترين لحظههای زير شكنجه، همان زمان بيهوشی است که بدن نســبت بـه شكنجه عكسالعمل نشان نمیدهد و گوئی صداها از جهانی ديگر به گوش میرسد. در آن لحظه، انگار تو بر هر چيز مشرفی و مسخرگی و پوچی آن دنيا را میشناسی و به آن پوزخند میزنی.
بعد از دومين بار به هوش آمدن، باز همان سئوالها و جوابهای تكراری و صحبتهای دونفره: “فكر میکنی قپان او را سرعقل بيارد؟ سرعقل میآید، يا جاناش را از دست میدهد، خودش تصميم میگيرد. فكر میکنم آنقدر بیعقل نباشد. تو بسپارش به من. به حرفاش میآورم. قپان لازم نيست.”
رمق ندارم. فكر میکنم چهقدر خوب میشود قبل از قپان بميرم و شكنجههای ديگر را امتحان نكنند. در اين ميان، زندانیهای ديگر را هم برای شكنجه میآورند. برخی روشها بيشتر به قصد تضعيف روحيه بكار گرفته میشوند. از يكی از زندانیها میخواهند همه چيز را بنويسد. وقتی نوشتهاش تمام میشود، به او میگويند:”خوب است اما کم است.” چند تا بخوری بيشتر مینویسی”. او به التماس میافتد:” نه برادر، نزنيد، مینويسم.” “شما بگوئيد چه میخواهيد، من همان را مینويسم.” به التماسهای او توجه نمیکنند و بعد از ده بيست ضربه شلاق رهایاش میکنند و به او میگویند:”حالا خوب میتوانی بنویسی. مثل بچه آدم بشين و هر چه را که ننوشتی، بنویس.
در اين فاصله مرا قپان کردند.حس میکنم هر دو کتفام دارند از جا کنده میشوند. سعی میکنم به آن فكر نكنم. پاهایام کرخ شدهاند و مانند عضو اضافی بر بدنم سنگینی میکنند. هر دو پایام روی زمين است، اما کرختی آنها اجاز نمیدهد زمین را حس کنم. بدترين قسمت اين شكنجه اين است که هرکسی چشماش بتو میافتد، میخواهد ضربهای بر بدن لهيدهات وارد کند، از سربازی که کار پیک را انجام میدهد، تا کسی که خونهای ريخته شده بر روی تخت شكنجه و زمين را نظافت میکند و کسی کارش آوردن و بردن زندانی به بازجوئی است. آزار و اذیت زندانی در تمام مراحل بازجوئی، ادامه دارد. او در اتاق شکنجه از دست هیچکس در امان نیست. هر کس از راه میرسد، ضربهای نثارش میکند. نمیدانم کی من را از قپان باز کردند. وقتی بههوش آمدم، روی تخت افتاده بودم. اعضای بدنام را یک به یک امتحان میکنم. دردی جانگاه سراسر بدنام را گرفته است. هيچ يك از اعضای بدنام قادر به حرکت نيست. چشمبندم را بالا میزنم. صدایی نمیآید. چشمبند را کاملا بالا میزنم. کسی در اتاق نیست. سعی میکنم از تخت پائين بيایم، اما پاهایام را نمیتوانم روی زمين بگذارم. از دستهايم نیز نمیتوانم کمک بگيرم. انگار کتفهایام شکستهاند. مچ دستهايم قدرت حرکت ندارند و با کوچكترين تماس دستام با تخت، نفسام بند میآيد. نگهبان را صدا میکنم. چرا نمیآيد؟. بههر جان کندی که هست، خودم را روی زمين میکشانم. نگهبان را صدا میزنم. میخواهم من را به دستشویی ببرد. روی دو پا بلندم میکند که راه بروم. از شدت درد فرياد میکشم و به زمين میغلطم. بعد از هر بار شكنجه، مجبورم میکنند راه بروم که بازهم بتوانند بزنند. هرچه سعی میکنم نمیتوانم راه بروم. جوراب پلا ستيكی به پا دارم. از نگهبان میخواهم آن را از پایام در آورد، شايد بتوانم راه بروم. در آوردن آنها ممكن نيست. مجبور میشود آنها را با قیچی پاره کند. بدون جوراب وضع بدتر میشود. پاهايیام بهسرعت باد میکنند و گویا اين باد کردن تا ابد ادامه خواهد داشت. بزرگترين دمپایی زندان بهپايم نمیرود. تماس آنها با پایام، نفسام را بند میآورد. روی زمين میخزم وخودم را به دستشوئی میرسانم و به همان شكل نیز بر میگردم. مرا در گوشهای از راهرو مینشانند. ساعت دو نيم شب است. کسی را در نزديكی من شكنجه میکنند. صدای ضربهها و فرياد زندانی توانم را میبرد. بدترين شكنجه، شاهد شكنجه شدن ديگران است. سعی میکنم تعداد ضربهها را بشمارم. تا ٧٠٠ ضربه میشمارم، اما چند باري شمارش از دستم خارج میشود. به توان و مقاومت زندانی زير شكنجه فكر میکنم و نيرو میگيرم. زندانی ديگری را میآورند تا با او روبرو کنند. این فرد به او میگويد: “حميد برای چی مقاومت میکنی؟…و…و…بريدهاند . همه چيز لو رفته است. به فکر جان باشد. هيچكس بفكر تو نيست. نفرت از ادا کننده این حرفها سراسر وجودم را پر میکند. اما حميد، تمام نيرویاش را جمع میکند و تفی صدادار به صورت او میاندازد. بیاختيار لبخندی میزنم و اراده حميد را میستايم. بعدها فهميدم، او حميد نصيری(اقليتی) بود. دو خواهرش در زندان تواب شده بودند. او در سپيده دم همان شب تيرباران شد و آرزوی شنيدن “آری” را بر تاریک دلان شب پرست گذاشت.
از صدای رفت و آمد متوجه میشوم صبح شده است. همان صدای خشن ديشب با تمسخره میگويد: ” تو هنوز اينجایی. فكر کردم سقط شدهای.” نگهبان را صدا میکند: “چرا این را به بند نبردی؟ ديشب برگهاش را نوشته بودم.” نگهبان: “نه، به من ندادی.” متوجه میشوم که ديشب بايد مرا به بند میبردند. نفس راحتی میکشم. هنوز در رويای بند بودم، که صدایم میکند:”حالا که اينجایی، برای دست گرمی بد نيست. فكر نمیکردم زنده مانده باشی…” به خود میگويم، برای ترساندن من اين حرف را میزند. اما در نهايت ناباوری، با همان پای مجروح، بار ديگر مرا به تخت بست. فكر میکردم منظورشان از آزادی، خلاصی از زندگی بود و قرار بود روی همين تخت بميرم.
نمیتوانم فكرم را جمع و جور کنم. نمیدانم چقدر ديگر میتوانم دوام بياورم. از مقاومت بدنام تعجب میکنم. ناگهان صدای همهمه و شادی و تبريك گفتن میآيد. بهسرعت مرا از تخت باز کرده و به بند میفرستند. با کمک دو نفر که در انتظار بازجویی بودند به بند میروم. بعدها فهميدم که در آن لحظه، کشف داروی ضد سيانور دکتر شيخ الاسلام زاده مزدور دو رژيم به ثمر نشسته بود و بازجوها به این خاطر دست از سر من برداشتند. در بند کسانی که من را میشناختند، باورشان نمیشد که این چنين بیدليل، من را لت و پار کرده باشند. کسانی که من را نمیشناختند، فکر میکردند که تازه دستگیر شدهام. بعد از دو ماه توانستم با کمک بچهها در راهرو بند راه بروم. نگهبانانی که از دور شاهد وضعيت پاهایام بودند، پيشنهاد عمل جراحی کردند. اما هرگاه بعد از عمل جراحی، جای آن روی پایام میماند و سندی میشد برجنايت رژيم، برای مخفی کردن آن،، زندانی را اعدام میکردند. يكی از همبندیها که دکتر دارو ساز بود و رژيم بعدها او را وادار به خودکشی کرد، با تمام وجود از تحويل من به زندانبان برای جراحی جلوگيری کرد و با درگيریهای مداوم با آنان توانست جان مرا نجات دهد. بعد از اتمام اين ماجرا، موضوع آزادی من به فراموشی سپرده شد. دو سال در بندهای مختلف اوين، از سلول انفرادی گرفته تا اتاقهای دربسته و بندهای پرجمعيت ماندم و تنها شرط آزادیام مصاحبه بود. بعد از آن به گوهردشت منتقل شدم. هنگامی که من را به آنجا میفرستادند، گفتند: می روی گوهردشت، تا عقلات بهسرت برگردد…