اسماعيل حق‌شناس: زمینه های قتل‌عام زندانيان سیاسی در زندان عادل آباد

زمینه های قتل‌عام زندانيان سیاسی در زندان عادل آباد


اسماعيل حق‌شناس


آن‌روزها زندان‌ها و بازداشــتگاه‌ها شـرايط خـاصی داشـتند و دسـتگيری‌ها در سـطح وسـيعی ادامـه داشـت. آمـار زندانيان سياسی در يك سلول ٩ نفره به ١٢ تا ١٥ نفر و در بندهای عادی به ٢٠ نفر می‌رسيد. رژيم بــرای کـم کردن تراکم زندانيان عادی طرح انتقال معتادين به “جزيره” را اجرا کرد امــا ايـن طـرح در مـدت کمـتر از ٢ سال ناموفق اعلام شد و معتادين به زندان‌های عادي برگردانده شدند. وضعيت جسمی معتـادينی که از جزيـره به عادل‌آباد برگردانده شدند باورکردني نبود درست مثل زندانيان اردوگاه‌هاي اشــويتس بودنـد کـه در فيلم‌هـای مستند ديده بودم. کاملا نحيف و رنجور بودند به‌طــوری‌که تمـام استخوان‌های‌شـان را مي‌شـد شـمرد. جـا بـه جـای بدن‌شان کبود و زخمي بود و بــه علـت سـوء تغذيـه دچـار بيماری‌هـای لاعـلاج شـده بودنـد. وقتـي پـاي خـاطرات وحشتناکي از جزيره نقل مي‌کردند. جيره غذائی‌شان در روز فقط چند عدد حبوبات و کمی نان بــوده و از ميـوه و سبزی محروم بوده‌اند. روزانه جيره‌ی شلاق داشتند. رژيم سعی کرده بود با ايجاد شرايط وحشــتناك در جزيـره، معتادين را مجبور به ترك اعتياد کند. اما به دنبال مرگ شماری از آنان بـر اثـر گرسـنگی و يـا هنگـام فـرار از جزيره و اعتراض خانواده‌های‌شان، رژيم مجبور شده بود طرح جزيره را پس بگـيرد. بـالا بـودن آمـار زندانيـان سياسی رژيم را دچار مشكل جدی‌تری کرده بود. محكوميت مكرر در جوامع بين المللی به دليل بالا بــودن رقـم اعدام‌ها و زندانيان سياسی، نقض حقوق بشر، فشار خانواده‌هاي زندانيان و درگيری‌های درون حاکميت نسـبت به شيوه‌ی رفتار با زندانيان سياسی، رژيم را به فكر چاره انداخت. در آن زمان دو نظر در مورد نوع برخورد با زنداينان سياسی در حاکميت وجود داشت. يكي خط هئيت موتلفه و افراد نزديك به آن بـود کـه تـلاش مي‌کردنـد دست به قتل‌عام زندانيان سياسی بزنند و ديگری خط منتظری و افراد نزديـك بـه او بـود کـه نسـبت بـه افزايـش اعدام‌ها و شكنجه‌ی زندانيان اعـتراض داشـتند. خمينـي طـي حكمـي در سـال ٦٠ بعـد از اعدام‌هـاي گسـترده‌ی ٣٠ خرداد، که به قوه قضائيه ابلاغ کرده بود، از اعدام کسانی کـه در تيم‌هـای عمليـاتی شـرکت نداشـتند و يـا زمـان دستگيری مسلح نبودند صرف‌نظر کرده بود اما بعدا اعدام شدن و يا نشدن زنداني را مشروط به نظــر بازجويـان و سربازجويان کرد. در چنين شرايطي بود که قوه قضائيه برای تجديــد نظـر در پرونده‌هـاي زندانيـان سياسـی، هيئت‌هائي متشكل از بازجوها، بازپرس‌هــا، داديارهـا و روسـاي زندان‌هـا تشـكيل داد. هـدف ايـن هيئـت پـائين آوردن آمار زندانيان سياسی بود.


شروع کار هئيت در شيراز هم‌زمان بود با بازجوئي‌هاي مربوط به تشــكيلات زندان و اين فرصتي بود که طرف‌داران قتل‌عام بتواننـد گروهـی از زندانيـان را اعـدام کننـد. اعـدام يـك زندانـی سياسی که حكم قضائی قطعی داشت و به حبس محكــوم شـده بـوده از نظـر قضـائی کـار آسـانی نيـود پـس بـايد موجبات اعدام فراهم می‌شد تا از نظر بيدادگاه‌های اسلامی زندانی شرايط اعدام را داشته باشــد. هئيـت مذکـور برای اعدام یا آزادی زندانيان معياری را در نظر گرفته بود. زندانياني که توبه‌ی آنان محرز شده بود مي‌توانستند آزاد شوند و احراز توبه‌ی آنان هم مشروط به همكاری با بازجوها در شكنجه و زدن تير خلاص و يا همكاری بــا زندانبانان در سرکوب ساير زندانيان بود.

شرط اعدام برای زندانيان مجاهد دفاع از ترورها و جنگ مسلحانه و برای کمونيست‌ها نخوانــدن نمـاز و دفـاع از مارکسيسم و کمونيسم بود. تقريبا همه‌ی زندانيان که در آن موقع در عادل‌آباد بودند از دفاع علنـي از مواضـع سياسی خود يا دفاع از مواضع تشكيلاتی که در رابطه با آن دستگير شده بودند خودداری کردند و همين بــاعث شده بود اعدام نشوند. کساني که از مواضــع خـود دفـاع مي‌کردنـد در بازداشـتگاه نگهـداري مي‌شـدند و منتظـراعدام بودند. عده‌اي از مجاهدين مواضع سازمان را مورد نقد قرار دادند که باعث بوجود آمدن جرياني بنام خط سوم شد و عده‌اي هم به رهبري رجوی و عمل‌كرد سازمان هنوز اعتقاد داشتند.


طرح طبقه بندی زندانيان سياسی از چند سال پيــش اجـرا شـده بـود. زندانيـانی کـه جمهـوری اسـلامي را قبـول نداشتند و با زندانبانان و بازجوها همكاری نمي‌کردند در يك طبقــه بودنـد کـه حـدود يـك سـوم زندانيـان سياسـی زندان عادل‌آباد را شامل می‌شدند. گروهی ديگر مخالفت با جمهوری اسلامی را به زبـان نمی‌آوردنـد و گرچـه منفعل بودند، اما با زندانبان هم همكاري نمي‌کردند. گروهي ديگر توابين بودند که به هرکاري، از شـكنجه‌ی دوسـتان خود و تير خلاص زدن به آنان تا آدم فروشی برای آزاد شدن از زندان دست می‌زدند.آنــان از بهـترين امكانـات زندان استفاده مي‌کردند و به مرخصی مي‌رفتند. هيئت مذکور که توابين آن را هيئت عفــو مي‌نـاميدند و بقيـه آن را هئيت مرگ، ابتدا ١٠ تا ١٥ نفر از تشكيلات زندان را اعدام کرد. قبل از اعدام بــا فريـب و شـكنجه آنـان را وادار به اعتراف و مصاحبه‌ی ويدوئي کردند. اغلب آنان کسانی بودند که در دوران بازجوئي‌های اوليه‌ی خود حتي هواداری و ارتباط با مجاهدين را منكــر شـده بودنـد و يـا روی عملكـرد مجـاهدين مسـئله داشـتند و آنـان را نقـد مي‌کردند اما چون بازجوها تصميم گرفته بودند قتل‌عام راه بياندازند، با شـكنجه و فريـب آنـان توسـط جليـل کـه مسئول اول تشكيلات زندان بــود آنـان را وادار بـه اعـتراف بـه طرفـ‌‌داری از جنـگ مسـلحانه و تـرور کردنـد.


بازجوها جليل را به سلول‌های آنان فرستاده بودند تا آنان را ترغيب به دفاع از سـازمان کنـد. بازجوهـا و هئيـت مرگ به اين شكل پرونده‌ی آنان را تنظيم کردند که از لحاظ قضائي اعدام آنان موجه شـود. يـك شـب جليـل را بـه سلول من فرستادند. من مي‌دانستم او بريده است. ابتدا تحليلي در مورد شرايط سياسی ايران کرد و گفت: رژيم به زودی توسط سازمان سرنگون مي‌شود و مي‌گفت امام زمان را در خواب ديده که به همه‌ی هــواداران امـر کرده آه از مجاهدين دفاع کنند و از اين قبيل حرف‌ها.


بازجوها به جليل قول داده بودند که او را اعدام نكنند اما گريه و التماس او را قبل از اعدام همــه شـنيدند. خيلـي زود بقيه از دامی که بازجوها گذاشته بودند آگاه شدند. عده‌اي که اعــتراف کـرده بودنـد، در دادگـاه هيئـت مـرگ دفاع از خود را پس گرفتند، اما پذيرفته نشد و همه اعدام شدند. اعدام زندانيان با اعتراض گسترده چه در داخل و چه در خارج روبرو شد. رژيم تحت فشار اعتراضات خانواده‌هــاي زندانيـان و جوامـع حقـوق بشـر از ادامـه‌ی اعدام‌ها خودداری کرد و اقدام به آزاد کردن تعدادی از توابين کرد و تبليغات وسيعی در اين‌باره به راه انداخــت. بقيه‌ی بچه‌هاي تشكيلات تجديد محاکمه شدند و مدت محكوميت آنان افزايش يافت.


با بسته شدن پرونده‌ی تشكيلات زندان به مرور بچه‌ها به عادل‌آباد برگردانده شدند. زندانبانان يك جابه‌جـائي جديـد در بند انجام دادند و طبقه‌بندي قبلي زندانيان را تغيير دادند به‌طوری‌که توابين را با بقيه‌ی زندانيان قاطي کردند تا بتوانند زنداني‌ها و فعاليت‌های آنان را تحت نظر بگيرند. شـرايط زنـدان خيلـي سـخت‌تر شـد. کسـاني کـه نمـاز نمی‌خواندند و يا در نماز جماعت شرکت نمی‌کردند، شـديدا شـكنجه شـده و بـه انفـرادی بـرده مي‌شـدند.هرگونـه انتقاد از رژيم و زندانبانان به پاسدارها گزارش مي‌شد که منجر به شكنجه و يا انفــرادی طولانـي مـدت مي‌شـد. زندانبانان سعی مي‌کردند مقاومت زندانيان را درهم بشكنند و شخصيت سياسی آنان را خورد کننـد تـا آنـان را وادار به همكاري کنند. فشارها و شكنجه‌ها طاقت فرسا بود تا آن‌جــا کـه تعـدادی از پاسـداران عصبـی و روانـی شدند و شرایط انتقال خود را از زندان به جایی دیگر فراهم کردند. تعدادی از زندانی‌ها تسلیم شدند. تماس‌ها و رابطه‌ها کاملا مخفيانه صورت می‌گرفـت. کلاسـهاي عقيدتـي اجبـاری، طولانـی و خسـته‌کننـده و بـی‌سـروته بودند. تصميم گرفتيم با آن وضع مقابله کنيم. ابتدا در ســخنرانی‌ها و مراسـم‌هائی کـه بـه اجبـار بـرده مـی‌شـديم، سعی مي‌کرديم نزديك به هم بنشينيم و از گفتن صلوات و شعار دادن خودداری کنيم تا مراسم را بـرهـم بزنيـم و به اين وسيله از بردن ما به سخنراني‌ها صرف‌نظر کنند. شكنجه‌ها و فشارها بر مـا بيشـتر شـد. کمـتر زندانـی طبقه ٣ را مي‌شد يافت که جای شلاق در تن نداشته باشد.


بالاخره يك روز با هماهنگي تمام زندانيان طبقه ٣ از رفتن به سخنراني خودداری کرديم. مي‌دانستيم پاسداران عكس‌العمل شديدی نشان مي‌دهند و همين‌طور هم شد. حدود ١٠ نفر با کابل و زنجير به طبقه ٣ هجوم آوردند و همه را به شدت مورد ضرب و شــتم قـرار دادنـد. همـه خونين و مالين شديديم. پاسداران از نفس افتادند و بعد از آن‌كـه دسـت‌ها و کابل‌هـای خونين‌شـان را شسـتند، برگشـتند پائين. ملافه‌هاي‌مان را تكه تكه کرديم و روی زخم‌های‌مان بستيم ولی خون‌ها را پاك نكرديم. فردای آن روز ملاقـات داشتيم.


قصد داشتيم با همان سروروی زخمی بـه ملاقـات برويـم کـه ممنـوع‌الملاقات‌مـان کردنـد و از هواخـوری هـم محروم شديم. روزهای بعد تعدادی از زندانيان طبقه ٢ هم از رفتن به کلاس‌هاي عقيدتي خــودداري کردنـد. آن‌هـا را هم به شدت کتك زدند و به طبقه سوم منتقل شدند. شب‌ها بعد از خاموشي چنــد تـا چنـد تـا از زندانيـان را بـه بيرون بند مي‌بردند و شكنجه مي‌کردند. تعدادی از بچه‌ها نتوانستند ادامه دهند و تسليم شــدند. نامـه‌ا‌ي بـه دادسـتان نوشتيم و نسبت به رفتار زندانبانان و شكنجه‌های اعمال شده شكايت کرديم. بــا دخـالت دادسـتان و مسـتقر شـدن نماينده‌ی دادستان در زندان، شكنجه‌ها موقتا قطع شد. نماينده‌ی دادستان مقرر کرد هرکس مقــررات زنـدان را نـاديده بگيرد اقدام به شورش محسوب مي‌شود و شرکت در کلاس‌هاي عقيدتی را جزء مقررات زندان اعلام کرد.


دوباره مجبور شديم به کلاس‌هاي عقيدتي که فوق‌العاده بی‌محتوا و خسته‌کننده بودنـد برويـم. راه ديگـری بـرای مقابله با آن وضع پيش گرفتيم. در کلاس‌هاي عقيدتي مي‌خوابيديم و يا چرت مي‌زديم و از دادن شعار و صلـوات فرستادن خودداري مي‌کرديم. اين کار زندانبانان را بيشتر عصبانی مي‌کرد.

از طرف نماينده‌ی دادستان که شخصی بود به نام ابوطالب و يكــی دو روحـانی کـه از تهـران آمـده بودنـد تهديـد بـه اعدام دسته‌جمعی شديم. اخباری که از ديگر زندان‌های کشور می‌رسيد گويای اتفاقات مشابه بود و آن‌ها هم تهديد به اعدام شده بودند. رژيم مترصد فرصتي برای قتل‌عام بود ولي تاکنون با سه مشكل روبـرو بـود، يكـی کـثرت زندانيانی که از نظر آنان بايد اعدام می‌شدند، دوم، اعتراضــات روبـه رشـد مـردم و خانواده‌هـا و سـوم، رفـت و آمدهاي کميسيون‌هاي حقوق بشر. بين زندانيان دو نظــر در مـورد آينـده‌ی زنـدان و تهديـد بـه قتل‌عـام شـدن وجـود داشت. گروهي معتقد بودند رژيم توانائي قتل‌عام را ندارد و مردم در شرايط انقلابی هستند و به زودی به زندان‌ها حمله می‌کنند و عمليات نظامي مجاهدين، رژيم را وادار به عقب‌نشيني مي‌کند. گروهي ديگر معتقد بودند رژيــم پاي‌بند به هيچ‌گونه قوانين و مقرارات بين‌المللی نيست، وضعيت جنگـی کشـور و بحران‌هـای داخلـی دسـت او را برای هرگونه قتل‌عامي باز گذاشته است همان‌طور که در سال‌های ٦٠ و ٦١ زندانيان را گروه گروه اعـدام کـرد و اسـامی اعـدام شـدگان را در روزنامـه‌های دولتـی هـم چـاپ کرد. از ايـن نقطـه‌نظـر، تنهـــا مــانع قتل‌عــام، اعتراضات مردمی و نهادهای حقوق بشری و تلاش رژيم برای نزديك شدن به اروپا مي‌توانست باشد.


يكي از روزهای رمضان ٦٤ برای شنيدن سخنرانی به ســالن سـينما کـه سـالن اجتماعـات هـم بـود، بـرده شـديم.  سخنرانی از ظهر تا شب ادامه داشت. بعد از اتمام سخنرانی متوجه شــديم درهـای سـالن از بـيرون قفـل شـده و نمی‌شود خارج شد. عجيب به نظر می‌رسيد. فكر کرديم ممكـن اسـت اتفـاقی بيـافتد. بعـد از نيـم سـاعت يكـی از درها باز شد و اعلام کردند فقط زندانيان طبقه يك می‌توانند به بند برگردند. يك ساعت بعد زندانيان طبقه دو را به بند برگرداندند. دوباره درها بسته شد. يك ساعت، دو ساعت، سه ساعت گذشت، به درب کوبيديم اما جوابــی نشنيديم. حدود ١٥٠ زندانی بوديم که اکثرا روزه داشتيم و گرسنه و تشنه بوديــم. نمي‌توانسـتيم حـدس بزنيـم چـه خوابی برای‌مان ديده‌اند. نمی‌دانستيم چه عكس‌العملي بايد نشان دهيم، انتظار بكشيم يا شورش کنيم و ســالن را بـه آتش بكشيم. از گرسنگی و تشنگی خواب‌مان برد، يكي يكي کف سالن دراز کشــيديم. سـاعت از ١٢ شـب گذشـته بود و در نگراني به سر مي‌برديم که يكي از درها باز شد و پاسداری بدون هيچ توضيحي اعلام کرد مي‌توانيـم در دسته‌های سه و چهار نفره به دستشوئی برويـم. هرکـس بـيرون مي‌رفـت، بـر نمي‌گشـت. نوبـت مـن رسـيد. از دستشوئی که خارج شدم، يكي از توابين گفت: مي‌توانم به بند برگردم. چراغ‌هاي راهرو خاموش بود و فقــط نـور کمی از برج‌های زندان به داخل راهرو می‌تابيد. وارد راهرو که شدم ديدم تعداد زيادی پاسدار با چوب و چماق و باتوم و زنجير و کابل در دست دالاني درست کرده‌اند که تا جلو بند امتداد داشت. فاصلــه‌ی سـالن تـا بنـد حـدود ٤٠٠ متر بود. ترسيدم، قصد داشتم به سالن برگردم که چيز محكمــي بـه سـرم خـورد و نقـش زميـن شـدم. مـرا کشان کشان به داخل دالان بردند. فقط چند ضربه‌ی اول را حس کردم و ديگر چيزی نفهميدم.

چشمانم را باز کردم. روی زمين خوابيده بودم. تمام بدنم درد مي‌کرد و صورتم پر از خون، بـه زميـن چسـبيده بود، قدرت حرکت نداشتم و دوباره خوابم برد. دوباره بيدار شدم، محمد بالای سرم بــود. صورتـش کـاملا سـياه به‌نظر مي‌رسيد و خون خشك شده صورتش را پوشانده بود. در يك ســالن نسـبتا بـزرگ بوديـم دورتـا دور سـالن تخت‌هاي سه طبقه بود بدون تشك. نمی‌دانستم کجا هستم. در گوشه و کنار سالن تعــدادي ديگـر از بچـه‌ها روی زمين و تخت‌ها افتاده بودند. محمد کمك کرد از زمين بلند شدم و روی تخت خوابيدم. با ديدن بقيه‌ی بچه‌ها متوجه شدم وضع من از بقيه بهتر است. همه خونين و مالين بوديم با سرها و دسـتها و پاهـای شكسـته. مـن نزديـك بـه بیست ساعت بي‌هوش بودم. همه گرسنه و تشنه بوديم. يك سلول ديگر کنـار سـلول مـا بـود که تعـدادی ديگـر از بچه‌ها آن‌جا بودند. از نوشته‌های روی ديوارها و تخته‌ها فهميديم کــه در بنـد موسـوم بـه بنـد ٤٩ هسـتيم کـه قبـلا زنان زنداني عادی در آن نگهداری می‌شدند.


با سرو صدای صحبت‌های ما سروکله‌ی پاسداران دوباره پيدا شد و با کابل و باتوم دوباره بــه جـان مـا افتـادند و زخم‌های تن‌مان را تازه کردند. قدرت و توان نداشتم از ضربات کابل فرار کنم. خود را روی تخت جمع کـردم که از سروصورت‌ام محافظت کنم. همه‌ی بچه‌ها را دوباره به نوبت زير کابل و باتوم گرفتند. فكــر کـردم يكـی از ما زير آن ضربات جان بدهد. از بدن بعضی از بچــه‌ها خـون زيـادی رفتـه بـود و جـای پوتيـن پاسـداران روی خون‌های لخته شده به جا مانده بود. در سراسر سلول جا به‌جا نقش پوتيـن بـه چشـم می‌خـورد. پاسـدارها از مـا عصبانی بودند، دهان‌‌شان کف کرده بود. قبل از شكنجه وضو گرفته بودند و در حـالي‌کـه مـا را زيـر ضربـات کابل گرفته بودند، آيه‌ی ” اشداء علی الكفار” و” قاتلوهم حتی لاتكنوا الفتنــه” را زمزمـه مي‌کردنـد. شـكنجه مثـل نماز و روضه برای آن‌ها مقدس بود. شايد فكر می‌کردند با شكنجه‌ی منافقين و کفار جايگاه بهتری در بهشــت پيـدا می‌کنند. مراسم شكنجه حدود ٢ ساعت طول کشيد. بعد از رفتن پاسدارها، ديگ غذائی به داخل سـلول آوردنـد.


نزديك به ٤٠ ساعت بود آب و غذا نخورده بوديم، شديدا احساس ضعف مي‌کرديم. قاشق و بشقابی در کار نبود.  سروصورت و دست‌های‌مان خونی و کثيف بود. از نگهبان خواستيم به دستشوئی برويم و دست و صورت‌مـان را بشوئيم. غذا راگو بود. سرد شده و لايه چربي ضخيمی روی آن را پوشانده بود. بــا وجـود اين‌كـه خيلـي گرسـنه بوديم ولی نتوانستيم از سرجاي‌مان بلند شويم و چيزی بخوريم. يكی از بچه‌ها که وضع بهــتری داشـت داوطلـب شد و مقداری سيب‌زميني و هويج از ديگ برداشت و بين‌مان تقسيم کرد. ابتــدا تصـور مي‌کرديـم قصـد دارنـد همه‌ی ما را همان‌جا اعدام کنند، اما بعد از مدتي سروکله‌ی نماينده‌ی دادستان پيدا شد و مقررات بند را کـه روی يـك تكه کاغذ نوشته شده بود، براي‌مان خواند: هواخوری و ملاقات قطع ، قدم زدن و حرف زدن در سـلول ممنـوع ، همه بايد تمام روز را روی تخت بخوابند، توالـت و دستشـوئی روزی سـه نوبـت و هـر نوبـت ٣ دقيقـه، حمـام هفته‌ای يك‌بار به مدت پنچ دقيقه. از داشتن تشك، پتو، مسواك و ديگر لوازم شـخصي و هرگونـه وسـيله بـرای غـذا خـوردن بـه جـز سـه عـدد پـارچ آب محـروم شـديم . همـه بـه اجبـار بـا دسـت از ديـگ غـذا، نهـار و شــام مي‌خورديم. روزي ده ضربه شلاق سهميه داشتيم. هرکس با ديگري حرف مي‌زد و يا نسبت بـه شـرايط جديـد اعتراض می‌کرد ١٠ ضربه شلاق اضافی مي‌خورد. از خوابی که برای‌مان ديده بودند معلوم بود قصد زجرکـش کردن ما را داشتند. به گفته‌ی نماينده‌ی دادستان، ما که تعدادمان در سلول جديد حدود ٣٠ نفر بــود نبـايد از امكانـات بند عمومی استفاده می‌کرديم. قصد داشتند با تحميل اين شرايط به ما در ميان ديگر زنداينان که حدود ٥٠٠ نفر بودند وحشت ايجاد کنند.


وضع وحشتناکی پيدا کرديم. پاسداران بدون توجه به زخم‌ها و شكستگي‌هاي بدن‌مان هر شب ١٠ ضربـه شـلاق به ما مي‌زدند. شب و روز نگهبانی در سلول قدم می‌زد تا زندانی‌ها با هم صحبت نكند.

حدود يك‌ماه به همين منوال گذشت. حرف زدن داشت يادمان می‌رفت. بدن‌هامان خشك شده بود و همه دچار کمر درد و درد مفاصل شده بوديم. يك روز بچه‌هائي که دچار دررفتگی استخوان يا جراحت شديد شده بودند را بــه بهداری بردند.

با اعتراض خانواده‌هاي‌مان بالاخره بعد از يك‌ماه بـه مـا اجـازه‌ی ملاقـات دادنـد. هنـوز در سـر و صورت‌مـان آثـار شكنجه و رد سياه شده‌ی زخم‌ها بر جا مانده بود. با ديدن مــا خانواده‌هـا دسـت بـه اعـتراض زدنـد. بـه آن‌هـا حملـه کردند و از سالن ملاقات بيرون‌شان راندنـد. خانواده‌هـا بـه دادسـرا رفتـه و بـه شـكنجه‌ی فرزندان‌شـان اعـتراض کردند. آن‌جا هم مورد ضرب و شتم قرار گرفتند. تعدادی از آن‌ها بازداشــت شـدند. دادسـتان در پاسـخ اعـتراض خانواده‌ها گفته بود که ما قصد شورش و آتش زدن زندان را داشته‌ايم.


در آن سال زمزمه‌ی بازديد هيئت‌هائى از سازمان‌هاى حقوق بشر از زندان‌ها سرزبان‌ها بود. زندانبانان تلاش مى‌کردند با اين‌گونه فشارها مقاومت زندانيان را درهم بشکنند. آن‌موقع زندان عادل‌آباد تنها زندان مطمئن در استان فارس بود. به همين خاطر اين امکان وجود نداشت بتوانند گروهى از زندانيان را به زندان ديگرى منتقل کنند. زندانبانان تنها مى‌توانستند زندانيان سياسى را در داخل عادل‌آباد جابه‌جا کنند که درهرصورت مخفى کردن آن‌ها از ديد هيئت‌هاى حقوق بشر مشکل به‌نظر مى‌آمد. رژيم مجبور بود يا دست به قتل‌عام بزند يا با شکنجه و فشار ما را وادار به تسليم کند. متاسفانه خط تواب‌نمائى که مجاهدين از سال ٦٠ در زندان‌ها اجرا کردند باعث شد زندانيان تازه‌ وارد دچار توهم و سردرگمى شوند و زندانيانى که خط تواب‌نمائى را دنبال نمى‌کردند زير بيشترين فشارها قرار گيرند.


ما ٣٠ نفر را که از بقيه زندانى‌هاى جدا کردند، داراى چند وجه مشترک بوديم: ١-همه از زندانيان قديمى سال ٦٠ بوديم. ٢-همه محکوميت‌هاى بالاى ١٥ سال داشتيم. 3- با زندانبانان همکارى اطلاعاتى و غيرو نمى‌کرديم و در مراسم‌ها و نماز جماعت شرکت نمى‌کرديم . ٤ – همه تلاش مى‌کرديم حقوق ما به‌عنوان زندانى سياسى به رسميت شناخته شود. 5-  تنها زندانيان سياسى بوديم که از سال‌هاى ٦٠ و ٦١ باقى مانده بوديم و شاهد تمام شکنجه‌ها، اعدام‌ها و عملکردهاى رژيم در زندان‌ها بوديم. بين زندانيان باقى مانده در بند کسانى بودند که تواب نبودند و با رژيم هم همکارى نمى‌کردند ولى چون امکان جداسازى بيشتر نبود فقط ما را انتخاب کردند که با تحت‌فشار قرار دادن ما بقيه را بترسانند.

به‌هرحال ٤ ماه از حبس در شرايط بسيار سخت و غيرانسانى در بند ٤٩ گذشت. همه از نظر جسمى دچار ناراحتى‌هاى مفصلى و استخوانى، ناراحتى کليه و مثانه شديم. شب‌ها اغلب در خواب به ما حمله مى‌کردند و با کابل و باتوم به جان‌مان مى‌افتادند. چندين نفر از جمله خود من دچار بيمارى روانى شديم و يک نفر دست به خودکشى زد. وضع روحى من بسيار خراب شد به‌طورى‌که اغلب کنترل خودم را از دست مى‌دادم و داد و فرياد راه مى‌انداختم و به خودم آسيب مى‌رساندم. مدتى بسترى شدم و با داروهاى روان‌گردان و آرامش‌بخش مرا کنترل مى‌کردند. گذشت زمان را نمى‌فهميدم و بخشى از حافظه‌ام را از دست داده بودم. چندين بار به انفرادى فرستاده شدم و هروقت که بر مى‌گشتم وضع بدترى داشتم. تا اين‌که يک روز متوجه شدم در راهرو بند که مساحت کمى داشت تعدادى پتو و تشک تا سقف روى هم چيده بودند. يک روز بعد پتو و تشک‌ها را از آن‌جا بردند. بعد هم به هرکدام يک تشک و پتو دادند. براي‌مان بشقاب، قاشق، مسواک و صابون آوردند. بعد فهميديم که آن‌روز يک هيئت براى بازديد از زندان آمده بود و با چيدن پتو و تشک در راهرو جلوى سلول وانمود کرده بودند که بند ما انبارى است و بدين ترتيب ما را از چشم آن هيئت مخفى نگه داشتند. آمدن آن هيئت تنها سودى که براى ما داشت اين بود که وضع ما کمى بهترشد!! جيره‌ی شلاق روزانه قطع شد، روزى يک ساعت هواخورى دادند، ملاقات آزاد شد و از همه مهم‌تر بعد از ٤ ماه مسواک و صابون داشتيم و روى تشک خوابيديم. 


اولين روز استفاده از هواخورى نمى‌توانستيم چشم‌هاي‌مان را در نور آفتاب باز کنيم. چشمان‌مان درد مى‌گرفت. مدتى طول کشيد که عادت کرديم. آسمان و آفتاب براي‌مان جالب شده بود و پرنده‌ها را در آسمان به هم نشان مى‌داديم. از سوراخ‌هاى ريزى که در ورقه‌هاى آهنى که دورتادور هواخورى کشيده شده بود محوطه‌ی‌ زندان را نگاه مى‌کرديم. پاها و پشت‌هاى زخمى و کمبود شده‌مان را در معرض آفتاب قرار مى‌داديم، به هم نگاه مى‌کرديم و به وضع ظاهري‌مان مى‌خنديديم. صورت‌هاى ورم کرده با موها و ريش‌هاى بلند، لباس‌هاى کثيف و پر از لکه‌هاى خون و چرک. آنقدر لاغر و نحيف شده بوديم که موقع راه رفتن مجبور بوديم شلوارمان را با دست بگيريم. در اولین فرصت از پتوهائى رشته نخ‌هائى جدا کرديم و کمربند درست کرديم. از بعضى از پتوها آن‌قدر نخ گرفته بوديم که به شکل تورى در آمدند و يا کوتاه شدند. به همين خاطر يک شب دوباره مورد هجوم پاسدارها قرار گرفتيم و هرکس کمربند درست کرده بود شکنجه شد. من همان شب تاوان پتويم را با تحمل ٧٠ ضربه سيلى و ٥٠ ضربه لگد پس دادم. به اين دليل آمار مشت و لگد را دقيق به ياد دارم چون عادت داشتيم هرکس شلاق يا مشت و لگد مى‌خورد تعداد ضربات را شمارش مى‌کرديم و روى ديوار به‌عنوان يادگارى مى‌نوشتيم. پاسدار پزدان‌پناه که مرا زد تا مدت‌ها دچار درد دست شد و تا مدت‌ها مجبور بود دست‌هايش را بانداژ کند.


دوباره توانستيم با خانواده‌هاي‌مان ملاقات کنيم. اجازه دادند به سلمانى و بهدارى برويم. همه احتياج به درمان جدى داشتيم. پوسيدگى دندان، ناراحتى روانى، درد کليه و مثانه، کمردرد و درد مفاصل و نياز به پانسمان، بيمارى مشترک ما بود. بعد از مدت‌ها که در راهروهاى زندان رفت و آمد مى‌کرديم ساير زندانى‌ها از ديدن ما تعجب مى‌کردند. اول تعجب‌شان از زنده ماندن ما بود و بعد وضع ظاهرى‌مان. در راهرو، در مسير بهدارى يا ملاقات به ما نزديک مى‌شدند و به ما ” خدا قوت” مى‌گفتند. ماموران شهربانى به ما احترام مى‌گذاشتند. آن روزها اداره‌ی زندان در اختيار شهربانى بود اما در بند ٤ و امور زندانيان سياسى دخالت نمى‌کردند. زندانيان بند سياسى ٤ مى‌ترسيدند با ما تماس بگيرند و از روبرو شدن با ما اجتناب مى‌کردند، فقط تعدادى از دوستان قديمى خودشان را در فرصتى به ما مى‌رساندند و تماس مى‌گرفتند.


صحبت کردن و تماس زندانيان بند ٤ با ما مجازات داشت. در آن چند ماه هيچ خبرى از بيرون بند و بيرون زندان نداشتيم. نه کتاب و روزنامه داشتيم نه راديو و تلويزيون، از همه چيز بى‌خبر بوديم.

چند روز بعد براى کف سلول موکت آوردند و وسايل شخصى را به ما برگرداندند. اولين ملاقات بعد از چند ماه براي‌مان هيجان‌انگيز بود اما وقتى شنيديم خانواده‌ها هر هفته براى ملاقات به پشت درب زندان و سيم خاردار آمده و ساعت‌ها براى ديدن ما انتظار مى‌کشيدند، به پاسدارها التماس مى‌کردند، کتک مى‌خوردند و توهين مى‌شنيدند، هيجان ما تبديل به خشم کرد. ابتدا قصد داشتيم از خانواده‌ها بخواهيم دست به اعتراض بزنند. اما فايده‌اى نداشت. هيچ‌کس از آنان حمايت نمى‌کرد و آنان را در معرض خطر قرار مى‌داديم. صبر کرديم تا ببينيم دادستان چه خوابى براي‌مان ديده. بعد از چند روز سروکله‌ی نماينده‌ی دادستان پيدا شد. ازاين‌که در آن مدت کسى از ميان ما حاضر به قبول شرايط او نشده بود سخت عصبانى بود. ما را تهديد به اعدام کرد. از صحبت‌های‌اش معلوم بود تحت فشار مقامات بالاتر محدوديت‌هاى ما را کم کرده است.


ظاهرا شرايط براى اعدام ما مناسب نبوده و به گفته‌ی او به ما فرصت ديگرى داد که خود را ”اصلاح” کنيم. طى چند روز بازجوئى و تفتيش عقيده شديم. بچه‌هاى چپ به بند ٤ برگردانده شدند. در خلال بازجوئى سعى مى‌کرد ما را وادار به دفاع از ترورها و جنگ مسلحانه‌ی مجاهدين کند و اين در حالى بود که بين ما کسى علنا از مجاهدين حمايت نمى‌کرد و حتى در دادگاه اتهام همکارى با مجاهدين و يا هوادارى از آن را رد کرده بوديم. او با اين استدلال هرکس ولايت فقيه را قبول نداشته باشد يا کافر است يا منافق، قصد داشت ما را وادار به دفاع از ترورها و بمب‌گذاري‌ها کند و به اين وسيله براي‌مان پرونده سازى کند. 

نماينده‌ی دادستان گفت: کسانى که فکر مى‌کنند محکوم به حبس شده‌اند و بعد از تحمل مدت محکوميت آزاد مى‌شوند اشتباه مى‌کنند، ”امام به آن‌ها فرصت داده توبه کنند اگر توبه نکنند اعدام خواهند شد. از صحبت‌هاى نماينده‌ی دادستان معلوم بود وجود زندانيان سياسى براى رژيم معضل بزرگى شده. انبوه زندانيان سياسى و فشار خانواده‌هاى آنان به دادستان‌ها، اعتراض جوامع حقوق بشر به ايران و شرط رعايت حقوق بشر براى نزديک شدن به اروپا رژيم را در منگنه قرار داده بود. بعيد نبود به‌زودى از يک طرف تعدادى را مخفيانه قتل‌عام کند و از طرف ديگر تعدادى را آزاد کند. گروهى از ما تهديدهاى رژيم را جدى مى‌دانستيم و تعدادى اعتقاد داشتند رژيم ديگر در موقعيت سالهاى ٦٠ و ٦١ نيست که بتواند اقدام به اعدام‌هاى گسترده کند. اخبارى از حملات نظامى مجاهدين رسيده بود و همين باعث شد آنان باور کنند اقدامات مجاهدين باعث حرکت مردم مى‌شود و رژيم عقب نشينى خواهد کرد. من که خود در سالهاى ٦٠ و ٦١ شاهد اعدام گروه گروه از دوستان و هم‌بندي‌هايم بودم به يقين مى‌دانستم رژيم در اعدام کردن از هيچ‌کس و هيچ سازمان حقوق بشرى واهمه ندارد. کشتن و قتل‌عام جزء فرهنگ، سرشت و مهم‌ترين مشخصه‌ی يک رژيم دينى است.


زمزمه‌هائى در مورد بازگرداندن ما به بند عمومى به گوش مى‌رسيد. وضع روحى من کمى بهتر شده بود. تلاش مى‌کردم خودم را تسليم بيمارى نکنم اما به داروهايم معتاد شده بودم و گرفتن مجدد دارو کار بسيار سختى بود. هنوز بعد از گذشت چندين سال از آن بيماري‌ها رنج مى‌برم.

ما نه قصد داشتيم قهرمان شويم و نه از مواضع گروه يا سازمان خاصى دفاع مى‌کرديم. فقط از مواضع و اعتقادات خود دفاع مى‌کرديم. در سال‌هاى ٦٠ و ٦١ که می‌شد با نوشتن يک توبه‌نامه و مصاحبه‌ی تلويزيونى از زندان آزاد شد تن به آن نداديم. اين در حالى بود که آن موقع خط تواب‌نمائى مجاهدين در زندان جا افتاده بود و خيلى‌ها با همکارى با بازجوها و نوشتن توبه‌نامه به اصطلاح بازجوها را فريب دادند و از زندان آزاد شدند و به خارج يا عراق رفتند. من اين‌جا قصد سرزنش کسى را ندارم چون شرايط زندان واقعا سخت بود اما اين را مى‌گويم که آنان باعث بى‌آبروئى نام زندانى سياسى شدند و تمام مصيبت‌هاى زندان را بر سر کسانى خراب کردند که نمى‌خواستند خط تواب‌نما ئى را دنبال کنند و فقط از شرافت انسانى خود دفاع مى‌کردند.

همان‌طورى که گفتم وضع بند ٤٩ نسبت به چهار ماه قبل بهتر شده بود. مى‌توانستيم باهم حرف بزنيم. دوستان‌مان که در بهدارى يا سلمانى گاه‌گاهى با ما تماس مى‌گرفتند اخبارى مبنى بر اداره‌ی زندان‌ها توسط سازمان زندان‌ها و استقرار و گشايش دفتر نماينده‌ی اطلاعات که به تازگى به اطلاعات تبديل شده بود به ما داده بودند. احتمال تحولاتى را در زندان مى‌داديم.

نماينده‌ی دادستان که قبلا از ما همکارى اطلاعاتى مى‌خواست حالا راضى شده بود با تعهد دادن به رعايت مقررات به بند برگردانده شويم. او مى‌خواست ما را به شکلى برگرداند که حکم قهرمان براى ديگر زندانيان پيدا نکنيم.

ماندن در آن وضعيت، جانکاه و فرساينده بود. معلوم نبود تا چه مدت بتوانيم دوام بياوريم. يا ديوانه مى‌شديم، يا مى‌مرديم و يا چنان مى‌بريديم که با زندانبان همکارى اطلاعاتى مى‌کرديم. راه ديگرى وجود نداشت. براى ما سخت بود بعد از تحمل آن همه شکنجه حتى به کمترين خواسته‌ی زندانبان يعنى تعهد به رعايت مقررات بند تن در دهيم(١).

شب‌ها بعد ازآن‌که نگهبان درب سلول را قفل مى‌کرد و براى خواب مى‌رفت، دورهم جمع مى‌شديم و ساعت‌ها و گاهى تا صبح نشست مى‌گذاشتيم. هرکس براى خارج شدن از اين وضعيت تحليل و راه حلى پيشنهاد مى کرد. بعد از چندين جلسه بحث و تبادل‌نظر به اين نتيجه رسيديم که:

1- کنترل فضاى بند چهار از دست ما خارج شده و ديگر نخواهيم توانست مثل سابق جو زندان را در دست بگيريم.

2- هرکس مختار است نسبت به تحليل‌اش در مورد وضع سياسى کشور و موقعيت جنبش و انقلاب در ماندن يا آزاد شدن از زندان تصميم بگيرد.

بعد از متلاشى شدن تشکيلات زندان بچه‌ها به‌طور خودبه‌خودى در محفل‌هاى چند نفره جمع شدند. شکل گرفتن محفل‌ها امرى عادى بود اما زندانبان با کمک توابين سعى بر آن داشت که محفل‌ها را هم از بين ببرد.

آن موقع معتقد بوديم بدون آن‌که بخواهيم از مواضع سياسى خاصى حمايت کنيم ، مقاومت منفى خط تواب‌نمائى را در زندان بشکنيم. استدلال‌مان اين بود که هر زندانی جديد که بعد از پشت سر گذاشتن بازجو ئی وارد بند مى‌شد، وقتى مى‌ديد همه تواب هستند انگيزه‌ی مقاومت را از دست مى‌داد. اکثر اينان اطلاعات لو نرفته در مورد افراد مختلف داشتند. در اين دوران رژيم ديگر کسى را بخاطر نوشتن توبه‌نامه يا مصاحبه آزاد نمى‌کرد. تنها تخليه‌ی کامل اطلاعات و دادن اطلاعاتى که در بازجوئى‌ها گفته نشده بود، زندانى را در ليست عفو قرار مى‌داد. بازجوها از همين طريق به اطلاعاتى دست پيدا می کردند که هرگز انتظارش را نداشتند. در بسيارى مواقع اطلاعاتى که زندانى بعد از بازجوئى يا محاکمه مى‌داد علاوه برآن‌که باعث دستگيرى عده‌اى مى‌شد، ممکن بود به اعدام خود او هم بيانجامد. متاسفانه بسيارى از سازمان‌ها، به‌خصوص مجاهدين ، بدون آن‌که کمترين آموزشى در مورد شيوه‌هاى بازجوئى و حفظ اطلاعات و حتى مواضع تشکيلاتى و عقيدتى به هواداران خود بدهند، آنان را وارد يک جنگ مسلحانه‌ی بيهوده کردند. مجاهدی که قبلا در فاز سياسى فعاليت کرده بود، علاوه برآن‌که در باره‌ی دوستان تشکيلاتى خود اطلاعات داشت راجع به افراد غيرتشکيلاتى هم که کمک مالى کرده بودند يا به دليل مخالفت با رژيم به‌نحوى به آن‌ها کمک کرده بودند اطلاعات داشتند. وقتى مى‌بريدند همه را لو مى‌دادند. اين موضوع در بی‌اعتماد شدن مردم به گروه‌هاى سياسى تاثير داشت. رژيم بعد از يک‌سره کردن کار نيروهاى تشکيلاتى، از سال ١٣٦٣ به بعد به سراغ مردم و هواداران غيرتشکيلاتى رفت. سال ٦٣ به بعد اکثر زندانيان سياسى از مردم عادى بودند که به‌طور غيرتشکيلاتى با گروه‌هاى سياسى همکارى داشتند.


ما ٣٠ نفر زندانی، با وجود نقاط مشترک زياد، اختلافاتی هم در مورد وضعيت سياسى جامعه داشتيم. اما اين موضوع هيچ‌گاه باعث نشد که همديگر را تنها بگذاريم و يا با هم متحد نباشيم.

عده‌اى از بچه‌ها دچار اين توهم شدند که حملات نظامى مجاهدين يک نقطه عطف است که مى‌تواند جامعه را در موقعيت انقلابى قرار دهد. عده‌اى ديگر خلاف اين را باور داشتند. زندان آئينه‌ی جامعه است و به‌خوبى مى‌شود وضعيت اجتماعى وسياسى جامعه را با توجه به تعداد زندانيان، چه سياسى و چه عادى، و با نگاهی به علت دستگيرى‌شان به‌خوبى تحليل کرد.


کثرت زندانيان عادى با جرائم جورواجور، گستردگى جرم در ميان طيف‌هاى اجتماعى از جمله گسترش فقر، فحشا، اختلاس و اعتياد حکايت از نارضايتى عمومى و ازهم گسيختگى اجتماعى مى‌کرد. کثرت زندانيان سياسى اما حاکی از شدت سرکوب و تسلط رژيم بر مخالفين سياسى بود . از سال ٦٣ به بعد نود درصد زندانيان بند سياسى به دليل فعاليت‌هاى گذشته‌شان يعنى فعاليت در سال‌هاى ٥٩ تا ٦٢ دستگير شده بودند. ده درصد بقيه به دلايلى مثل خروج غيرقانونى، داشتن اسلحه و کتاب ممنوعه و يا مکالمه تلفنى(٢) با عراق يا کشور ديگرى در مورد محل اصابت موشک‌ها و بمب‌هاى صدام دستگير شده بودند. از ترکيب زندانيان و اتهامات آنان در بند سياسى کاملا روشن بود که ديگر هيچ حرکت سياسى مهمى در داخل کشور وجود نداشت و مردم به خانه‌هايشان برگشته بودند.


بالاخره بعد از چندين ماه تحمل بند مجرد ٤٩ به بند ٤ برگردانده شديم. در آن مدت شرايط بند ٤ کاملا عوض شده بود. زندانبانان و توابين جو داخل زندان را در کنترل داشتند. کلاس‌هاى عقيدتى کاملا اجبارى بود و مقاومتى براى شرکت نکردن در کلاس‌ها بين زندانيان وجود نداشت. زندان مملو از زندانيان تازه‌واردی بود که به دلايل مختلف مثل شعارنويسى، داشتن کتاب، گوش دادن به راديوهاى خارجى، اعتراض و اقدام به خروج از کشور دستگير شده بودند و اين خود نشان‌گر نارضايتى و فعاليت جوانان و مردم عليه رژيم بود. وضع داخل زندان آرام بود و هيچ اعتراضى نسبت به شرايط سخت زندان صورت نمى‌گرفت. برای هر يک از ما که به‌تازگى از بندهاى انفرادى و مجرد به بند ٤ منتقل شده بوديم يک تواب مامور کرده بودند تا روابط ما با ديگران را زيرنظر بگير د. حتى در حمام و توالت هم ما را رها نمى‌کردند. هر کس با ما هرچند کوتاه تماس مى‌گرفت و يا صحبت مى‌کرد، بلافاصله به دفتر زندان احضار مى‌شد، مورد مواخذه قرارمى‌گرفت و کتک مى‌خورد. به اين صورت ارتباط ما با ديگران و تازه‌واردين را قطع کردند.

در سالهاى ٦٥ ،٦٦ و ٦٧ ، اداره‌ی اطلاعات با طعمه قراردادن بعضى توابين در سطح شهرها دام پهن مى‌کرد. در داخل زندان هم همين کار را کردند. بازجوها و زندانبانان از طريق تواب‌ها محفل و تشکيلات راه انداخته بودند. آن‌ها سود زيادى از آن محفل‌ها بردند و به اين وسيله اطلاعات باقى‌مانده‌ی زندانيان را جمع آورى کردند. متاسفانه تعدادى از زندانيان قديمى هم در دام افتادند و در سال ٦٧ اعدام شدند. اما به دليل جو بى‌اعتمادى که به‌وجود آمده بود امکان افشاى آن براي‌مان نبود.


حدود سال ٦٦ ، تغيير و تحولاتى در مديريت و اداره‌ی زندان رخ داد. فردى که خود را تهرانى معرفى مى‌کرد از طرف سازمان زندان‌ها مامور شده بود تغييراتى در زندان بدهد. اولين اقدام او قفل کردن در سلول‌ها بود. زندانى‌ها فقط روزى سه نوبت مى‌توانستند از سلول‌ها خارج شوند. کليه‌ی لباس‌ها و لوازم شخصى را جمع‌آورى کردند. حتى پتوهايى را که خانواده‌ها براي‌مان آورده بودند از ما گرفتند و مقرر کردند مو و سبيل زندانيان بايد هميشه کوتاه باشد. اين اقدامات ابتدا از بند ٤ شروع شد و بعد در بندهاى عمومى اجرا شد. عادل‌آباد يک زندان عمومى است و هيچ‌گاه چنين محدوديت‌هائى وجود نداشت. به اين طريق مى‌خواستند زندانيان را بيشتر تحت فشار قرار دهند. تعدادى از زندانيان بندهاى ٢ و ٣ که از زندانيان قديمى با حبس‌هاى طولانى بودند از اجراى مقررات جديد سر باز زدند. حتى بسيارى از ماموران شهربانى از اجراى آن‌ها ناراضى بودند زيرا کار و زحمت آنان را چند برابر مى‌کرد. در بعضى موارد هم درگيرى‌هاى شديدى ميان پاسداران و زندانى‌ها پيش آمد. احتمال يک شورش مانند شورش سال ٦١ در زندان مى‌رفت. (٣)

خبرچين‌هاى بندهاى عادى خبر تدارک شورش را به اطلاع زندانبانان رسانده بودند. وحشت از شورش و از دست دادن کنترل زندان باعث شد مقررات محدود کننده متوقف شود و فرستاده‌ی سازمان زندان‌ها به تهران برگردد. زندان به روال قبلى خود برگشت.

پس از سال ٦٦ تا قبل از شروع قتل‌عام در سال ٦٧، شرايط زندان و رفتار زندانبانان آرام‌تر شد.  اعلام شد کسى حق شکنجه و به انفرادى فرستادن زندانى را ندارد و زندانيانى که کتک خورده و يا شکنجه شده‌اند مى‌توانند شکايت کرده و تقاضاى قصاص يا ديه کنند.

ما وارد اين بازى با زندانبانان نشديم و عکس‌العملی نشان نداديم. مى‌دانستيم اين اقدامات فورماليته است و رژيم مى‌خواهد فشار افکار عمومى را روى خود کم کند و سال‌ها شکنجه و زجر زندانىها را لاپوشالى کند.

به دليل نارضايتى از وضع غذا، ملاقات‌ها و ديگر امور زندانيان، کارهاى بهدارى، آشپزخانه، ملاقات و ساير امور صنفى به زندانيان بند ٤ واگذار شد. يک رشته محدويت‌ها لغو شد و ورود کتاب و روزنامه به بند راحت‌تر شد. ساعات هواخورى افزايش پيدا کرد.

اکثر ما شرايط زندان را پذيرفته بوديم. من سعى مى‌کردم کمتر در بند ٤ بمانم و اغلب خودم را به کارهاى دستى و نقاشى در کارگاه بيرون از بند مشغول مى‌کردم.

با اعلام پذيرش قطع‌نامه و سرکشيدن جام زهر توسط خمينى آتش‌بس اعلام شد.  شوروشعفی بين زندانيان بوجود آمد. پاسداران خوشحال نبودند و عصبانی و نااميد به نظر می‌رسيدند. حدود دو هفته بعد از اتمام جنگ خبر حمله‌ی مجاهدين به اسلام آباد و کرند همه را شوکه کرد. تصوير کشته‌ها و ماشين‌آلات سوخته‌ی آن‌ها بر صفحه‌ی تلويزيون از رخ دادن فاجعه‌اى خبر مي‌داد. خامنه‌اى در نماز جمعه ضمن اعلام اين‌که تعدادى از زندانيان با مجاهدين در عراق ارتباط و هماهنگى داشته‌اند ، تهديد به مجازات کرد. معلوم نبود زندانى‌ای که به‌سختى مى‌توانست با خانواده‌اش ملاقات داشته باشد، چگونه مى‌توانست با عراق در ارتباط باشد. به هرحال رژيم فرصتى را که در کمين آن بود بدست آورد تا با زندانيان تسويه حساب کند.

طى دو هفته ده‌ها زندانى را که من هم جزو آن‌ها بودم به بازداشتگاه اداره‌ی اطلاعات منتقل کردند. هر زندانى را به يک سلول انفرادى بردند. بازداشتگاهى که قبلا تمام گوشه وکنار آن پر از زندانى بود خلوت به نظر مى‌رسيد. يکى دو روز بعد از ورود به بازداشتگاه بازجوئى من آغاز شد. طى يک هفته چهار بار با چشمان بسته بازجوئى شدم. به نظرم مى‌رسيد بازجوها پنچ نفر باشند. از گفت‌وگوها فهميدم تعدادى از بچه‌ها اعدام شده‌اند. از تعدادی مصاحبه و اعترافاتی حاکی بر اين گرفته بودند که به مجاهدين در عراق وصل بوده‌اند. خيلى مسخره بود . من هم در جلسه‌ی دوم بازجوئى زير مشت و لگد و کابل قرار گرفتم تا اعتراف کنم در ليست زندانيانی بوده‌ام که با مجاهدين اعلام همبستگى کرده بودند. آلبته اين ليست، ساختگى يا واقعى، هرچه بود توطئه‌ی خودشان بود. درهرحال من نه هوادار مجاهدين بودم که با آنان اعلام همبستگى کنم نه در آن روزهائى که ليست کذائى تهيه شده بود در بند چهار بودم. به هر حال قضيه‌ی ليست فقط براى تکميل سناريوى قتل‌عام مطرح شده بود. در زندان شيراز تمام اعدام‌شدگان قتل‌عام ٦٧ از کسانى بودند که به جرم همکارى با مجاهدين دستگير شده بودند. تاکنون نتوانستم از بچه‌هاى چپ کسى را به‌ياد آورم که در جريان قتل‌عام ٦٧ اعدام شده باشد.


همه‌ی زندانيان چپ و غيرمجاهد که در بند ٤ زندان عادل‌آباد بودند، بعد از قتل‌عام آزاد شدند.  آمار واقعى اعدامها در عادل‌آباد هنوز به‌درستى معلوم نيست. اما با يک حساب سرانگشتى حدود ١٥٠ نفر از بند ٤ و حدود ٥٠ نفر از بند زنان اعدام شده‌اند و تعدادى هم از زندانيان آزاد شده دستگير و اعدام گشته‌اند. در ميان اعدام‌شدگان زندانيانى بودند که پنچ تا هفت سال در زندان به‌سر برده بودند. تعدادى از توابين هم که با بازجوها همکارى مى‌کردند و به گشت و شناسائى در بيرون زندان مى‌رفتند جزو اعدام‌شدگان بودند.


به‌ياد ندارم چه مدت و چند ماه در انفرادى بسر بردم. تنهائى، شکنجه و بى‌خبرى از جهان بيرون تعادل رواني‌ام را کاملا به‌هم ريخته بود. روز و شب را نمى‌فهميدم. نمى‌دانستم کجا هستم. هيچ‌چيز برايم معنى و مفهوم نداشت. تکه گوشتى بودم افتاده در گوشه‌اى. وقتی به زندان افتادم فقط نوزده سالم بود. در بيست‌ونه سالگى با دلى پر از اندوه و غم ازدست دادن نزديک‌ترين دوستانم و بهترين انسان‌هائى که مى‌شناختم از زندان آزاد شدم. هنور براى کسى معلوم نشده اعدام‌ها چطور انجام شده يا چه تعدادى اعدام شده‌اند. در آن زمان شايعاتى رواج داشت که به‌نظر دور از واقعيت نمى‌آيد. مى‌گفتند حدود ٢٠ تا ٢٥ زندانى را با دود گازوئيل کاميون که به يک سلول وصل کرده بودند کشته‌ا‌ند و تعدادى را هم با گاز اشک‌آور خفه کرده‌اند. زندانيانى بودند که به‌طور اتفاقى انبوهی طناب دار را در يکى از بندهاى عمومى بازداشتگاه اداره‌ی اطلاعات ديده بودند. شايعه‌ای قوى وجود داشت که گروهى را به تهران برده و در آن‌جا اعدام کرده بودند.


جنايات جمهورى اسلامى را به هيچ نمونه‌ای در تاريخ جنايات عليه بشريت نمى‌توان مانند کرد. کارنامه‌ی جمهورى اسلامى سرفصل جديدى را در پرونده‌ی جنايت عليه بشريت در قرن عصرحاضر می‌گشايد.


پانويس

١- از جمله مقررات بند رفتن به کلاس‌هاى آموزشى مثل احکام رساله و عقيدتى و نمازجماعت بود.

٢- طى موشک‌باران شهرها توسط صدام، مجاهدين با آشنايان و اقوام خود در ايران تماس مى‌گرفتند و محل اصابت بمب‌ها و موشک‌ها را از آنان سوال مى‌کردند. همين مسئله باعث دستگيرى تعداد زيادى شد که به آنان ”زندانى تلفنى” مى‌گفتند.

٣ – سال ٦١ به دليل خودکشى يک زندانى شورش بزرگى در زندان عادل‌آباد اتفاق افتاد تا آن‌جا که ماموران با نصب تيربار ژ٣ راهرو و هشتى را به رگبار بستند. اگرچه کسى در آن شورش کشته نشد اما دروديوار پراز جاى گلوله بود. دست‌آخر دو نفر را به‌عنوان محرکين شورش به مدت ٤٨ ساعت در راهرو زندان به صليب کشيدند.

This site is registered on wpml.org as a development site. Switch to a production site key to remove this banner.