اميدی بیفرجام
احمد موسوی
يازده روز بود با چشمهای بســته، بـه ميلـههـای ورودی راهروی بازداشـتگاه، در نزديكـی نگهبـانی، زنجـير شـده بـودم. بالاخره در ١١ اسفند ١٣٦٥، زندانبان دستهايم را باز کرد و از من خواست بهدنبال او حرکت کنم. در انتهـای راهرو، نزديك سلول شماره شش مرا متوقف کرد و خود داخل شد. پس از چند دقيقه از سلول خارج شد و مـرا روانهی سلول کرد؛ سلول کوچكی به ابعاد ٢ در ١.٨٠ متر. وقتی چشمبند را باز کردم، ديدم دو زندانی ديگر هم در سلول هستند. يكی از آنها هوادار اکثريت بود که در ارتباط با ضربهی سراسری تشكيلات اکـثريت در تابسـتان ١٣٦٥ دستگير شـده بـود و ديگـری رجب نعيمی، از هواداران “توفان” بود. پس از جای گرفتن در سلول، خودم را معرفی کردم و گفتم پنچ سال اســت در زنـدان هستم و بهعلت اعتراض به لباس فرم زندان و امتناع از پوشيدن آن، بهعنوان تنبيه مرا به بند بازداشتگاه آوردهانـد. شـرايط بند مثل همهی بازداشتگاهها مناسب نبود، بهويژه جيرهی غذایی زندان فوقالعاده کم بود. يك ساعت بعد، وقتی غــذا دادنـد، يـك قرص نان سهميهی ما سه نفر بود. من درخواست نان بيشتر کردم. هر دو همسلولی مــن يـك صـدا گفتنـد احتيـاجی بـه نـان بيشتر نيست. تازه همين هم زياد است. واکنش آنها برای من عجيب بود. متحير بودم کــه چهگونـه يـك دانـه نـان مـیتوانـد برای ما سه نفر زياد باشد. نگهبان، که مرا از پنچ سال پيش، پس از دستگيریام میشناخت، يك نصفه نان ديگر هم بهما داد. بعد از صرف نهار، متوجه شدم دو همسلولی من مجموعا نصف نان هـم نخوردنـد. مـن تـازه متوجـه شـرايط بـد روحی آنها شدم. زيربازجوئی و تحتفشار و دلهرهی دائمی، آنها را دچار بیاشتهایی مطلق بودند. اضطراب و نگرانی شديد، سبب شده بود که تصميم بهگيرند، علیرغم کمبود غذا در بنـد، حتـی خرمـا و کشمشی را هـم کـه همراه داشـتند، بـه نگهبان بدهند تا به زندانيان ديگر برساند. از آنها خواستم در تصميم خود تجديدنظر کنند. به آنها گفتم: چند روزی فرصت بدهيد اگر وضع اشتهای شما کماکان بههمينصورت باقی ماند، آنوقت خرما و کشمش را به بيرون بدهيد. دو روز اول هردو کم حرف میزدند و گاهبهگاه دروغهایی هم سرهم میکردند. علــی، کـارگر و هـوادار اکـثريت بـود. او بـهدليـل اينكه عناصر مسئول و رده بالای تشكيلات در بــازجوییهـا همـهی مسـائل تشـكيلاتی را اعـتراف کـرده بودنـد، در شـرايط روحی بدی بهسر میبرد. اعتمادش را به تشكيلات از دست داده بود و به مبارزهی سوسياليستی هم نسبتا بدبين شده بـود. رجب نيز از خيانتی که بر او رفته بود تا بناستخوان میسوخت و همچــون شمعی در معرض بـاد، بـهتدريـج درحـال خاموش شدن بود. من کمکم سر گفتوگو را با آنها بازکردم. از مسائلی که در ايــن پنـچ سـال پشـتسر گذاشـته بـودم، گفتم. خصوصا از شرايط زندان قزلحصار در سالهای ٦٣-٦٢ ، که دوسالی در آنجا زندانی تبعيدی بودم. سعی میکردم تغييرات مثبتی را در وضع روحی آنها ايجاد کنم. وقتی از شرايط زندان صحبت کـردم، رجب از مـن خواست دربارهی اينگونه مسائل صحبت نكنم. بعدا که بيشتر باهم آشنا شديم و دوستی ما عمق بيشتری يـافت، به مـن گفـت کـه نگهبـان پيش از آمدن من به سلول، با آنها صحبت، و از آنها خواسته بود آنچه را که من میگويم، گزارش بدهند. او بـههميـن دليل از من خواسته بود تا در بارهی مسائل زندان و جمهوری اسلامی با آنها حرف نزنم.
فـردای ورود بـه سـلول، بعـد از ظهر قبل از شروع دستشویی، من شروع به نرمش کردم تا موقــع اسـتفاده از دستشـویی بهتوانم عـرق تنـم را بهشـويم. روز سوم، رجب و چند روز بعد علی هم شروع به نرمش کردند و هر روز قبل از رفتن به دستشویی سهنفــری در آن سلول کوچك نرمش میکرديم و با استفاده از يك لنگ در توالت خودمان را میشستيم و خشــك مـیکرديـم. بـا شـروع نرمـش روزانه، کمکم شرايط روحی رجب و علی بهتر شد و بهتبع آن اشتهای آنها هم برگشت. فضای دوستی و صميميت جای تشویش و نگرانی را گرفت و رجب آرامآرام شروع به صحبت کرد. از خود و فعاليتها و نحوهی دستگيریاش گفت کـه درد جانکاهی بود و مثل خوره روحاش را میخورد. پس از شيندن ماجرای دستگيری او، نهتنهــا بـه او حـق دادم، بلكـه خـود نيز تا به امروز هربار که به رجب میانديشم، سراپای وجودم از درد بهلرزه در میآيد.
رجب از هواداران “توفان” بود. در سال ١٣٦٠ همراه با مسئول تشكيلاتی خود و يكی ديگر از عناصر تشكيلاتی این سازمان، بـرای مصادرهی پول وارد منزل صاحب کارخانهای که خود در آن کار میکرد، مــیشوند. بـههنگـام مصـادرهی پـول، صـاحبخانه بيدار میشود. مسئول رجب با چاقو ضربهای به گردن صاحبخانه میزند که به شــاهرگاش مـیخورد و از بـد حادثه او را از پای درمیآورد. هرسه نفر از خانه خارج میشوند و از شدت سراسـيمگی فرامـوش مـیکننـد پـول را همراه خود بياورند. يك سال بعد پرونده بهعنوان سرقت بدون شناسائی عوامل آن در ادارهی آگاهی بسته میشود. رجب نيز بهخاطر پارهای اختلافات با مسئول تشكيلاتی خود در سال شصتوسه فعاليت سياسی را کنار میگذارد و از توفان جدا میشود و به زندگی عادی خود ادامه میدهد. بهدليل متلاشی شدن تشكيلات، ظاهرا مسئول او هم قادر به ادامهی فعاليت نمیشود و به زندگی عادی مشغول میشود. بدينگونه تقريبا همه چيز بهدست فراموشی سپرده میشود. تا اينكه در ســال ١٣٦٥،” پاشاکی” مسئول تشكيلاتی رجب، بدون اينكه رجب را از تصميم خود آگاه سازد، خود را به ادارهی آگاهی معرفی میکند و مسئوليت قتل صاحب کارخانهی شوفاژسازی را بهعهده میگيرد و پس از آن برای دستگيری رجب، همراه مـاموران آگاهی به خانهی او میرود.
رجب میگفت:” همواره در اين سالها، نگران بودم. ازتصـور اينكـه ممكـن اسـت روزی بـهسـراغم بيـايند، در درونام کشمكش ميان ماندن و رفتن برپا بود. اما حتی فكـر اينكـه پاشـاکی بعـد از پنـچ سـال، خـود را داوطلبانـه معرفـی کند و ماموران را برای دستگيری من به خانه بياورد، در ذهنم نمیگنجيـد. روزی در خانـه درحـال تراشـيدن ريـش بـودم کـه زنگ در بهصدا درآمد. بیاختيار پشتم تيرکشيد و ذهنام بهطور غريزی هشيار شد. اما ديگر دير شده بود و راه فراری نداشتم. وقتی با ماموران وارد کوچه شدم، پاشاکی را ديدم درعقب پيكانی نشسته است”.
رجب را به آگاهی میبرند و او را بهشدت شكنجه میکنند. حتی روزها و هفتههـا. يـادآوری لحظـاتی کـه بـه پنكـهی سقفی آويزان بود و باسرعت چرخش آن بهدورخود میچرخيد، حالاش را دگرگون میکرد. بیاختيار احساس میکرد دل و روده و مغزش درهم میريزند و فرومیپاشند. اثرات سوختگی سيگار در تن او آشكار بهچشم میخورد.
دو ماه بعد، وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی متوجه میشود کـه قتـل، انگـيزهی سياسـی داشـته و متهميـن، افـراد سياسـی هستند. پرونده از آگاهی به اطلاعات منتقل میشود و رجب و پاشاکی و نفرسوم به بازداشتگاه ســپاه و بخـش اطلاعـات آن منتقل میشوند. بازجویی مجددا شروع میشود. اما از آنجا که ديگر چـيزی بـرای گفتـن نمـانده بـود، بازجويـان گـاهی ضمن ادعای خيرخواهی و تقبيح شكنجههای آگاهی، به او وعدهی آزادی میدادند. در واقع، در صدد درهم شكستن روح و فكر رجب بودند. رجب میگفت:” پاشاکی حتی موتوری را که در سال شصت برای تشكيلات مصادره کــرده بوديـم، بههمـراه ديگر وسايل مصادره شده به ادارهی آگاهی تحويل داده بود”. رجب رزمیکار بود و کمربند قهـوهای داشـت. امـا از سـال شصت به بعد بهدليل فعاليت سياسی، ورزش حرفهای را رها کرده بود، حــالا نرمـش کـردن در سـلول، روحيـهی ورزشـی و شادابی و نشاط را در او زنده میکرد. اما هر از گاهی حالاش همچنان بحرانی میشد و يادآوری خيانت رفيق سابقاش، آتش در جاناش میافروخت. بهآرامی میپرسيد:” هوای سلول گرم شده يا من داغ کردهام؟” من با لحن شوخی و جدی میگفتم سلول گرم نيست و او زمزمه میکرد:” پس من دوباره داغ کردهام”.
رجب بهدليل پاکی، سادگی و صفا و صميمیتی که داشت، همانند آينه شفاف بود. از همان لحظهای که به من اعتمــاد پيـدا کرد، به بازگویی مسائل آشكار و نهان زندگیاش پرداخت. ساعتها با من از عشــقاش حـرف مـیزد. از ديدارهـا و قـدم زدنهایاش با او در پارک، و از آرزوها و روياهایاش میگفت. آنچنان با شوروشوق حرف میزد، گویی کودکی بـود کـه از عروسكهایاش میگفت. آنقدر راحت حرف میزد که من از شادمانی لبريز میشدم و گاه به او غبطه مـیخـوردم. در جنبش ما عادت براين است که از عشق زمينی کمتر حرف بهزنيم و يا اصلا حرف نزنيم تـا مبـادا رازهـای درون هويـدا گردد و مورد استفادهی دوست و دشمن قرار گيرد. زمانیکه در اداره آگاهی زندانی بود، موفـق شـده بـود بـا يـار خـود دو ديدار داشته باشد و اين آخرين يادمان او از عشقاش بود. وقتی از او سخن میگفت، آنگـار همين فـردا مـیخواهـد بـه قرارش با او بهرود و ديدار تازه کند. زيبایی احساس عاشقانهی او گاه ساعتها مرا در هيئت شنوندهای، سـاکت و آرام در کنـار او مینشاند. نگاه در نگاهاش، به او گوش میسپردم. گاه به او میگفتم احساسات پاك تو در بيان عشقات به معشوق و به مردم و بيان راحت و بدون دغدغهی آن، نمونهی نادری در جنبش چپ ماست. رجب با من از آرمانها و آرزوهای سياسـیاشحرف میزد. از من خواست پس از مرگاش، سازمانی که من با آن کــار مـیکـردم، او را در ردهی هـواداران و جـانباختهگان خود بهحساب آورد. اين آخرين وصيت او بود. پس از گذشت يكماه از زندگی مشترکمان درسلول و سـاعتها گفتوگو دربارهی مسائل سياسی و مواضع سازمانها، تصميم گرفت بـه جمـع اعتصـابيون عليـه لبـاس فـرم زندان بهپيوندد. همبستگی و همفكری او در آن شرايط دشوار، اشك در چشمانام نشاند. دستاش را بــهگرمـی فشـردم و از او خواستم بهخاطر وضعيت حساسی که داشت از تصميم خود منصرف شود. او شديدا بـه ملاقـات بـا خـانوادهی خـود نيـازمند بود. بهويژه به اينخاطر که میبايست پیگير پروندهی خود میشد تا شايد برای گرفتن رضايت از خــانوادهی مقتـول، روزنـهای پيدا شود. اگرچه بعد از گرفتن رضايت هم معلوم نبود که اطلاعات از اعدام آنها خودداری کند. شايد اين رويایی بيش نبود، اما تنها اميدی بود که میشد به آن توسل جست. من و رجب شش ماه باهم همسلولی بوديم. در ايـن مـدت، چنديـن بار به سلولهای مختلف منتقل شديم و زندانيان ديگر را ملاقات کرديم که به سلول ما میآمدنــد و میرفتنـد، امـا مـن و رجـب هميشه درکنار هم بوديم. پس از شش مـاه، مـرا بـه بنـدی کـه درآن زندانيـان اعتصـابی محبـوس بودنـد، برگرداندنـد. بـا کورسویی از اميد برای ديدن دوبارهی او، از رجب جدا شدم. افسوس که اميدی بیفرجام بود.
دو سال بعد ازجدا شدن از رجب با رفيق ديگری همبند شدم که پيش ازآن با رجب هـمبند بـود. از او سـراغ رجـب را گرفتم. پاسخ داد که رجب و پاشاکی را اعدام کردند و نفر سوم حبس ابد گرفت و تواب شد.