بيچاره بچه‌ها

بيچاره بچه‌ها

 

حوری

 

در يكي از روزهای تيرماه سال ٦٩ با مادر شهرام و شاهين آشنا مي‌شوم. مدتی است که سياست ادغـام زندانيـان سياسـی و زندانيان دادگاه‌های عمومی به مرحله‌ی عمل در آمده. مادر شاهين و شــهرام يكـي از محكوميـن دادگـاه مبـارزه بـا مـواد مخدر است. از ظاهرش به نظر نمی‌رسد که معتاد باشد. می‌گويد همسرش معتاد است و چون مقدار موادی که در خانه‌ی آن‌ها يافته بودند بيشتر از حد مصرف يك معتاد است و خطر اعدام همسرش وجود دارد، او هم قبول کرده که معتاد است و نصف مواد به او تعلق داشته. سی و پنچ سال بيشتر ندارد اما چند شيار عميق در پيشاني و زير چشمانش و تارهای ســفيد مو در دو طرف شقيقه‌هاي‌اش او را مسن‌تر نشان می‌دهد. رفتارش با ديگــر زندانيـان عـادی متفـاوت اسـت. در هيـاهو و دعواهاي‌شان شرکت نمی‌کند. گاه‌گداری که بچه‌ها به او مجال بدهند، روزنامه و کتاب می‌خوانـد. قبـل از انقـلاب در يكی از ادارات دولتي کار می‌کرده و بعد از انقلاب به دليل غرض‌ورزی شــخصی به‌عنـوان ضـد انقـلاب پاکسـازي شـده است. شوهرش کارمند يك شرکت خصوصی بوده و دوسال است که به مواد مخدر روی آورده است. شهرام شش سال و شاهين چهار سال دارد. بيشتر از يك سال است که با مادرشان در زندان به ‌سر می‌برند و چند هفته ای است کــه از زنـدان قصر به زندان اوين منتقل شده‌اند. ايام زندان اثرات خود را بر رفتار اين دو کودك به جا گذاشته است. بسيار ساکت و قانع هستند . با جيره‌ی کم زندان می‌سازند و زيادتر از آن‌چه دارند طلب نمی‌کنند. ســاعات طولانـی روزهـای گـرم تابسـتان را بدون هيچ‌گونه سرگرمی سپری می‌کنند. تنها وسيله‌ی بــازی آن‌هـا تـوپ کوچكـی اسـت کـه از چنـد جـوراب کهنـه‌ی زنانـه درست شده است. هيچ‌گاه از هم جدا نمی‌شوند. شايد وحشت جدائی يا ترس از زندانبان آنان را تا اين اندازه به هم نزديــك کرده است. مادر هرگاه چشم پاسداران را دور می‌بيند گپي با ما می‌زند.

 

ظهر يكی از روزهای گرم شهريور است. در حياط زندان قدم می‌زنم. با آن‌كه هم اتاقی‌هايم برای خـوردن ناهـار صدايـم کرده‌اند اما هم‌چنان در حياط می‌مانم. ميلی به خوردن غذا ندارم. تازه از بازجوئی برگشته‌ام. سكوت حــاکم بـر فضـای هواخوری به من آرامش می‌دهد. کم کم اثرات سكوت و گرما بر جسم و جانم ظاهر می‌شود که بلندگوي بنــد آرامش‌ام را درهم می‌ريزد. اسامی تعدادی از زندانيان دادگاه‌های عمومی را از بلندگوی بند اعلام می‌کنند. از آن‌ها می‌خواهند به دفتر بند بروند. در بند ولوله به پا می‌شود. وجه مشترك همه‌ی آن‌ها اين است که کودکـان‌شـان همراه‌شـان اسـت. برخـی خوش‌باورانه احتمال می‌دهند به خاطر کودکان، می‌خواهند برای اين زندانيان تسهيلاتی فراهــم کننـد. بـا ايـن وجـود همـه نگران هستند. خودم را و بازجوئی پيش از ظهرم را از يادم برده‌ام. بی‌درنگ پيش مادر شهرام وشاهين می‌روم. او را در حالی‌که نگرانی چهره‌اش را فرا گرفته است در راهروی بند می‌بينم. چــادر به سـر دارد و منتظـر اسـت او را بـا بقيـه‌ی مادران به دفتربند ببرند. به او می‌گويم تا برگشت‌اش به بند مراقب شاهين و شهرام خواهم بود. لحظات به کندي می‌گذرد.

 

بالاخره پاسدار زني که چادر مشكي‌ا‌ش را به دندان گرفته روی پله‌ها ظاهر می‌شود و اسامی زندانيانی را کــه بـايد بـه دفتر بند بروند می‌خواند. سكوت سنگيني بر بند سايه می‌اندازد. به جز صــدای کـرت کـرت دمپـایی‌هـا کـه روی زميـن کشيده می‌شود صدای ديگری به گوش نمی‌رسد. شهرام و شاهين هم‌چون جوجه گنجشـگاني کـه از لانـه بـه زميـن افتـاده باشند با چشمان پر از دلهره حرکت پاهای مادرشان را دنبال می‌کنند. هر مادری کودك خود را به يك زندانی می‌سپارد.

سعی همه‌ی ما بر اين است که از دلهره‌ی کودکان بكاهيم و آنان را تا بازگشت مادرشان به بند، سرگرم کنيم. هنوز نيم سـاعتی از خروج مادران زنداني نگذشته و من در سالن بند با شهرام وشاهين مشغول بازی هستم که هياهويی در بند می‌پيچيد و صدای ضجه و ناله از هر سو بلند می‌شود. گيج می‌شوم، نمی‌دانم چه بايد بکنم. مادران شيون آنـان بـه بنـد وارد مـی‌شوند. شهرام وشاهين را به يكی ‌از هم‌اتاقی‌هايم می‌سپارم و خودم به سرعت به راهروی بند مــی‌روم. مـادر شـهرام و شاهين آخرين کسی است که وارد می‌شود. فرياد نمی‌کشد اما حالت چهره‌اش کاملا عوض شده. توان راه رفتــن نـدارد. چند قدمی بيش نيامده که زير بغل‌اش را می‌گيرم. به سختي نفس می‌کشد. هنوز نمی‌دانــم چـه اتفـاقی افتـاده. در ميـان داد و فرياد مادران و همهمه‌ی ديگر زندانيان موضوع گــم مـی‌شـود. بريـده بريـده کلمـاتي از دهـان مـادر شـهرام وشـاهين بيرون مي آيد،” مهد کودك، شاهين و شهرام”. او يارای صحبت کردن ندارد. با تمام قوا ســعی مـی‌کنـد چيزهـایی بـه مـا بگويد. از ميان کلمات مفهوم و نامفهومي که به زبان می‌آورد، درمی‌یابيم داديار زندان بــه آن‌هـا گفتـه کـه تـا دو سـاعت ديگر کليه‌ی کودکان زندانيان دادگاه‌های عمومی را به مهد کـودك زنـدان ديگـری منتقـل خواهنـد کـرد. “دو سـاعت”، “دو ساعت”. کلمات مثل پتك توی مغزم می‌کوبند. بيچاره بچه‌هــا. اخبـار وحشـتناکي از شـكنجه و آزار و اذيـت بچـه‌هـا بـه دست زندانبانان شنيده‌ايم. برای لحظاتي احساس خلاء می‌کنم. بيچاره بچه‌ها؛ مادر شاهين و شهرام چنديـن بـار ايـن دو کلمه را تكرارمی‌کند. بعد بلند مــی‌شـود و بـه سـراغ دو پسـر بچـه‌اش مـی‌رود. دسـت و صـورت‌شـان را مـی‌شـويد، موهاشان را شانه می‌زند، تنها لباس تميزی را که دارند به تن‌شان می‌کند. کفش‌هايشان را از ساك بيرون مــی‌آورد و به پای‌شان می‌پوشاند. بچه ها کنجكاو می‌شوند و از مـادر می‌پرسـند کجـا مـی‌رونـد. مـادر بـا بغضـی در گلـو و صـدای لرزان می‌گويد:” دکتر آمده و میخواد بچه‌ها رو ببينه و اگه لازم باشه به اون‌ها دوا بده.” به نظــر نمـی‌آيـد ايـن توضيـح مادر آن‌ها را قانع کرده باشد. اما عكس‌العملي هم نشان نمی‌دهند. زمان به سرعت می‌گذرد. در گوشه‌ای از راهـروی بنـد می‌نشينيم. مادر، شاهين و شهرام را روی زانوهای خود می‌نشاند و به آن‌ها توصيـه مـی‌کنـد پسـرای خـوب باشـند و بـه حرف نگهبان‌ها گوش کنند. لحظه‌ی مقرر فرا می‌رسد. شهرام و شاهين به همراه ساير کودکان از پله‌هــا بـالا مـی‌رونـد.

 

يك نگهبان عبوس با چادر مشكی‌اش بچه‌ها را به دفتر بند می‌برد. در کــه بسـته مـی‌شـود، مـادران شـروع بـه گريـه و زاری می‌کنند. پس از چند لحظه شهرام که گويا متوجه ماجرا شده از دست نگهبانان فرار می‌کنــد. از دفـتر بنـد بـيرون می‌آيد و پله‌ها را با سرعت تمام به طرف پایين طی می‌کند. زنك عبوس سراسيمه به دنبــال او مـی‌دود. امـا شـهرام بـه سرعت خود را به مادرش  می‌رساند. او را برای لحظاتی در آغوش می‌گيرد و پــس از آن بـا همـان سـرعت بـه طـرف دفتر بند برمی‌گردد. به هواخوري برمی‌گردم. اشك‌هايم امانم نمی‌دهند. می‌خواهم مادران را دلــداری بدهـم امـا کلامـی برای دلداری آن‌ها پيدا نمی‌کنم. فردای آن روز، مادر شهرام وشاهين را در هواخوری می‌بينم. به سختي چهــره‌اش را می‌شناسم. او در فاصله‌ی کمتر از ٢٤ ساعت پير و فرسوده شده است. چين‌هــای پيشـاني و زيـر چشـمان‌اش چنديـن برابـر عميق‌تر شده‌اند. بی‌توجه به پيرامون‌اش با قدی خميده قدم می‌زند و زيرلب با خود نجوا می‌کند.

 

 

This site is registered on wpml.org as a development site. Switch to a production site key to remove this banner.