تابستان سیاه شصت
اسماعیل(حمید) حقشناس
بیشک، دوران حکومت اسلامی، سیاهترین دوران تاریخ معاصر ایران است و تابستان شصت سیاهترین نقطه در تاریخ حکومت اسلامی است. شبانگاه سی خرداد شصت، دستگیری خانهبهخانه مخالفان رژیم آغاز شد. خانههای آزادیخواهان و انقلابیون بهمحاصره درآمد. به آنان حمله شد و ساکنان خانه زیر ضربات قنداق تفنگ قرارگرفتند. کتاب، نشریه و نوار و هرآنچه که برای پاسداران ناشناخته بود بهعنوان مدرک جرم به تاراج برده شد. از ترس پاسدارها و ماموران رژیم، هزاران نسخه کتاب، مجله و نشریه در باغچههای خانهها دفن، یا در مناطق متروکه و بیابانها رها شدند. پدران و مادران، فرزندان خود را در خانه مخفی میکردند یا به محلهای امنی میفرستادند تا از دستگیری در امان باشند. پاسدارها و پلیس مخفی سیاسی با استقرار در خیابانها و گلوگاههای شهرها، در تورهایی که پهن کردند، روزانه صدها زن و مرد و پیر و جوان را دستگیر کردند.
زندانها، بازداشتگاهها، دخمهها، خانههای امن و حتی زیرزمین ادارهها پراز دستگیرشدگان شد. خانههای کمونیستها و مجاهدین شناسایی و با انواع سلاحها نظیر آر پی جی و خمپاره، مورد حمله قرار گرفت. بسیاری را در این خانهها کشتند و آنانی را که دستگیر کردند، بعدها در زندان بعد از اعمال شکنجههای وحشیانه اعدام کردند. بالاترین آمار دستگیریها و اعدامها مربوط به مجاهدین بود. ترور و بمبگذاریها، بهانهای شد که رژیم با بیرحمی و بیپروایی دست به تسویه حساب خونین با مخالفین بهزند. به این وسیله، رژیم وحشت را در جامعه نهادینه کرد و مردم که قبلا با یک اطلاعیهی گروههای سیاسی به خیابانها میآمدند، تسلیم جو رعب و وحشتی شدند که رژیم بهراه انداخت. بهدنبال انفجار در دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی در هفتم تیر سال شصت، دستگیری مخالفین و اعدام آنها وسعت پیدا کرد. انجمنهای اسلامی دانشگاهها، مدارس، کارخانهها و ادارات دولتی به بازوی اطلاعاتی رژیم مبدل شدند و مخالفین را شناسایی میکردند و لو میدادند. اما رژیم برای ضربه زدن به نیروهای انقلابی، تنها به عوامل اطلاعاتی و سرکوب خود متکی نبود و از تجربیات عوامل ساواک شاه و برخی افراد وابسته به سازمانهای سیاسی که شکنجه کرده بود و در هیئت تواب با زندانبانان همکاری میکردند، استفاده کرد.
رژیم در ادامهی سرکوبهای سیاسی و اجتماعی، در زندانها، دادگاههای ویژه برپا کرد و مخالفان را بدون محاکمه و حق دفاع به جوخهی اعدام سپرد. محاکمات در دادگاههای رژیم، تنها به قرائت اتهامات محدود بود. نه وکیل وشاهدی بود و نه هیئت منصفهای. حکومت اسلامی برای نسلکشی آمده بود و با ددمنشی هرچه تمامتر این رسالت تاریخی خود را به انجام رساند. اعدام جمعی و گستردهی مبارزان سیاسی سالها ادامه یافت. رژیم خانوادهها را مجبور میکرد برای تحویل جنازهی عزیزان خود، پول فشنگهایی را که دژخیمان رژیم توی سینهیشان خالی کرده بودند، بهپردازند.
خانوادههایی که از اعدام فرزندان خود باخبر میشدند، برای گرفتن اجساد آنان، روزهای متمادی در مقابل سردخانههای مراکز پزشکی قانونی و قبرستانها صف میکشیدند. خانوادهها برای یافتن ردپایی از عزیزان خود، درد و رنج زیادی متحمل شدند. آنها بارها در جلوی بازداشتگاهها، زندانها و دوایر قضایی رژیم، مورد حملهی نیروهای امنیتی و اراذل و اوباش حزباللهی قرار گرفتند.
در تیر ماه سال شصت، عوامل امنیتی و اراذل و اوباش حزباللهی به خانوادههای زندانیان سیاسی که در جلوی در بازداشتگاه سپاه زندان شیراز تجمع کرده بودند، حمله کردند. ما که آن زمان در این بازداشتگاه زندانی بودیم، با شنیدن سروصدا و فریاد خانوادهها دست به شورش زدیم. بهفاصلهی کوتاهی، شورش به تمام بندها و انفرادیها گسترش یافت و درهای فولادی دولایه از ناحیهی لولا شکست. شورش بعد از چند ساعت با اعزام نیروهای کمکی به زندان، سرکوب شد. پانزده تا بیست پاسدار مجهز به کابل و باتوم و زنجیر بهداخل بندها و انفرادیها حمله کردند و سرکوب خونینی بهراه انداختند. اما از آن به بعد، دیگر به خانوادههای زندانیان در شیراز حمله نشد و آنان راحتتر میتوانستند عزیزان خود را ملاقات کنند.
تا قبل از مهرماه سال شصت، رژیم اقدام به دستگیریهای گسترده کرد. اما اعدامها در شیراز بهطور پراکنده انجام میشد. زندانیان که اکثرا از هواداران تشکیلاتی و غیرتشکیلاتی مجاهدین، پیکار و فدایی بودند، با شهامت و شجاعت تمام در مقابل شکنجه و شرایط سخت انفرادیها مقاومت میکردند. درمیان زندانیان مجاهد و چپ، بسیاری حاضر به پس دادن بازجویی نبودند و یا از آن طفره میرفتند و بازجو را سرکار میگذاشتند. ورزش کردن و سرود خواندن معمول بود، بهویژه وقتی که صدای ضجهی زندانی زیر شکنجه با ضربات کابل بهگوش میرسید، سرود با صدای بلند خوانده میشد. اغلب با اسامی جعلی خود را معرفی میکردند و به این وسیله، پاسدارها و بازجوها را در بازجویی فریب میدادند و از زندان آزاد میشدند. بسیاری بودند که بعد از شکنجه یا قبل از اعدام، بهصورت بازجو و شکنجهگر خود تف کردند. بازجوها از سیاسیها میترسیدند و در مقابل آنان احساس حقارت میکردند.