تازه اولش بود

تازه اولش بود


پروانه


سال شصت بود، سه روز در کُريدورهای زندان اوين بـودم و پشـت اتاق‌هـای بـازحوئی و شـكنجه، آن‌هـم بعـد از دو روز بازجوئی مداوم در کميته‌ی عشرت‌آباد. اينك بايد، خود را برای بازجوئی مجدد آمــاده می‌کـردم. چشـم‌بند مـداوم و نشستن روی زمين يخ، بی‌خوابی و شاهد دردناک‌ترين شكنجه‌های ضد بشری بودن، انتظار را سخت‌تر می‌کرد. شاهد شكنجه بودن با شكنجه شدن فرقی نمی‌کند. رفيق پسری، سـاعت‌ها در شـعبه‌ی شش زيـر شـكنجه بـود و مـا در پشت در صدای ضربات کابل و فريــاد بـازجو را می‌شـنيديم. او از عصبـانيت، مثـل ديوانـه‌ها فريـاد می‌کشـيد و می‌گفت: کثافت کافر حداقل يك “آخ” بگو و زندانی”اخ” نگفت. غذا درآن شـرايط از گلويـم پـائين نمی‌رفـت و بازجو به تمسخر می‌گفت: بدبخت بخور که اگر بری بند، اين‌قدر غذا  گيرت نمی‌يــاد. تـوی بنـد ايـن غـذای پنج نفره… و می‌خنديد.


به امر بازجو قرار شد به بند بروم و بـازجوئی بـه زمـان ديگـری موکول شـد. بـازجو فريـاد زد “به‌بريدش بـه آپارتمان‌ها…”. جمعيت زياد زندانيان و دستگيری‌های هرروزه، باعث شده بود رژيم مجبور شود از خانه‌های سـابق سـاواکی‌ها که در زمان شاه در زندان در آن‌ها زندگی می‌کردند، استفاده کند. آپارتمان‌ها هريك دو اتاق خواب و سالنی به شكل ال و حمام و دستشوئی داشت. درهای هردو اتاق خواب بسته بود. پنجره‌ها از بيرون رنگ شده بودند و مطلقا ديد نداشتند. سالن تاريك و بدون هواکش با پنجره‌های مهروموم شده، از جمعيت لبريز بود. پاسدار زن در آپارتمان را بــاز کرد و به من گفت: چشم‌بندت را بردار. من اين کار را کردم و او به‌سرعت بینی‌اش را به کمـك چـادر گرفـت. با بازشدن درآپارتمان، بوی چرك، عرق، خون و،… نمــی‌توانـم بگويـم چـه بوئـی، اما بدتريـن بوئـی کـه می‌شـد تصورش را کرد به مشام می‌رســيد. از داخـل شـدن وحشـت داشـتم. پاسـدار مـرا هـل داد و رفـت. در آن لحظـات، عجيب‌ترين تجربه‌ی زندگی‌ام را می‌گذراندم. آدم‌های نيمـه ‌لخـت بـا لباس‌هـای عجيـب و غريـب راه می‌رفتنـد. بـا زيرپوش و بدون زيرپوش، بدون لباس زير، پتو و چادر به‌دور خود پيچيده بودند. موهای سر همه مثل پسـرهای دبستانی کوتاه بود. صورت‌ها رنگ پريده و چشم‌ها گود رفته بود. به‌تصوير کشيدن آن‌چه کــه در آن لحظـات کوتاه بر من گذشت، مشكل است. مريم جلو آمد و گفت: “تو چقدر کم سن‌وسالی. چنـد سـالته؟” گفتـم: ١٧ سـالمه. گفت: “چه جالب، اما کم‌تر به‌نظر می‌رسی.” چشم‌های من هنوز روی جمعيت مقابل‌ام می‌چرخيد. مريـم پرسـيد: “چـرا اين‌قدر وحشت کرده‌ای؟” گفتم: اين‌جا بند زندانيان عادی است؟ او خنديد و گفت: “بچه‌ها بيائید، اين بچه ترسيده. حــق هم داره. با اين شكل‌های عجيب‌وغریبی که ما داريم، فكر کرده زندانی عادی هستيم.” همه زدند زير خنده و کم‌کم دورم جمع شدند. يكی‌يكی خودشـان را معرفـی کردنـد: مـن “حميـده” هسـتم، اقليتـی. مـن “آزيتـا” هسـتم، رزمندگانی. من “مريم” هستم، پيكاری و… از قيافه‌ی من با آن چادر سفيد و پاهای بی‌جـوراب حـدس زده بودنـد که چپ هستم. من هم خودم را معرفی کردم: من”پروانه” هستم، پيكاری. باقی زندانی‌هــا مجـاهد بودنـد. حميـده گفت:” چند شب پيش تمام بچه‌های مجاهد را بردند حياط اوين و جسد زن رجوی و ابريشم‌‌چی و… را نشان‌شان دادند. بيش‌تر اين‌ها پنج مهر دستگير شدند و عجيب زيرشكنجه هستند.


 تعدادی‌ از آن ها، از تواب‌های دبش هســتند و طرف‌های غروب پيدای‌شان می‌شود. بـايد مراقـب باشـی جلـوی آن‌هـا حـرف نزنـی. آلان رفتـن بـرای شناسـائی تـو خيابان‌ها. جالب است که آن‌ها بچه‌های چپ را هم شناسائی می‌کننـد. بعضـی وقت‌هـا هـم آن‌ها را نصفـه‌های شـب می‌برند ميدان تير برای زدن تير خلاص و تمام شب به‌بند نمی‌آیند.” درك اين حرف‌ها در آن لحظات برايم سخت بــود.


بعد از چند ساعت يكی از بچه‌ها جلوآمد و دستی به موهای بلند من کشيد و گفت: چقــدر بلنـدن. پرسـيدم: موهـای شماها را رژيم کوتاه کرده است؟ جواب داد: “نه” ما خودمان کوتـاه کرديـم، لازم بـود. مريـم بـه کنـارم آمـد و گفـت: “پروانه جان ما همه تو زندان هستیم. تو زندان بايد برای هرچيزی آماده بود. گفتم: خـب! گفـت: “بـايد موهـاتو کوتـاه کنيم. بند پراز شپش شده، هرچه زودتر موهاتو کوتاه کنيم بهتر است.” ما فقط يك حمام کوچك داريـم، بـرای اين‌همـه جمعيت، آن هم فقط هفته‌ای يک‌بار آب‌اش گرم می‌شود. توی آن چند ساعت هم همه نمی‌رسيم حمام کنیم. تقريبا صد نفريم و گاهی هفته‌ها ١٢٠ نفر می‌شویم. با اين‌كه برای هربار حمام، آن‌هم دونفــره، فقـط ده دقيقـه وقـت گذاشـتيم، بـازهم همه نمی‌توانيم هرهفته حمام کنيم. برای رفتن دستشوئی هم مشكل داريم. بچه‌ها مدام توی صف دستشوئی هستند؛ فقط يك دستشوئی برای اين‌همه آدم هست واين خودش باعث آلودگی شـده است. داروی نظـافت نداريـم، نمی‌توانيـم خودمان رو تميز کنيم، زيربغـل بچـه‌ها زخـم شـده و خلاصـه آلودگـی همـه‌ی بنـد رو گرفتـه است. پاسـدارا از تـرس خودشون، فعلا حاضر شدند روزهای جمعه يك قيچی خيلـی کنـد بهمـون بـدن تـا موهـا رو کوتـاه کنيـم. ملاقـات نداريم و لباس دريافت نمی‌کنيم. مجبوريــم بـا هميـن ريخت‌هـای عجيـب‌وغريـب بگرديـم تـا

لبـاس‌هـای‌مان را به‌شوريم و خشك کنيم. جيره‌ی صابون هم خيلی کم است و مجبور هستیم، يـا بـا آب خـالی بشـوريم و يـا تـو يـك تشـت آب و صابون درست کنيم و همه‌ی لباس‌ها را در آن بشوريم. غيربهداشتی است، ولی چاره‌ی ديگه‌ای نداريم. بعد از اين توضيحات، قرار شد روز جمعه موهايم را کوتاه کنند.


اوضاع جسمانی بچه‌های شكنجه‌شده، که عمدتا مجاهد بودند، وحشتناك بود. قرار شد من که تازه‌ نفــس بـودم، بـه‌طور شيفتی از اين بچه‌ها مراقبت کنم. پاها آش‌ولاش بود و دســت‌ها به‌خـاطر اين‌كـه بچـه‌ها را قپـانی و آويـزان کرده بودند، سياه شده بود. آن‌ها نياز به کمك داشتند و اين اولين يادگيری من در يك “پراتيك عملی” بود.


با کمترين امكانات خون‌آب‌های پاهای‌شان را تميز می‌کرديم. تب بالای آن‌هــا را بـا پاشـويه کنـترل می‌کرديـم و بـا ماساژ دست‌های‌شان، سعی می‌کرديــم خـون در رگ‌هـا جريـان پيـدا کنـد. خيلـی وقت‌هـا، موقـع تمـيز کـردن چـرک پاهای‌شان، اشك از چشم‌های‌ام سرازير می‌شد. ديگه از تنفس بوی بد بند و ديدن آن‌همه چرك وخون حال تهــوع پيـدا نمی‌کردم. ديگر ديدن قيافه‌ی آن دختران و زنان جوان با آن موهای کوتاه برايم ترسناك نبود. اين بــو را که بـوی مقاومت بود دوست داشتم. از پاسداری که دماغ‌اش را به‌هنگام بازکردن در بند می‌گرفـت و خـود را ازجلـوی در کنار می‌کشيد تا با بچه‌ها تماس پيدا نكند، متنفر بودم.


روز جمعه فرارسيد. نوبت کوتاه کردن موهای من شده بود. طی دقايقی کـه بچـه‌ها بـا آن قیچی کنـد، موهـای‌ام را کوتاه می‌کردند، خاطرات اولين هفته‌ی دستگيری‌ا‌م را لحظه به لحظه در ذهن‌ام مرور می‌کردم. به پدرم فكر می‌کردم که عاشق موهای بلندم بود و به‌هنگام دستگيری‌ام در منزل نبود. عكس‌های بچه‌های اعدامی و مغزهای متلاشی‌شده‌ای که بازجو در عشرت آباد نشان‌ام داده بود، جلوی چشمان‌ام مجسم می‌کردم. به رفيق پسری فكر می‌کردم که ساعت‌ها زيرشكنجه بود و”آخ” نگفت. به لحظه‌ی ورود بــه بنـد و بـه پـس از آن می‌انديشـيدم و اشـك‌های‌ام آرام‌آرام روی گونه‌های‌ام می‌غلطيد. يكی از بچه‌ها متوجه شد و گفت: ” الهـی بمـيرم، پروانـه گريـه مـی‌کنـد.” مريـم اشك‌های‌ام را پاك کرد و به چشم‌های‌ام نگاه کرد و گفت:” پروانه جــان ايـن تـازه اول کار است.” او راسـت می‌گفـت. تازه اولش بود.

This site is registered on wpml.org as a development site. Switch to a production site key to remove this banner.