تجربه‌ای از مقاومت در زندان

تجربه‌ای از مقاومت در زندان

 

ر افشم

 

سالن ٣ آموزشگاه اوين قسمتی از ساختمان جديد زندان است که بنای آن در زمان جمهــوری اسـلامی بـه‌اتمـام رسيد. اين ساحتمان مشتمل بـر ٦ سـالن اسـت، سـالن‌های ١ ٣، و ٥ در قسـمت شـرقی و سـالن‌های ٢ ،٤ و ٦ در قسمت غربی ساختمان قرار دارند. سالن‌های ٢ و ٤ بــه زندانيـان تـواب و جهـادی(١) تعلـق داشـت. در سـالن ٦ زندانيانی به‌سر می‌بردند که تواب نبودند، اما در مقابل زندانبانان از ديدگاه‌های خود دفاع نمی‌کردند و در مقابل اين پرسش که آيا گروه‌ات را قبول داری يا نه؟، جواب “نه” می‌گفتند و يا به سئوال “جمهوری اسلامی را قبـول داری يا نه؟”، پاسخ “آری” می‌دادند. آن‌ها با زندانبانـان عليـه زندانيـان سـرموضعی همكـاری نمـی‌کردنـد. تنهـا مسئولان بند و اتاق‌های اين سالن تواب بودند.

 

زندانيانی را به سالن ٣ می‌فرســتادند کـه از مواضـع سياسـی و ايدئولوژی خود دفاع می‌کردند. در سال ٦٥، نصف بند که حدود ٤٢٠ زندانی داشت، ملــی‌کـش بودنـد(٢). در اين بند توابی نبود و از همان ابتدا به‌صورت دربسته اداره می‌شد. هر اتاق که جمعيت آن بين ٢٠ تا ٤٠ نفــر در نوسان بود، به‌صورت جداگانه روزی ٢٠ دقيقه هواخوری داشت، سه وعده، هر وعده نيـم سـاعت، صبـح، ظهر و شب وقت دست‌شوئی و ظرف‌شوئی داشت. سالن ٣ تا تابستان ٦٥ به صورت دربسته بود. چند روز قبــل از بازشدن در اتاق‌ها، عده‌ای زندانی سرموضعی را از سالن ٥ به سالن ٣ آوردند. هم‌زمــان “معـزز” يكـی از توابين بنام زندان، نفر دوم سازمان مخفی حزب توده و معاون مهدی پرتوی را به سالن ٣ آوردند. زندانبـان با آوردن او به سالن ٣ و اعطای مسئوليت سالن به او درواقع می‌خواســت بنـد را کنـترل و زيـرنظـر داشـته باشد.

 

نخستين روزی که در اتاق‌ها باز شد و سالن عمومی شد، صدای قهقهه و شادی فضا را فراگرفت و همــه، دوستان قديمی، آشنايان ناآشنا ، آن‌ها که از راه مورس و از زير چشم‌بندها يكديگر را شناخته بودند، همديگر را درآغوش گرفتند. خاطره‌ی آن‌روز را بچه‌هایی که زنده ماندند هرگز فراموش نخواهند کرد.

معزز را به اتاق ٦٢ فرستادند. زندانيان اين اتــاق بـه اعـتراض او را از اتـاق بـيرون کردنـد. براسـاس تصميـم جمعی در بند، به زندانبانان اطلاع داديم که مســئول انتصـابی آن‌هـا را نمـی‌پذيريـم و خواسـتيم کـه او را از بنـد ببرند. درعين‌حال در نشستی که بـرای اوليـن‌بـار در بنـد داشـتيم، يكـی را از ميـان خـود به‌عنـوان مسـئول بنـد انتخاب کرديم و او خود را به زندانبانان معرفی کرد. بعد از کشمكش‌های زياد ميان زندانيان و زندانبانــان، در نهايت زندانبانان مجبورشدند مسئول انتخابی را بپذيرند. برای مقاومت درمقابل زندانبــان، وقتـی پاسـدارها از بلندگو زندانی را برای کاری صدا می‌زدند و يا “معزز” دنبال او می‌آمد، به آن‌ها جواب داده نمی‌شد. اين کـار در سيستم اداری زندان و دادگاه ايجاد اختلال می‌کرد. زندانبان‌ها در در مقابل بــه ضـرب‌وشـتم زندانيـان دسـت می‌زدند. اما درآخر پذيرفتند که اداره‌ی بند توسط خود ما انجام گـيرد و نگهبانـان بـدون اطـلاع قبلـی  وارد بنـد نشوند. می‌خواستند “معزز” را که بدون جا مانده بود و در کنار دستشــوئی زندگـی مـی‌کـرد بـه اتـاق ديگـری منتقل کنند. اما از آن‌جا که کار او جاسوسی و تهيه‌ی گزارش از وضع بند و زندانيان بود، زندانـی‌هـا از ورود او به اتاق ممانعت کردند. نتيجه‌ی اين مقاومت بدون جا ماندن معزز و بسته شدن در اتاق بود. روزی که پاســدارها برای گرفتن آمار زندانيان به بند آمده بودند، عده‌ای زندانی جلوی در تجمــع کردنـد و مـانع ورود آن‌هـا بـه بنـد شدند. عده‌ای ديگر هم با استفاده از اين فرصت مغزز را به بيرون بند فرستادند.

 

برای اولين‌بار بعد ازچند سال که در اتاق‌ها بازشد، نصف روز هواخوری داشتيم و می‌توانستيم به نرمــش و ورزش بپردازيم. اين وضع تا بسته شدن مجدد درها و جداسازی زندانيان از هم ادامه داشـت. زندانبانـان در مـورد ورزش جمعـی حساسـيت زيـادی داشـتند و در ايـن‌بـاره سـخت‌گيری مـی‌کردنـد، به‌ويـژه در گوهردشـت، زندانيان را مورد ضرب‌وشتم قرارمــی‌دادنـد. بـا بـازشـدن درهـا، خواسـت‌های صنفـی و سياسـی خـود را بـا زندانبانان طرح کرديم. درابتدا خواست‌های ما بــه گرفتـن امكانـات بهداشـتی، پزشـكی، آموزشـی(٣) و علنـی بودن دادگاه و استفاده از وکيل در جريان دادرسی محدود بود.

بعد از مدتی حاج‌عباس، مسئول بندهای سه‌گانه به بند مــا آمـد و بـه يكـی از اتـاق‌هـا رفـت که بـا زندانيـان آن صحبت کند. آن‌ها به او گفتند ما با شما حرفی نداريم، نماينده‌ی بند از طرف ما با شما صحبت می‌کند. حاج‌عبـاس درجواب به آن‌ها گفته بود” من که قزوينی نيستم که پشت‌تان را به من می‌کنيد”. همان‌روز به درخواست بچه‌های آن اتاق، جلسه‌ای در بند تشكيل شد. تصميم گرفتيم حاج‌عباس را به‌خاطر توهينی که کرده بود تحريـم کنيـم و خواستار ملاقات با رئيس زندان شديم. بعـداز دوهفتـه، پاسـدارها بـه مسـئول بنـد اعـلام کردنـد کـه ميثـم در حسينه‌ی زندان منتظر ما است. همه برای صحبت با او به حسينه رفتيم. در آن‌جا متوجــه شـديم بـه مـا دروغ گفتـه‌اند. آخوندی به نام ناصری که نماينده‌ی منتظری در امور زندان‌ها بود، می‌خواست سخنرانی کند و به‌هميــن دليـل ما را به حسينه برده بودند. ما زندانيان سالن ٣ اعلام کرديم که حاضر نيستيم به سخنرانی او گوش کنيــم، زيـرا ما را برای صحبت کردن با ميثم به حسينه آورده‌انــد. مـا خواسـته‌ايـم ميثـم بـه حسـينه بيـايد و بـه سـوالات و خواست‌های‌مان جواب دهد، در غيراين‌صورت می‌خواهيم به بنــد برگرديـم. تمـامی زندانيـان اويـن، تـواب و غـيرتواب آن‌جا بودند و شاهد بودند که چگونه زندانی از حق خــود دفـاع مـی‌کنـد. زندانبانـان در منگنـه قـرارگرفتـه بودند. حاج‌عباس پشت بلندگو رفت و اعلام کرد هرکس نمی‌خواهد به سخنرانی گـوش کنـد مـی‌توانـد بـه بنـد خود برگردد. تمامی بچه‌های سالن ٣ و بخشی از بچه‌های سالن ٦ حسنيه را ترك کردنــد. بعـد از ايـن واقعـه، برخی از زندانيان سرشناس که در زمان شاه هم زندانی بودند برای بازجوئی بـه اطلاعـات بـرده شـدند. مدتـی بعد، تمامی زندانيان سالن ٣ را برای بـازجوئی فـراخواندنـد. در جريـان بازجوئی‌هـا، همـه‌ی زندانـی‌هـا علـی‌رغم ضرب‌وشتم از مواضع خود دفاع کردند. بعدها بچه‌ها تصميم گرفتنــد بـه برگه‌هـای بـازجوئی بـه‌علـت تفتيـش‌عقايد جواب ندهند. به‌همين دليل در صفحه‌ی اول بازجوئی خود را معرفی می‌کردند و در ادامـه مـی‌نوشـتند:”به‌علت تفتيش‌عقیده بــه سـئوالات جـواب نمـی‌دهيـم”. بعضـی‌هـا بعـد از نوشـتن ايـن جملـه در مقـابل سـئوال جمهوری اسلامی را قبول داری؟” و يا “مسلمان هستی”، می‌نوشتند:” جمهوری اسـلامی را قبـول نـدارم” و ” مسلمان نيستم” و در مقابل مذهب می‌نوشتند، مارکسيست.

 

مطالبات و خواست‌های ما دراين دوره به‌تدريج سياسی شد و طی نامــه‌ای بـه رياسـت شـورای‌عـالی قضـائی، منتظری و سازمان عفوبيـن‌الملـل بـه دسـتگيری‌ها، شـكنجه و ضـرب‌وشـتم درموقـع دسـتگيری و بـازجوئی اعتراض کرديم و خواهان علنی بودن دادگاه‌ها و حق برخورداری متهـم از وکيـل و دفـاع از خـود شـديم. بـه اعدام‌ها و تفتيش‌عقاید در زندان و بيرون از زندان اعتراض کرديم و خواستار آزادی همه‌ی ملی‌کش‌ها شـديم که به بهانه‌های مختلف در زندان نگه‌داری می‌شدند. چون اطمينان داشتيم اين نامه از زنــدان بـيرون نخواهـد رفت، متن تهيه شده را در لباس بچه‌های کوچولو که به ديدن پدرها می‌آمدند جاسازی کرديم و به خانواده‌ها رسانديم. به اين ترتيب کميته‌ای از طرف خانواده‌ها برای پيگيری اين نامــه تشـكيل شـد. هم‌زمـان بـا بـيرون رفتن نامه، مهاجرانی وزير پيشين ارشاد در دولت خاتمی و يكی از اعضای مهـم بـه‌اصطـلاح اصـلاح‌طلبـان حكومتی که در آن زمان معاون پارلمانی نخست وزير موسوی بود، برای رسيدگی به مسائل زندان به سـالن ٣ آمد. می‌خواست با تك‌تك زندانی‌ها صحبت کند. اما ما اعلام کرديم خواسته‌های فردی نداريم و خواسته‌های جمعی ما توسط نماينده‌ی بند به او گفته خواهد شد. مهاجرانی صحبت با نماينده‌ی جمع را نپذيرفت. اما زندانــی‌هـا در دو يا سه اتاق که مجاهدين درآن اکثريت داشـتند بـا او صحبـت کردنـد. پـس از چنـد روز، او در روزنامـه‌ی  اطلاعات در صفحه‌ی “سخن هفته” بی‌آن‌كه به ديدار خود از زندان اشاره کند، نوشت که زندانی‌های ضدانقــلاب از رفعت جمهوری اسلامی سوءاستفاده کرده و در زندان تشكيلات به‌وجود آورده‌انــد و شـروع بـه کادرسـازی کرده‌اند. نتيجه گرفته بود که اينان به‌جای اين اقدامات، بايد از جمهوری اسلامی ممنون باشـند کـه تـا به‌حـال زنـده مانده‌اند.

در اين زمان، زندانی‌های سياسی را از اتاق‌های ٦٨ و ٦٩ بيرون بردند و زندانيان بهائی را که اکــثرا از رده‌های بالای جامعه‌ی بهائيت بودند دراين اتاق‌ها جــا دادنـد. از همـان روزهـای اول رابـطه‌ی خيلـی خوبـی ميـان مـا برقرار شد. هم‌زمان با ورود آن‌ها به بند تصميم گرفتيم به‌علت عدم رسيدگی به خواسته‌های‌مان، به مـدت سـه روز اعتصاب‌غذا کنيم. با آشنائی به وضعيت زندانيان بهائی به زندانبانان اعـلام کرديـم کـه آن‌هـا در اعتصـاب‌غـذا دخالتی ندارند و سهم غــذای خـود را مـی‌پذيرنـد. يكـی از روزهـای ملاقـات به‌عنـوان روز اول اعتصـاب‌غـذا انتخاب شد. بنا براين تصميم گرفتيم ملاقات را تحريم کنيم. اما قرار شــد اوليـن گـروه بـه ملاقـات بـرود و خـبر اعتصاب‌غذا و تحريم ملاقات را به خانواده‌ها بدهد. خانواده‌ها در همبستگی با زندانيان اعتصــابی، دسـت بـه اعتراض زدند و در مقابل اداره‌ی زندان‌ها و در پارك ‌وی که يكی از شلوغ‌ترين اتوبان‌های شـمال تهـران اسـت تجمع کردند. زندانبانان دري ك اقدام سريع برای درهم شكستن اعتصاب، هواخوری را قطع کردند. درهای اتاق‌ها را بستند و حدود يك‌سوم زندانيان سالن ٣ را به سلول‌های انفــرادی بردنـد و معـدودی را بـه بنـد زندانيـان عادی منتقل کردند. ما تصميم گرفته بوديم در هر شرايطی به اعتصاب‌غذا تا روز تعيين‌شده ادامــه دهيـم. بعـد ازظهر روز جابه‌جائی زندانی‌ها، بعد از بازشدن در اتاق‌ها متوجه شديم پاســدارها مغـول‌وار شـبيخون زده و وسائل زندانی‌ها را وسط اتــاق‌هـا پخـش‌وپـلا کـرده‌انـد. وقتـی مشـغول تمـيز کـردن اتـاق‌هـا بوديـم صـدای فريادهای جمعی را که از بــيرون بنـد کـه بـه‌طـرف سـالن مـا مـی‌آمدنـد شـنيديم کـه داد مـی‌زدنـد “مـرگ بـر کمونيست”. لحظاتی بعد حدود چهل تا پنچاه زندانـی عـادی وارد سـالن شـدند. پيشـاپيش آن‌هـا حميدرضـا پهلـوی برادر شاه بود که به اتهام قتل فلور خواننده‌ی زن قديمی در زندان به‌سر می‌بــرد. بـا مشـت گـره‌کـرده شـعار مـی‌داد”مرگ بر کمونيست توده‌ای”. اين عده از شرورترين زندانيـان عـادی بودنـد کـه بـه اتهـام قتـل، تجـاوز و دزدی مسلحانه در زندان به‌سر می‌بردند. سردسته‌ی آن‌ها يك استوار ژاندارمری بود که به اتهام قتل يـك سـرباز و تجاوز به زن او در زندان بود. معاون او “نصرت خوفناك ” هم که بــه اتهـام قتـل در زنـدان به‌سـر مـی‌بـرد، درميان اين عده بود. با ورود اين عده بــه بنـد فضـا متشـنج شـد و مـی‌رفـت بيـن آن‌هـا و بعضـی زندانيـان سياسـی درگيری ايجاد شود که به‌موقع جلوی آن‌را گرفتيم. به‌اين‌ترتيب، نقشه‌ی زندابنانان که در صدد بودند بــا ايجـاد درگيری در بند، زندانی‌های سياسی را به اتهام شورش در زندان به محاکمه بكشانند، نقش برآب شد.

 

در پی اين ماجرا، پاسداران اعلام کردند استوار ژاندارمری مسئول بند و “نصرت خوفناك” معـاون بنـد است.  تصميم گرفتيم آن‌ها را تحريم کنيم. قرار شد هر زندانی را برای ملاقات، بهداری و يا دادگاه صدا زدند، از رفتــن امتناع کند تا پاسدارها مجبور شوند برای بردن او خود به داخل بند بيايند. صد البته به‌خاطر اين کار در بــيرون بند پذيرائی مفصلی از ما کردند و دنده‌ها و کله‌ها را شكستند. از آن‌جا کـه غـذا را هميـن‌هـا تقسـيم مـی‌کردنـد، از گرفتن آن خودداری کرديم و به‌مدت يك‌ماه تحريم غذا به ما تحميل شد. در اين مدت غذای ما شورترشــی و تـن‌ماهی بود که بچه‌ها از گوهردشت و ساير بندهای ديگر با خـود آورده بودنـد. از يكـی از اتـاق‌هـا بـه‌عنـوان آشپزخانه استفاده می‌کردیم و با يك قطعه سيم و دو عدد چنگال و قاشق که برق آن از سرپيچ لامپ گرفتــه مـی‌شد، يك وسيله‌ی برقی درست کرديم. شورها را می‌شستيم و با اضافــه کـردن تـن‌ماهی و بعدهـا بـدون مخلفـات، غذائی آماده می‌کرديم. روزهای متوالی به‌هر چهارنفر فقط يك بشقاب غذا می‌رسيد. زندانی‌هــای سـالن ٥ بـه‌لحاظ مواد غذایی به ما کمك زيادی می‌کردند و درحقيقت پشت جبهه‌ی ما بودند. وقتی زندانبان‌ها متوجــه شـدند که آن‌ها نيمی از سهم نان خود را به ما می‌دهند، جيره‌ی نان آن‌ها را نصف کردند، اما بازهم مقداری نان خشك شــده به ما می‌رساندند. در اين دوره، اکثر زندانی‌ها به‌خاطر تغذيه‌ی بد و کمبود غذا وزن کم کرده و تحرك خود را از دست داده بودند. اما وقت تقسيم غذا جنب‌وجوشی در می‌گرفت و مسئولين صنفی اتاق‌ها، سطل دردست بــه‌طرف آشپزخانه، اتاق٧٠ هجوم می‌بردند.

 

با تصميم قبلی، اولين گروه زندانی‌های سياسی که نام‌شان از جانب زندانی‌های عادی مسئول بند خوانــده شـد، به ملاقات رفتند و ماجراهائی را که در بند می‌گذشت بــا خـانواده‌هـا در ميـان گذاشـتند. بعـد از آن، ملاقـات را تحريم کرديم. دراين دوره با برخی زندانی‌های عـادی کـه آدم‌هـای بـدی به‌نظـر نمـی‌رسـيدند نزديـک شـديم و رابطه‌ی موثری با آن‌ها برقرار کرديم. همين باعث شد به‌موقع در جريان اقداماتی قرار بگـيريم کـه زندانبـان‌هـا می‌خواستند به کمك زندانی‌های عادی عليه زندانيان سياســی انجـام بدهنـد. اين‌گونـه توانسـتيم نقشـه‌ی آن‌هـا را بـه‌موقع نقش برآب کنيم. يكی از اين روزها، “نصرت خوفناك” بــه‌همـراه چنـدتـن ديگـر از زندانيـان عـادی بـا آوردن چماق به داخل بند، قصد داشتند به زندانيان سياسی حمله کنند. عده‌ای زندانی عادی که بــا مـا دررابطـه بودند با آن‌ها درگير شدند و اجازه ندادند از اتاق‌های‌شان خارج شوند.

 

پانويس

١- جهادی به زندانيانی گفته می‌شد که در کارگاه‌های زندان اوين و يــا در قسـمت‌های ديگـر زنـدان بـه بيگـاری مشغول بودند و به ‌اصطلاح می‌خواستند با خدمت کردن به اســلام و حكومـت اسـلامی گناهـان خـود را سـبک‌تر کنند.

This site is registered on wpml.org as a development site. Switch to a production site key to remove this banner.