تجربه زندان در حکومت اسلامی
بهاره
اوايل آذر شصت دستگير شدم. بعد از ورود به زندان توسط دو دختر تواب کنترل بدنی شدم و سپس مرا به اتاق بازجوئی بردند. به محض ورود به اتاق، بازجو به طرفام صندلى پرت کرد و با مشت و کابل به سرم زد. وقتی پرسيدم چرا میزنی؟ گفت: ” اينجا هرکس وارد شد بايد اول جيرهاش را بخورد و بعد مورد سئوال و جواب قرار گيرد.” بعد هم پرسشهائی را که از قبل در باره هويت من در کاغذى نوشته شده بود، جلوى من گذاشت و گفت بنويس. هنگام نوشتن هم از زدن دست برنداشت. بعد از آن، من را به دست دختر توابی داد که به اتاق کنار اتاق بازجوئی که اتاق انتظار براى شکنجه بود، ببرد.
در ابتداى ورودم به زندان فکر میکردم که اين زنان، زندانبان هستند. بعد متوجه شدم که آنها تواب هستند. بعد از ظهر بود، صداى بلند اذان و راديو که از قتح و پيروزى در جنگ میگفت، فضاى زندان را پر کرده بود. از هر گوشهاى، صداى شلاق و ضجه و ناله میآمد. از زير چشمبند، پاها و سرهاى باندپيچی شده زندانيان را میديدم. به نوبت بازجوئی و شکنجه خود فکر میکردم که آيا می توانم مقاومت کنم يا نه. بازجو بههنگام شکنجه در را باز گذاشته بود تا صداى فرباد و ناله زندانيانى را که شکنجه میشدند ساير زندانیها بشنوند و بدانند کجا هستند. در اتاق، زندانيانیها را در حالى که پاهایشان براثر شکنجه ورم کرده و باندپيچی شده بود، با چادر و چشمبند کنار هم نشانده بودند. دو دختر تواب مراقب بودند زندانیها با هم صحبت نکنند و اگر گاهی صداى پچ پچ شنيده میشد، با صداى بلند فرياد میزدند ”خفه شو”. در راهرو تعداد زيادى زندانى نشسته بودند. راهرو شلوغ بود و بازجوها و شکنجهگرها به طور مرتب در رفت و آمد بودند. آنها، زمانى که از راهرو میگذشتند، زندانيان را که در راهرو نشانده بودند، مورد اذیت و آزار قرار میدادند. با مشت به سر زندانيان میکوبيدند و اگر خودکارى يا کابلى در دست داشتند، براى ضربه زدن به سر زندانیها از آنها استفاده میکردند. يکبار که در راهرو منتظر دستشوئى بودم، بازجوئى با مشت بر سرم کوبيد، گفت کافر حجابت را رعايت کن. بعد هم پتوى کثيف سياه رنگى را به طرفام پرت کرد تا روى پاهایام بياندازم. به يکى از توابين گفت به او چادر بدهيد. من را با مانتو و روسرى دستگير کرده بودند. در اين هنگام، صداى يک زندانى مرد را که شکنچه میشد شنيدم که مىگفت همه چيز را مىگويم. با شنيدن اين کلمات باز به فکر فرو رفتم و به خود گفتم آيا مىتوانم شکنجه را تحمل کنم يا مثل اين مرد، مجبور میشوم حرف بزنم. هر بار که صداى ضجه و فريادى از اتاق شکنجه میشنيدم، اين فکر راحتام نمیگذاشت. زندانبانان آگاهانه ما را در کنار اتاق شکنجه نشانده بودند که دچار تزلزل شويم. قبل از دستگيرى شنيده بودم که در زندان اوين شيوههاى مختلفى از جمله از اجاق براى شکنجه زندانيان سياسى استقاده میکنند. زمانى که مرد زندانى گفت: ”ديگر بس است، همه چيز را میگويم”. فکر کردم که ديگر نتوانست شکنجه بر روى اجاق را تحمل کند. بههنگام خوردن غذا میتوانستيم چشمبندهایمان را کمی بالا بزنيم. هر سه يا چهار نفر دور کاسهایی جمع میشديم. روبرويم دو دختر جوان ديدم که پاى يکی از آنها به شدت متورم و کبود بود و ديگرى پایاش تا زانو باندپيچی شده بود. در آن شرايط، کسی اشتهاى خوردن غذا نداشت. بازجوها مرتب به اتاق میآمدند و نام يک يا چند زندانی را صدا میزدند و براى شکنجه همراه خود میبردند. شب ها تا صبح صداى فرياد از اتاقهاى شکنجه به گوش میرسيد. زمانی که انسان خودش شکنجه میشود بهتر است تا زمانی که شاهد شکنجه ديگران است. سال شصت زندان اوين مملو از زندانی سياسی بود. همه را وحشيانه تا سرحد مرگ شکنجه میکردند. بوى خون و عفونت زخم پاها و بدن زندانيان فضاى زندان را پر کرده بود. هيچ زندانی جاى سالم بر بدناش نداشت. تعدادى را هم بههنگام دستگيرى، زخمی کرده و يا سيانور خورده بودند. کثرت زخمیها و بيماران به حدى بود که اگرهم میخواستند کسی را درمان کنند، امکان آن را نداشتند. دکتر شيخالسلامی، وزير بهدارى رژيم سلطتنی، تنها پزشک اوين در آن زمان بود.
بلاخره بعد از شش روز انتظار کشنده، بازجو نام مرا صدا کرد. بهمحض ورود به اتاق بازجوئی، مرا به به طرف صندلى هول داد و با باتوم به سر و کلهام زد. بعد مرا روى زمين انداخت و دست و پايم را با طناب بست و شروع به کابل زدن به کف پايم کرد. با هر ضربهاى که میزد سلسله اعصابام به هم میريخت و در جلوى چشمانام رنگهاى مختلف ظاهر میشد. فرياد زدم: نزن نزن، من کارهای نيستم. او در جواب گفت: ” بدبخت جوجه تو لو رفتهاى.” بعد از مدتی به من گفت بلند شو و روى پاهايت راه برو. گفتم: نمیتوانم، پاهایام وروم کرده است. گفت: همين که گفتم بايد راه بروى. مرا لنگان لنگان به اتاق انتظار بازگرداند. گفت:” همينجا منتظر بمان تا براى نوبت بعدى شلاق صدايت کنم.” صبح روز بعد مرا صدا کرد و با پاهاى ورم کرده به طبقه دوم برد. وارد سالنی شديم. در اين سالن چند صندلی بود که تعداد زيادى زن و مرد با چشمبند روى آنها نشسته بودند. سپس به اتاق بزرگی وارد شديم. ” دادگاه ” بود. مرا با چشمبند در مقابل حاکم شرع که نيرى بود نشاند. نيرى بعد از چند لحظه گفت حکم تو به جرم پخش نشريه و اطلاعيه، شرکت در کوهپيمائی، تبليغ و ترويج مارکسيسم و شرکت در تظاهرات اعدام است. بهمحض اينکه خواستم از خودم دفاع کنم و بگويم که من کارهاى نيستم، گفت میدانم تو دانشجو و بالاتر از اين ردهها بودى. بعدهم خطاب به بازجو گفت ببرش براى اعدام. بقيه را هم که در سالن بودند به ترتيب به دادگاه بردند. نيرى چندين نفر از جمله يک دختر جوان را به اتهام مجاهد و چند زندانی ديگر را به اتهام فرقان به اعدام محکوم کرد. بعد از اتمام کار دادگاه، همه ما را به صف کردند. پاسدارى بود بنام ”دايی جليل” . او بعدها مسئول اعدام زندانيان سياسی در زندان اوين شد و تير خلاص زندانيان اعدامی را میزد. چوبی را که در دست داشت به نفر اول صف داد تا دستاش با دست زن زندانی تماس نگيرد. ما را که همه بدون کفش بوديم و پاهايمان ورم کرده و اغلب باندپيچى بود، از ميان برفها عبور داد تا اينکه به آپارتمانى رسيديم. فکر کرديم همهى ما را براى اعدام میبرد. اما نزديک آپارتمان که رسيديم، سه نفر از ما را جدا کرد و به آپارتمان آورد و بقيه را براى اعدام با خود برد. همان شب نود نفر را اعدام کردند . آپارتمانها در رژيم شاه به کارکنان ساواک تعلق داشت. به احتمال زياد هر کارمندی در يکی از اين آپارتمانها زندگی میکرده، زيرا در هر يک، دو اتاق٣ در ٤ متر، يک هال، يک دسشوئی و حمام تعبيه شده است. اکنون در همين اپارتمانها بين ٦٠ تا ٦٥ زندانى را جا داده بودند و ما که هيچ وسيلهاى جز لباس تنمان نداشتيم، بههنگام حمام رفتن میبايد لباسهاى زيرمان را می شستيم و روى شوفاژ خشک ميکرديم تا دوباره از آنها استفاده کنيم. بهعلت ازدحام زندانی، هفتهاى يک بار به حمام میرفتيم و هر بار دو تا سه نفر با هم حمام میکرديم. در آپارتمان، فقط براى دادن غذا و زمانى که بچهها را براى اعدام مى بردند باز میشد. در آپارتمان مجاور ما بچههاى مجاهد زندانی بودند که ما آنها را نديده بوديم. همهى ما بلاتکليف بودیم و کسی نمیدانست چه خواهد شد. آيا فردا زنده میماند يا نه؟ اواخر سا ل ٦٥، يک نگهبان زن که بختيار ناميده میشد، در آپارتمان را باز کرد و گفت آرام همگی به صف شويد. به فاصله ٥ دقيقه چادرها را سرکرديم و چشمبندها را بهچشم زديم و از چند پله بالا رفتيم و از يک راهرو بزرگ گذشنيم. در راهرو دو پاسدار ايستاده بودند که مرتب تذکر ميدادند چشمبندها را پائين بکشيد. به راهرو بالا که رسيديم، وارد يک راهرو کوچک شديم. مردى که از زير چشم بند میشد او را ديد، با لباس شخصی ايسناده بود و اسم و مشخصات و اتهام را میپرسيد و اينکه نماز میخوانيم يا نه؟ از من پرسيد نماز مىخوانى؟ جواب دادم نه. گفت برو اتاق چپی ها و پيکاریها انتهاى راهرو، اتاق ٦ . در آن زمان، بچههاى پيکار بيشترين دستگيرى را داده بودند. در واقع اتاق ٦ اتاق بچههاى چپ بود که از جريانهاى مختلف دستگير شده بودند. ما را به بند ٢٤٦ بالا، اتاق ٦ فرستاده بودند. در اتاقهاى بند ٢٤٦ بالا بسنه بود و فقط سه بار در روز براى بردن بچهها به دستشوئی باز می شد. بند ٢٤٦ بالا، داراى ٦ اتاق بود که در ٥ اتاق آن مجاهدينى که ٣٠ خرداد دستگير شده بودند، زندانى بودند و در اتاق ديگر، بچههاى چپ بودند. در اتاقهاى ٢٤٦ پائين باز بود. در اتاقهاى ما به دليل موضعگيرى که داشتيم بسته بود. ابتدا که به اين اتاق آمديم، هشتادوپنج نفر بوديم. اتاق ٥ متر عرض و ٧ متر طول داشت. بتدريج تعدادمان تا ١٢٠ نفر افزايش يافت. اتاق دو پنجره داشت که شيشههاى آنها به طرف بالا باز میشد. پشت شيشهها ميله بود. و محوطه بيرون به سختی ديده میشد. پائين هر پنجره، يک رادياتور بود که بچهها روى آن میرفتند و از شکاف شيشهها به حياط سرک میکشيدند. روز اول انتقالمان به اين بند، نه تنها از نهار خبرى نبود، بلکه از صبح تا ٧ بعد از ظهر در اتاقها را براى رفتن به دستشوئی حتی براى دو زن حامله که مدام به خود می پيچيدند، باز نکردند. به تعداد دستگيریها، هر روز اضافه میشد. عصرها تعدادى زندانى جديد وارد بند میشدند. از طرفى از ديدن چهرههاى جديد و خبرهائى که از بيرون میرسيد خوشحال بوديم و از طرف ديگر، بر جمعيتمان اضافه میشد واز حداقل امکانات موجود کاسته میشد. با افزايش جمعيت، مقدار عذا اضافه نمیشد. در آن زمان آشپزخانه زندان شروع به کار نکرده بود. نهار کره و خرما و شبها کره و مربا داشتيم و هر زندانی به اندازه يک قاشق غذاخورى از مربا سهم مىبرد و تکهاى نان به او میرسيد. بهخاطر افزايش جمعيت، در اتاقها را باز کردند. شب اول به مناسبت باز شدن درها، بچهها به اجراى رقصهاى محلی پرداختند. علیرغم محدوديت جا، فضاى کوچکی براى رقص باز کرديم. يکی از بچهها بنام سهيلا که هفده سال داشت، جزو بچههائی بود که میرقصيد. او را يک هفته بعد براى اعدام بردند و بعدها شنيديم او را همان روز که از اتاق بردند، اعداماش کرده بودند.
اخبار جديدى که با ورود تازه واردها به بند میرسيد، نشان میداد که دستگيریها اوج پيدا کرده و افراد، بحصوص جوانان را به دلايل و بهانههاى مختلف در خيابانها دستگير میکردند. يکی از زندانيان تازه وارد، دخترى بود به دليل آنکه ”تيپ روشنفکرى و دانشجوئی” داشت و شلوار جين و لباس اسپرت به تن داشت، در يکی از روزها که در خيابان تظاهرات بوده، هنگام عبور از خيابان دستگير کرده بودند. در اوايل دهه شصت، نه تنها فعالان سياسی، بلکه هر که را به نظرشان مشکوک میرسيد و يا به دليل نوع لباسی که میپوشيد و آرايش ظاهرش دستگير و به زندان اوين میآوردند. در بند ما، همه نوع زندانى، از زنان حامله و کودکان خردسال با مادرانشان تا مادران و زنان سالخورده که بهخاطر فرزندانشان دستگير شده بودند، ديده میشد. ظاهرا جرم اينها اين بود که به فرزندانشان کمک کرده بودند. خانمی بود که به جرم اجاره دادن خانهاش به يک فعال سياسی دستگير شده بود.
شبها براى خوابيدن با مشکل جا مواجه بوديم. راهرو و اتاقها پر از زندانی بود و ما مجبور بوديم در کنار هم روى يک کتف بهخوابيم، به طورى که امکان جابهجا شدن نداشتيم. بههنگام خواب هم آرامش نداشتيم. روزها هم ناچار بوديم با التهاب منتظر بازجوئی بهمانیم که هميشه با شکنجههاى جسمی و روحی همراه بود. با اين حال، همديگر را رعايت میکرديم و به زنان حامله و زندانیهائی که پاهایشان در اثر شکنجه زخمى و باندپيچى شده بود، در کنار ديوار جا میداديم تا بههنگام خوابيدن از ضربات دستوپاى ديگران در امان بمانند. تمام روز، بلندگوى بند صداى قرآن و سرودهاى مذهبی نظير “دستغيب صد پاره شد” را پخش میکردند. زندانبانان عمدا دست به چنين کارى می زدند و قصدشان به هم ريختن آرامش و اعصاب زندانيان بود. در زندان جمهورى اسلامی، زندانی بايد شب و روز را در التهاب بسر برد تا روحيه مقاومت را از دست دهد. گاهى اوقات شبها هنگام خواب، ترانه-سرود میخوانديم و به اين وسيله فضاى زندان را تغيير میداديم. هفتهاى دوبار و گاهی سه بار گروه گروه از زندانيان را اعدام می کردند. بعد از ناهار، تعدادى را با کليه وسايل صدا میکردند. میدانستيم آنها را براى اعدام میبرند. آنها را غرق بوسه میکرديم و دستهجمعی برایشان سرود می خوانديم. اکثر آنها با روحيه بالا از ما جدا میشدند. هر بار هفتاد تا هشتاد نفر و گاهی بيشتر را اعدام میکردند. اعدامها عموما حدود ساعت هشتونيم بعد از ظهر انجام میگرفت. پاسدارها با سردادن شعار”مرگ بر کمونيست”، ”مرگ بر منافق” و ”حزب فقط حزبالله، رهبر فقط روح االله”، زندانیان را اعدام میکردند. بعد از لحظاتی صداى گلولهها مانند ريزش چند تن آهن بر روى زمين در ميان شعارها شنيده میشد و بعد تيرهاى خلاص که گاهى با وقفه شليلک میشد و حاکی از زجرکش کردن اعدامىها بود، به صدا در میآمد.
بند ما که گاهی نزديک به ١٢٠ زندانى داشت، با همه شلوغی و همهمههایی که داشت، زمانی که اعدامها به اجراء در میآمد، در سکوت مرگبارى فرو مىرفت. نگهبان بند که پاسدارى بود بنام موسوى، سکوت بند را به تمسخر می گرفت و با تقليد از رجوى میگفت” عجبا.”
در آن روزها، شپش در بند بيداد میکرد. شپش را زندانيان تازه وارد با خود به بند میآوردند. آنها روزها و شبهاى متوالی بدون دسترسى به حمام در راهروها و اتاقهاى بازجوئی بسر میبردند. با ورودشان به بند، موهاى آنها را کوتاه میکرديم و به لباسهایشان د د ت میزديم. اين کار تا حدودى مشکلات بهداشتى را رفع مىکرد. براى شستن لباسها به دليل کمبود وسائل لباسشوئى از قبيل طشت و مواد پاک کننده، با دشواريهاى زیادى مواجه بوديم. لباسها را براى خشک شدن روى طنابى که در وسط اتاق کشيده بوديم، آويزان میکرديم. بهعلت نبود آفتاب، فضاى اتاق هميشه مرطوب بود و لباسها دير خشک میشد. کف اتاق به دليل اینکه از لباسها آب چکه میکرد، معمولا خیس بودند. براى رفتن به توالت و حمام بهخاطر تراکم جمعيت در بند، هميشه با مشکل مواجه بوديم. تعداد زيادى از زندانیها به علت شکنجه زياد به بيمارى کلیوی مبتلا شده بودند. به اين دسته از زندانیها براى استفاده از توالت اولويت داده بوديم. بقيه میبايد در صفهاى طولانى که گاها چند ساعت طول میکشيد، میایستادند. اين وضعيت باعث شده بود خيلیهاى ديگر هم به ناراحتى کليه دچار شوند. بهتدريج بر تعداد زندانيان بند اضافه میشد. هر روز جلوى در بند تجمع میکرديم و منتظر زندانيان تازه وارد میشديم. هرکسی بهدنبال آشنائی میگشت. معمولا کسانی را که به اتهام چپ دستگير میکردند به اتاق ما میفرستادند. با ورود هر تازه وارد به اتاق، انبوهى سئوال در مقابل او قرار میداديم. در آن زمان رابطه ما کاملا با خارج زندان قطع بود و خبرهاى تازه را تنها از طريق زندانيان تازه وارد دريافت میکرديم. زندانيان تازه وارد، خبر از دستگيرهاى گسترده و شناسائى فعالان سياسى توسط توابين میدادند. زندانبانان، زندانيانى را که توبه کرده بودند و با آنها همکارى میکردند براى شناسائى و دستگيرى اعضاء و هواداران سازمانهاى سياسی به خيابانها و معابر عمومی میبردند. آنها قيافههائی را که به نظرشان مشکوک میرسيد و يا گمان میکردند آنها را در راهپمائیها و تظاهراتها ديده باشند، به پاسداران نشان میدادند. فخرى لکمرئی و همسرش مرتضی، توسط توابين شناسائی شده بودند. من فخرى را می شناختم. او روحيهاى شاد داشت و انسان مبارز و مهربانی بود. او همراه همسرش که از زندانيان سياسی دوران شاه و از اعضاى بالاى پيکار بود، زمانی که سوار تاکسی بودند توسط توابين شناسائی و به اوين آورده شدند. يک روز اوايل بهمن ماه شصت، زمانی که در بند ٢٤٦ بالا بوديم، صداى خواندن سرود دستهجمعی انترناسيونال را از بند ٢٤٦ پائين شنيديم. همه ساکت شديم. فخرى شروع به خواندن سرود کرد بود و بقيه او را همراهی کرده بودند. معمولا بعد از ظهرها اسامى تعدادى را میخوانند و با کليه وسايل از بند میبردند. میدانستيم آنها را براى اعدام مىبرند. شب آنها را تيرباران میکردند. صداى رگبار را میشنيديم. آن روز بعد از خواندن سرود انترناسيونال، اسامى تعدادى را براى اعدام خواندند. نام فخرى در ميان آنان بود. عرق سردى سراسر بدنام را فرا گرفت و اشک از چشمان سرازير شد. شهين يکی از همبندهايیام که در کنارم ايستاده بود و از رابطه من با فخرى اطلاع داشت، از من خواست از کريه کردن خوددارى کنم و کارى نکنم که زندانبانان متوجه رابطه من با فخرى شوند که منجر به بازجوئى مجدد از من شود. بعدها شنيديم، آنهائى را که همراه فخرى سرود انترناسيونال خوانده بودند، براى بازجوئى مجدد برده و شلاق خورده بودند.
معمولا کسانی را که براى اعدام صدا میکردند، بچهها برایشان سرود دستهجمعی مىخواندند و به اين وسيله آنها با روحيه بالا از بند میرفتند. روزها تعدادى را به بند میآوردند و بعداز ظهرها تعدادى را براى اعدام از بند میبردند. دستگيرى به فعالان سياسى محدود نبود. خانوادههاى آنان هم در معرض دستگيرى و شکنجه قرار میگرفتند. روزى زن حاملهاى را به اتاق ما آوردند. او تا مدتى بهت زده به اطراف نگاه میکرد. تمام اعضاى خانوادهاش را دستگير کرده بودند، تنها به این خاطر چون همسرش از فعالين سازمان چريکهاى فدائى خلق (اقليت) بود. او را هر روز براى بازجوئى صدا میکردند. صبحها هميشه با دلهره از خواب بيدار میشد و منتظر میماند براى بازجوئى صدايش کنند. او اشتهائی به خوردن غذا نداشت. در واقع غذا هم جز چند دانه خرما و مقدار کمی کره و نان نبود. بعد از او، دختر چهارده سالهاى را به اتاق ما آوردند. او بسيار بیتاب و بهت زده بود. مرتب سراغ مادرش را میگرفت و شبها به سختى میخوابيد. او همراه خانوادهاش، بهخاطر اينکه برادرش از فعالين پيکار بود، دستگير شده بود. اين کودک چهارده ساله را هر روز براى بازجوئى صدا میکردند. بارها به کف پايش شلاق زده بودند.
با آنکه ماشين اعدام رژيم با سرعت کار میکرد، هر روز بر تعداد زندانيان افزوده میشد. در اين زمان، تعداد ما در اتاق به ١٢٠ نفر رسيده بود. روزها فقط میتوانستيم پاها را جمع کنيم و در جاى خود بنشينيم. ازدحام در راهرو چنان بود که تنها میتوانستيم پشت سرهم به هم چسبيده آهسته آهسته قدم بزنيم. عدم تحرک، عوارض خود را بهتدريج نشان داده بود. همه درد کمر و پا داشتيم.از بين خودمان، يک نفر را بهعنوان مسئول خواب انتخاب کرده بوديم. او وظيفه داشت با مشورت ديگران جاى خواب بچهها را تنظيم کند. بهعلت کمبود جا، خوابيدن برایمان معظلی بود. گاهى تصميم میگرفتيم شيفتی بهخوابيم. اين کار مشکل کمبود جا را حل نمیکرد و چون جائی براى نشستن نبود، فضاى خواب را هم میگرفت. گاهی تصميم میگرفيتم در دو رديف روبروى هم روى يک کتف بهخوابيم. در اين وضعيت امکان غلت خوردن و جابجائی وجود نداشت. چارهاى نبود. تنها به اين وسيله، همه میتوانستند بهخوابند. شرايط بسيار سختی بود. همه را زير بازجوئى و شکنجه له کرده بودند. جاى سالم در بدن کسى نبود. با تمام سختیها، سعی میکرديم فضاى زندان را قابل تحمل کنيم. با هم شوخی میکرديم، میخنديديم و هر کسی چيزى میگفت. يک بار من گفتم اگر زمانى آزاد شوم يک قنادى باز میکنم و نام آن را ”يک کتف” میگذارم. بهمحض اينکه يکی از شماها اين نام را بهبينيد، مىفهميد که منظور از ”يک کتف” چيست.
هر روز شش نفر انتخاب میشدند که کارهاى روزانهی اتاق را انجام دهند. به اين جمع گروه کارگرى میگفتيم. آنها وظيفه داشتند، اتاق را تميز کنند، غذا را تقسيم کنند، ظرفها را بشورند، راهرو و توالت و حمام را نظافت کنند. زندانيانی
که پاهایشان در اثر شکنجه باندپيچی شده و زخمى بودند، زنان حامله و مادران سالخورده از کارگرى معاف بودند. هفتهاى سه شب آب حمام گرم مىشد. به هر کدام از ما هفتهاى يک بار نوبت حمام میرسيد، که وقت بسيار کم بود و مجبور بوديم سه الی چهار نفر از يک دوش استفاده کنيم. حمام رفتن برایمان يک تفريح بود. گاهی اوقات بهويژه در زمستان آب سرد میشد و ما ناچار بوديم با آب سرد حمام کنیم.