حكومت نظامی در بند
احمد موسوی
روز سوم تيرماه ١٣٦٣ شروع به جابهجایی تعدادی از زندانيان کردند. از ه راتاق چند نفری بوديم که وسايلمان را جمع کرديم. من نيز از اتاق ٢٣ جزو زندانيان جابهجائی بودم. زندانيان دستچين شده را در چهار اتاق کنارهم، اتاقهای ١٨ ،٢٠ ،٢٢ و ٢٤ جای دادند. من وارد اتاق ٢٢ شدم که در بدو ورود به بند چند ماهی را درآن بهسر برده بودم. پس از مستقرشدن در اتاقها، سه تواب نگهبان با وسايل خود وارد اتاقها شدند تا ٢٤ ساعته، بهنوبت مواظب زندانیها باشند. شب، قبل از شام سرکردهی توابهای نگهبان با کاغذی در دست همهی ما را که در اتاق ٢٢ بوديم دعوت به سكوت کرد. با سه اتاق ديگر هم همين کار را کردند. فضای اتاق وضع “فوقالعاده” بهخود گرفته بود. گوئی فرماندار نظامی میخواست مقررات و قوانين جديد را اعلام کند. تواب نگهبان درحالیکه به کاغذ دستاش نگاه میکرد، اينگونه شروع به سخن کرد:”از امشب من مسئول اتاق هستم(تا آن زمان مسئول هر اتاق توسط زندانيان هراتاق بهطور متناوب انتخاب میشد تا مسائل صنفی اتاق را پيش ببرد)، کسی حق خوردن غذا با ديگری را ندارد. از فردا هرکدام جداگانه سهميهی نان خود را دريافت خواهيد کرد و میبايد در يك کيسهی پلاستيكی نگه داريد. حق نشستن دونفره روی يك تخت را نداريد. هيچ زندانی اجازه ندارد روی تخت ديگری بنشيند. بيش از دو نفر، آنهم بهمدت ده دقيقه اجازهی صحبت کردن باهمديگر نداريد. در حياط بههنگام هواخوری، کسی با کسی قدم نمیزند و صحبت نمیکند. هر زندانی بهتنهائی و بدون آنكه به موازات زندانی ديگر حرکت کند قدم خواهد زد. هر زندانی موظف است دمپائی خود را زيربالشاش بگذارد و…”
سكوت فضای اتاق را پرکرده بود. مقررات اعلام شده خارج از قوانين بند بود و میخواستند آنرا بهطور آزمايشی روی چهار اتاق از ٢٤ اتاق بند پياده کنند. مهمترين قانون اين” حكومت نظامی”، جداسازی سهميهی نان زندانیها بود.
حال میبايد هريك از ما ٣٥ زندانی، نان خود را نگهداری میکرديم. تواب نگهبان در توضيح اين دستور اضافه کرد که حال به هر زندانی هرقدر نان بخواهد داده خواهد شد، بهشرط آنكه نانی بيرون ريخته نشود. تهديد کرد اگر متوجه شوند نانی دور ريخته شده، آنوقت ديگر به ميزانی که زندانبان تصميم میگيرد به زندانیها نان داده خواهد شد. اين ماده، ازسوئی بهنفع ما بود. چرا که پيش از آن، جيرهی نان برای هرزندانی يكی ونصفی نان تافتون در ٢٤ ساعت بود. اما با اعلام “حكومت نظامی” میتوانستيم به اندازهی نيازمان نان درخواست کنيم. اما اين فقط ظاهر قضيه بود. با اعلام تهديدها دربارهی دور ريختن نان، دريافتيم که بهزودی جيرهی نانی که داشتيم هم قطع خواهد شد. پس از آن، تنها نتيجهی اين دستور میتوانست همان عوارض” حكومت نظامی” اعلام شده باشد، يعنی به انفراد کشانيدن زندانیها و ايجاد فضای غيرانسانی ميان آنان.
پس از خواندن مقررات حكومت نظامی چنان شُكی به همهی ما وارد شد که هيچيك کلامی بهزبان نياورديم. سكوت مرگباری اتاق را فراگرفت. حتما زندانيان سه اتاق ديگر هم در چنين حالووضعی بودند. تنها نگاه درنگاه همديگر خيره مانده بوديم، با خشمی خفته در گلو.
بغض گلويم را گرفته بود. علیرغم گرمای تابستانی اتاق، سرما را در اعماق وجودم حس میکردم. هيچکدام ازما نمیتوانستيم باور کنيم اين موجود دوپا بهنام انسان میتواند تا اينحد به ورطهی رذالت و پستی کشانده شود؛ تمام انديشه و انرژی خود را مصروف دارد تا ابتدائیترين حقوق و روابط انسانی را از ديگران بگيرد و در انديشهی جنونآمیز خود تا آنجا پيش برود که زندانی را بهجرم دادن يك ليوان آب به هماتاقیاش به تنبيه و ضربوشتم بكشاند. حتی دادن يك ليوان آب به ديگری ممنوع شده بود. بیهيچ شرمی میگفتند با دادن ليوانی آب به زندانی ديگر میخواهيد احساس انسانی، عاطفی و همبستگی ميان خود را حفظ کنيد. درآنحال بغض و خشم و نفرت، احساس میکردم انگشتانام بیاختيار باز میشوند. دلم میخواست پنچههايم به دور گردنشان حلقه میشد و آنقدر میفشردم تا چشمهایشان از حدقه بيرون میزد. حالا که با نوشتن آن لحظات، تصوير آن لحظهها در خاطرم زنده میشود، بیاختيار همان نفرت و خشم در دلم جان میگيرد و دستم از نوشتن بازماند. انگشتانم بیاختيار شكل پنچه را بهخود میگيرد و بغض گلويم را میفشارد. اگر در آن شب توانستم بغضام را فروبخورم، اما حالا میشكند و اشكهايم بر گونهها سرازير میشوند.
در ميان آن دستورات، اجرای ” پرهيز از نشستن بر روی تخت ديگری” چندان قابل کنترل نبود. چرا که نگهبان نمیتوانست به ذهن بسپارد که کدام تخت متعلق به کدام زندانی است. اما دو نفری نشستن روی يك تخت شديدا کنترل و پیگيری میشد. در پانزده دقيقه هواخوری روزانه، ديگر حق بازی فوتبال را نداشتيم. وقتی برای هواخوری میرفتیم، چند تواب نگهبان همراه ما شروع به قدم زدن میکردند تا به موازات همديگر حرکت نكنيم و باهم حرف نزنيم. حالت قدم زدنها، هريك تنها و در جهت خلاف ديگری، بیآنكه کلامی باهم رد وبدل کنيم فضای عجيبی بهوجود آورده بود. اگر ازآن صحنهها فيلمی میگرفتند، هربينندهای بیشك گمان میکرد با عدهای روانپريش مواجه است که در محوطهی دارالمجانين، هر کدام در دنيای خود دور میزدند و سير میکردند. ورزش ممنوع بود و تنها امكان تحرك ما که همان پانزده دقيقه فوتبال در شبانهروز بود، از ما گرفته شده بود. در مواجهه با اين وضع ما به قدم زدنهای داخل اتاق افزوديم. گروهی قدم میزديم تا از زمان بيشتری برای قدم زدن بهره بگيريم. هنگام قدم زدن دنبال هم به دور اتاق حرکت میکرديم و برای اينكه حرکت دايرهوار به سرگيجه منجر نشود، پس از هر دور چرخش، يك دور به دور خودمان در جهت خلاف دايره میچرخیدیم.
قدم زدنها هميشه مشكلاتی برای تعدادی از زندانيان ايجاد میکرد. ١٨ نفر زندانی میتوانستند روی تختها بنشينند. اما در فضای ١٢ متری اتاق، اگر ده زندانی باهم قدم میزدند بازهم تعدادی باقی میماندند که بايد در کف اتاق مینشستند و به تختها تكيه میدادند. آنها میبايد وقت قدم زدن ديگران پاهای خود را جمع کرده و بهصورت مچاله شده مینشستند تا نوبت قدم زدن آنها فرا برسد. خيلی موقعها، زندانيان اتاقها همزمان شروع به قدم زدن میکردند.
فضای بند دراين مواقع شكل خاصی بهخود میگرفت که بيشتر به يك حرکت اعتراضی در سكوت شبيه بود تا قدم زدن. در آغاز کمتر به اين جنبه توجه میکرديم. اما کمکم احساس تحرك بند در يك حرکت دورانی متضاد ما را به تجربهی نوعی همبستگی گروهی کشاند. توان و انرژیمان در اين هنگام چند برابر میشد. رفتهرفته نگهبانان هم به نحوهی قدم زدنهای گروهی ما در بند حساس شدند. به بيرون گزارش دادند و قدم زدن دستهجمعی در بند ممنوع شد. تنها میتوانستيم دوبهدو در اتاقها قدم بزنيم. اگر ساعتهای نشستن و گوش دادن اجباری به ويدئو و کاستها، خوابيدن و غذا خوردن را محاسبه کنيم، هر زندانی در شبانهروز تنها فرصت نيم ساعت قدم زدن دراتاق را پيدا میکرد. اينهمه نشستنهای مداوم، آنهم در کف اتاق، پيامدها و عوارض جسمی و ناگوار خود را درپی داشت.