در فراق ميهن

در فراق ميهن


احمد موسوی


تازه از حمام برگشته و مشغول خشك کردن موهايم بودم که” در قفل در کليدی چرخيـد”. بـا بـاز شـدن در زندانـی جديـد وارد سلول شد. در آستانه‌ی در دســت‌اش را بـه سـوی‌ام دراز کـرد. وقتی بـا او دسـت مـی‌دادم، خـود را معرفـی کـرد. صفـر انصاری، پير مرد شصت‌وپنج ساله‌ای بود با موهای کاملا سفيد، قدی متوسط، سبيل‌های سفيد و پرپشت که در نگــاه اول انسـان را به ياد کيانوری می‌انداخت. وقتی نگاهش به وضعيت ما که تازه از حمام آمده بوديم، افتــاد، سـوال غريبی کـرد:” مگـر اين‌جا زندانيان را به حمام هم می‌برند؟”. در مقابل نگاه پرسش‌گر من ادامه داد:” من چهل‌وپنج روز است که حمــام نرفتـه‌ام”.


زنگ سلول را به صدا آوردم. لحظاتی بعد نگهبان در را باز کرد. موضوع را به نگهبان گفتم. نگهبان با نابـاوری بـه مـا نگاه کرد. از او خواستم اجازه دهد صفر را که به‌علت مريضی و ناتوانی قادر به ايستادن و راه رفتن نبود، بــرای رفتـن بـه حمام همراهی کنم. نگهبان پذيرفت. وارد حمام شديم. او با کمك من لباس‌هايش را کند و به دنبال لباس‌ها بدون هيــچ دغدغـه و توجهی به فرهنگ شرقی و ايرانی ما، شورت‌اش را هم کند و در مقـابل‌ام قـرارگرفـت. درحـالی‌کـه گرمـی شـرم را در گونه‌های خود حس می‌کردم، برگشتم و به سمت ديگری خيره شــدم. امـا او سـرش پـائين بـود و اساسـا بـه مـن توجهی نداشت. با ديدن خونسردی و رفتار عادی او جرقه‌ای در ذهن‌ام خورد، به خود گفتم بی‌گمان او بايد سال‌ها به‌دور از ايـران و با فرهنگی ديگر زندگی کرده باشد.


اوايل بهمن ماه ٦٢، هنگامی‌که دو سال از زندانی شدنم مــی‌گذشـت، بـا دسـتگيری دو رفيـق تشـكيلاتی بـرای بـازجوئی مجدد از زندان قزل‌حصار به زندان چالوس انتقال يافتم. پس از يك ‌مـاه بـازجوئی و شـكنجه و تحمـل زنـدان انفـرادی، در سلول مقابل سلول من، زندانی ديگری جای گرفت. با گوش سپردن به سئوال و جواب‌های اوليه ميــان او و بـازجو، توانسـتم نام او را بشنوم. روزهای بعد درهر نوبت دستشوئی، وقتی‌که سلول مرا بعد از سلول او باز می‌کردند، با وارد شدن به توالت مخصوص “کفار” ، کاسه‌ی توالت و اطراف آن را پر از موهای سفيد و خاکستری می‌يافتم. هميشه قبل از هر کـاری می‌بايست با ريختن چند آفتابه آب، توالت را تميز می‌کردم. روزها می‌گذشتند و موهای داخل توالــت هم‌چنـان به‌صـورت يك راز برايم باقی مانده بود. پس از دو ماه بازجوئی مـرا از قسـمت سـلول‌هـای انفـرادی خـارج کردنـد و پيـش زندانـی ديگری به‌نام”گرگين” بردند. پانزده روز بعد، صفر انصاری را به سلول آوردند. با شنيدن نام او و يادآوری جمله “چهــل‌وپنج روز است حمام نكرده‌ام” به راز موهای سفيد داخل توالت پی بردم.


رفته‌رفته با زندگی صفر آشنا شدم. در سنين جوانی به سياست جلب می‌شود. ســال‌های  ٢٠-١٣١٧ را در زنـدان رضـا شاه سپری می‌کند، بی‌آنكه جزو گروه ٥٣ نفر باشد. بعد از آزادی از زندان به حزب توده می‌پيونــدد. پـس از شكسـت نهضت آذربايجان در سال ١٣٢٦، درحالی‌که دانش‌جوی دامپزشكی کرج بود، بـه‌درخواسـت همسـرش کـه نمی‌خواست شاهد دستگيری مجدد او باشد، همسر و پسر شش ماهه‌ی خود را در ترکمن‌صحرا – زادگاه‌اش- به‌جای می‌گذارد و به‌ اتفاق تنی چند از فعالين حزب وارد جمهوری ترکمنستان می‌شود. ماه‌های اوليه را در زندان به‌سر می‌برد، تــا اين‌كـه از طـرف حزب مورد تائيد قرار می‌گيرد. پس از گذراندن مشــكلات سـال‌های اوليـه، وارد دانش‌گاه مـی‌شـود بـدون آن‌كـه خـبری از خانواده‌اش در ايران داشته باشد. اين بی‌خبری ١٦ سال ادامه می‌يابد. همان‌جا ازدواج می‌کند و صاحب سه فرزنــد مـی‌شود. بعد از پايان تحصيلات، صاحب کرسی استادی در رشته‌ی زبان‌شناسی می‌گردد. پس از گذشــت ٣٣ سـال اقـامت در شوروی، به سبب عشق به آرمان خويش، سال پنجاه‌وهشت، زن و فرزندان‌اش را در آن‌جا باقی می‌گذارد و به ايران بر می‌گردد.


در ارديبهشت ٦٢، در حالی‌که مسئول حزب در ترکمن‌صحرا بود، دستگير می‌شود. يك سال بعد از دستگيری‌اش بـا من هم‌سلول شده بود. پاهای‌اش ناتوان و لرزان بود. به‌علت سال‌ها بيمــاری و در بسـتر بـودن، پوسـت دو طـرف پاهـای‌اش در قسمت ران و باسن از حالت عادی خارج شده و خشك و ضخيم و کپر بسته بود. پس از ضربه‌ی سراسری به حزب تـوده، صفر به‌همراه پسرش که هنگام رفتن پدر از ايران شش ماهه بود و اينك فوق‌ليسانس ادبيات و مديـر يكـی از دبيرسـتان‌های ترکمن‌صحرا بود، دستگير و هر دو به زندان اوين منتقل می‌شوند. ده ماه در اوين به‌سـر بـرده بـود. روزی کـه نوبـت حمام او رسيده بود، درحالی‌که آماده‌ی شستن خود بود، نـام‌اش را از بلندگـوی بنـد صـدا زده بودنـد. بـا خيـال آزاد شـدن، بدون شستن خود، حمام را ترك کرده بود. از آن‌جا او را مستقيما به زندان چالوس منتقل کرده بودند. سی‌وهفت روز در سلول انفــرادی روبروی سلول من مانده بود، با اين فكر که نگهبانان خود بــايد شـعور داشـته باشـند و او را بـرای رفتـن بـه حمـام صـدا بزنند. غافل ازاين‌كه هر شيفت فكر می‌کند که او در شيفت قبلی حمام کرده است. به اين ترتيب، به‌علت بی‌نظمی زندان، اين دور باطل هم‌چنان ادامه يافته و او سی‌وهفت روز در زندان چالوس از حمام رفتن محروم مانده بود و يك هفته پيش از آن هم در زندان اوين نتوانسته بود تن‌اش را بشويد. وقتی به توالت می‌رفت موهای ســروتـن‌اش مـی‌ريخـت و او به‌علـت ضعف بينائی و نداشتن عينك، متوجه اين موضوع نبود . من برايش روزنامه می‌خواندم و هرازگاهی کمك می‌کردم تــا راه برود. به شوخی از او می‌خواستم با هم کشتی بگيريم و وقتی دستانم دور کمرش حلقــه مـی‌شـد، همـانند کودکـان مـی‌خنديد و ريسه می‌رفت. به‌علت اعتمادی که به من پيدا کرده بود، از خاطرات و زندگی‌اش با من سخن می‌گفت.


صفر می‌گفت: وقتی به ايران برگشتم، حزب در نشست‌ها و جلسات برای جذب نـيرو و تحـت‌تـاثير قـرا دادن جوانـان از شخصيت من بهره می‌گرفت و با بيان سوابق و موقعيـت مـن بـرای خـود اعتبـار کسـب مـی‌کـرد. در سـال‌های ٦٢-٦٠  مسئول حزب در ترکمن‌صحرا بودم، اما شخص ديگری بدون اين‌كه مسائل را با من در ميان بگذارد، بــه عنـوان مسـئول در نشست‌های تهران شرکت می‌کرد. به‌علت تحمل چشم‌بند و کمبود نور در سلول‌های انفرادی، صفـر حـس زمـان را از دست داده بود. اين حال در روزهای اول ورودش به سلول ما در او باقی بود. روزی از مــن پرسـيد کـه چـرا نظـم غـذا دادن در اين زندان برعكس است؟ پرسيدم چرا؟ پاسخ داد:” برای صبحانه آبگوشت، لوبيا، ســوپ و غذاهـای مشـابه آن‌هـا می‌دهند و درعوض برای شام کره و مربا و چای و پنير می‌دهند.” گمان کردم شوخی می‌کند. ولی او با جديت حـرف خود را دنبال می‌کرد و اين‌جا بود که دريافتم او حس زمان را ازدست داده است. در نظــم زندگی او، جـای شـب و روز عوض شده بود. بی‌آن‌كه خود آگاه باشد، شب‌ها را به‌عنوان روز بيدار می‌ماند و روزها را به‌عنــوان شـب مـی‌خوابيـد. بـه ايـن ترتيب نتيجه گرفته بود که شام را برای صبحانه می‌دهند و صبحانه را برای شام. يك سال زندان را بــدون ملاقـات گذرانـده بود.

کسی را بيرون از زندان نداشت يا اين‌كه به‌علت گسست روابط عاطفی، کسی رغبتی برای آمــدن بـه ملاقـات او از خود نشان نمی‌داد. در ايـن مـدت فقـط يـك ملاقـات داخلی بـا پسـرش انجـام داده بـود. بازجويـان چـالوس او را متهـم بـه جاسوسی کرده بودند با اين مضمون که او هر از گاهی به‌بهانه‌ی ديدن همسرش به آن‌طرف مرز رفته و اطلاعات می‌داده است.

صفر علی‌رغم سن‌وسال خود، سادگی و بی‌پيرایگی، شوق و سلامت نفس خود را خفظ کرده بــود. همـواره بـا اميـد بـه آينده زندگی می‌کرد. روزهای اول در مقابل سئوالات  “گرگين” که جنبه‌ی تفتيــش‌ عقـايد و گـاه اطلاعـاتی داشـت و بحـث‌های هيستريك او که اعصاب را فرسوده می‌کرد،  در حالت نشسته و بدون وضو سعی می‌کرد وانمود کند که نماز می‌خواند. جالب اين بود که نماز را به سنت اهل تسنن، با گذاشتن دست روی شكم به‌جای می‌آورد. اما هنگامی کـه متوجـه شد من نماز نمی‌خوانم، نماز خواندن را کنار گذاشت. علی‌رغم نداشتن ملاقـات، هرگـز دلتنـگ نبـود. روحيـه‌ی کاملا شـاد داشت و پی‌گيرانه اخبار را ازطريق راديو زندان پی مــی‌گرفـت. دو بـار از مـرگ رسـته بـود: بـار اول در سـن شـش ماهگی. اما از آن‌جا که شب بود،  تصميم می‌گيرند او را صبح روز بعد به خاك بسپارند. صبح که برای بردن او اقدام مــی‌کنند با صدای ونگ‌ونگ او مواجه می‌شوند. بار دوم در زميـن لـرزه‌ی عشـق‌آبـاد زيـر آور مـانده و تـيرك سـقف روی پای‌اش می‌افتد. پای‌اش می‌شكند، اما تيرك حفاظی می‌شود برای بدن‌اش در مقابل آوار. بدين‌ترتيب نجات می‌يـابد. وقتی ايـن ماجراهـا را تعريـف مـی‌کـرد، بـه او گفتـم: صفـر بـرای بـار سـوم بدجـائی گـير کرده‌ای. جمهـوری اسـلامی تــا استخوان‌هايت را نپوساند، رهايت نمی‌کند.


چهارده ارديبهشت ٦٣ ، برای انتقال به قزل‌حصار از صفر جدا شدم و او با سرنوشتی نامعلوم، مانند هزاران زندانی در بنــد در زندان‌های جمهوری اسلامی در زندان چالوس ماند. آيا بعد از من او را به اوين انتقــال دادنـد؟ آيـا بـا آن تـن رنجـور و بيماری ديابت تا سال شصت‌وهفت زنده ماند؟ اگر زنده مـاند، آيـا توانسـت تابسـتان شصت‌وهفت را کـه طـی آن جمهـوری اسـلامی هـزاران زندانی را قتل‌عام کرد، پشت‌سر بگذارد؟ آیا توانست با همان اميد به آينده زندگی کند؟ صفـر به مـن مـی‌گفـت:” هـر زندانـی، ضمن‌اين‌كه بايد خود را برای ماندن سال‌های طولانی در زندان آماده کند، بايد ايــن اميـد را هـم داشـته باشـد کـه هـرلحظـه ممكن است در سطح ملی و بين‌المللی اتفاقاتی بيافتد و او آزاد گـردد.” بـرای اثبـات ادعـای خـود بـه دوران زندان‌اش در سال ١٣٢٠ اشاره کرد:” در سلول نشسته بوديم و به روزهای تبعيد بعد از آزادی فكر می‌کرديم که افسـرنگهبـان در را باز کرد و گفت همه آزاد هستيد برويد خانه‌های‌تان.”


هشتاد سال اخير در ايــران، تنهـا دو تجربـه‌ی شـادمانه‌ی آزادی زندانيـان سياسـی را می‌شناسـيم: شـهريور ١٣٢٠ و پـائيز و زمستان ١٣٥٧ . به‌جز آن، هرچه بوده کشتار بود و قتــل‌عـام زندانيـان سياسـی، سـوگواری مـادران و سـيه‌پـوش شـدن همسران. اينك با اميد، به انتظار نشسته‌ايم تا ” بتابد ستاره سحری” تا بردمد آفتاب شرق در سرزمين زخمی ما.


“گرگين” از زندانيان سياسی زمان شاه بود که در زندان جمهوری اسلامی تــواب شـده بـود و بـرای اين‌كـه بـه توبـه‌ی خـود مضمون سياسی بدهد، خود را در سلول با اتهام “منافق” و نام مستعار گرگين معرفی کرده بــود. بـا همـه‌ی زيرکی کـه در کتمان نام و هويت اصلی خود کرد، پس از يك ماه، هنگامی‌که از زندان چالوس به زندان شهر زادگــاه‌اش بـابل انتقـال مـی‌یافت، براثر بی‌تجربگی يك زندانبان جوان، توانستم نام واتهام اصلی او را دريابم. او “حسن شــاه‌کوهی” نـام داشـت و از کادرهای حزب… بود.٦٢-٦٠

This site is registered on wpml.org as a development site. Switch to a production site key to remove this banner.