دستگاه شکنجه تابوتها

سخنرانى پروانه در گردهمائی ١٥مين سالگرد کشتار زندانيان سياسى در استکهلم


با درود به همه عزيزانى که اين‌جا حضور دارند.


١٥مين سالگرد  کشتار زندانيان سياسى در سال شصت‌وهفت است. ياد همه اين عزيزان گرامى باد!


پروانه هستم. از سال شصت تا سال شضت‌ونُه در زندان‌هاى اوين، قزل‌حصار و گوهردشت بودم. تابستان شصت‌وهفت، بعد از آن‌که رژيم جمهورى اسلامى قطعنامه پايان جنگ را پذيرفت، ملاقات‌ها قطع شد. تلويزيون را از بند بردند، بيمارى به بهدارى برده نشد و ورود روزنامه به بند ممنوع شد. همان‌طورى که رفيق‌ام نازلى گفت، ما در بند زنان در بی‌خبرى مطلق به‌سر می‌برديم  زندانيان مجاهد را گروه گروه از بند بردند. بی‌خبرى، احساس ناخوشايندى را در همه‌ى ما به‌وجود آورده بود. در تمام سال‌هاى زندان، هم‌چون پرنده‌هائى توى قفس، هر لحظه منتظر تصميم رژيم براى يک وحشيگرى جديد بوديم. بعد از آن‌که يکی از زندانيان مجاهد به بند برگشت و خبر اعدام هم‌بندی‌هاى مجاهدمان را داد و به‌ناگهان رفتار پاسدارها تغيير کرد و صداى شعار عليه زندانيان در نيمه‌هاى شب در سراسر زندان شنيده شد، می‌توانم به‌گويم همه‌ى ما مطمئن شده بوديم که بچه‌ها دارند اعدام می‌شوند. دوران سختى بود. ما بايد سنگ‌های‌مان را با خود می‌شکستيم و تکلیف خودمان را مشخص می‌کرديم. همه در فکر بوديم. خيلی‌ها به تنهائی قدم می‌زدند . در تمام لحظاتى که رفقای‌مان را براى زدن حد ( ١) نماز می‌بردند، با شروع هر وعده اذان، همان دردى را می‌کشيديم که بچه‌ها زير شکنجه می‌کشيدند. من جزو بچه‌هاى ملى کش بودم که حکم‌ام تمام شده بود. تاريخ انتقال مان به زندان گوهردشت را بدرستى به‌خاطر نمی‌آورم . اما می‌دانم بعد از اعدام‌ها و حد خوردن‌ها، تعدادی از ما زندانيان ملى کش را به گوهردشت انتقال دادند. همه فکر می‌کردیم ما را برای اعدام می‌برند . در تمام طول راه می‌بايد سرمان را روی پای‌مان قرار می‌دادیم. رفتار پاسدارها بسيار خشن بود. در گوهردشت دوباره ما را دادگاهى کردند. هيچ ارتباطی میان ما ممکن نبود. تنها می‌توانستيم از زير چشم‌بند پاهای يک‌دیگر را برای آخرین بار دنبال کنیم. ما با آگاهی به این‌که اعدام می‌شويم، به جمهوری اسلامى در جواب سئوال‌هائی که در “دادگاه“ از ما می‌شد: ١- مسلمان هستى؟ ٢- نمار می‌خوانی؟ ٣- مصاحبه و انزجار می‌دهی؟ نه گفتيم. ما اعدام نشدیم و به اوين برگشتيم اما به جمهورى اسلامى “ نه گفتيم “ و اين زيبا بود.


در بخش دوم صحبت‌هايم قرار است از واقعه‌اى که در سال شصت‌ودو در زندان قزلحصار به‌وقوع پيوست، صحبت کنم، از دست‌گاه  شکنجه‌ای به‌نام “ تابوت‌ها يا قبرها“. بعد از اعدام‌های سال‌های شصت و شصت‌ویک و قتل‌عام زندانیان سياسی در سال شصت‌وهفت،می‌توان گفت يکى از جنايات هولناکى که رژيم  جمهوری اسلامی در رابطه با زندانیان سیاسی زن انجام داد، ايجاد دست‌گاه  شکنجه تابوت‌ها یا قبرها و نشاندن آن‌ها در آن‌ها بود . بازنگری همه‌ی زاویا و ابعاد این دست‌گاه  شکنجه که شاید در تاریخ شکنجه بی‌نظير باشد، تنها با همت يک کار جمعى ميسر خواهد بود و بايد به‌عنوان يکى از غيرانسانی‌ترین و وحشیانه‌ترین اعمال شکنجه در تاريخ ثبت شود. می‌دانم که در مورد آن تابحال صحبت زيادی نشده است. این گويای این واقعيت است که برای برگشت به آن دوران، به‌توان و انرژى زيادى نياز است. تکرارش آسان نيست. امیدوارم عزيزان، من را ياری دهند به آن دوران برگردم تا بتوانم يک نمای واقعی از آن‌چه بر ما در آن تابوت‌ها گذشت، به شما به‌دهم .این را هم می‌دانم که شنيدن در مورد اين وسيله شکنجه، برای شما هم ناراحت کننده خواهد بود. ما قصد برانگيختن ترحم شما را نداريم. صحبت کردن و حضور ما در این‌جا با اين انگيزه است که هنوز رژيم سرمايه داری اسلامى، اين رژيم وحشى هنوز روى کار است و زندان‌های‌اش مملو از زندانى است و نسل بعد از ما قربانى آن هستند. انگیزه ما از افشای اين جنايت، قدمى است در راه ساختن جامعه‌اى که در آن زندان و شکنجه وجود نداشته باشد و به‌حرمت انسانى و آزادی‌های فردی و جمعی احترام گذاشته شود. دوستان ما کار را راحت کرده‌اند و سه تابوت ساخته‌اند که شما عينی‌تر با اين دست‌گاه  شکنجه آشنا شويد و من هم نيازی به توضيح شکل‌گيری آن نداشته باشم. تابوت‌ها به همين سادگى بود که می‌بيند. من از اوین به قزلحصار و مستقيم به تابوت‌ها منتقل شدم. شب اول کمى چشم‌بندم را بالا زدم و نگاهى دزدانه به سالن کردم. دو تخته چوب به اندازه يک قبر به موازات هم قرار داشتند. در ابتدا وحشتى را که بعدها لحظه به لحظه سراپاى وجودم را گرفت احساس، نمی‌کردم. شب اول چشم‌بند و چادرم را در آوردم و خوابيدم. صبح با فرياد تواب‌ها که پشت سرمان راه می‌رفتند از خواب پريدم. مدام فحش می‌دادند که فکر کردى این‌جا هتل است. چرا چادر و چشم‌بندت را در آوردى؟ بعد از آن‌که گناه کبيره‌ام را تواب‌ها به حاج داود گزارش دادند و کتک مفصلى خوردم، ياد گرفتم بايد با چادر و چشم‌بند در تابوتى که برای‌ام ساخته بودند، زندگی کنم. چشم‌بندی که به چشم داشتم، بينى و گونه‌های‌ام را پوشانده بود. هیچ‌چیز نمی‌ديدم. به‌معناى واقعى، چشم‌های‌ام را از دست داده بودم. از ساعت ٧ صبح تا ١٠ شب بيدارباش بود و تمام طول این ساعت را بايد در جائى به اندازه يک قبر بی‌هيچ تکانی، بی‌هیچ حرفی و بی‌آنکه جائی را به‌بينيم می‌نشستيم. درد تمام عضلات کمر، دست‌ها و پاهای‌مان را گرفته بود. دست و پاهای‌ام چنان خواب می‌رفت که گاهى از شدت درد، دل‌ام می‌خواست فرياد به‌زنم. اما فرياد را هم از من گرفته بودند. هیچ حرکتی ممکن نبود. کوچک‌ترین حرکت و صدائی بهانه‌اى بود براى حاج داود که ما را وحشيانه کتک به‌زند. آن‌قدر به جرم خوردن قاشق به بشقاب‌های‌مان کتک خورده بودیم که ترجيح می‌داديم غذا نخوریم. به‌هنگام خوردن غذا، از ترس اين‌که مبادا قاشق به بشقاب به‌خورد، بدن‌ام مى لرزيد. پانزده کيلو وزن کم کرده بودم. حنجره‌ام خشک شده بود. صدای‌ام در نمی‌آمد. هفته‌ای یک‌بار حمام می‌رفتيم. در طول حمام، تلاش می‌کردم صدائی از حنجره‌ام در آورم. اما انگار صدای‌ام از ته چاه در می‌آمد. به‌سختى در لوله دوش حمام خودم را می‌دیدیم. از قیافه خودم وحشت کرده بودم. جسم‌مان در حال مردن بود . چشم‌های‌ام آن‌قدر به نور حساس شده بودند که در وقت دستشوئى ترجيح می‌دادم به‌جای در آوردن چشم‌بند، آن‌را کمی بالا به‌زنم. همین الان که با رفقای‌ام پشت پرده در تاریکی نشسته بودیم، وقتی پرده کنار رفت، برای لحظه‌ای همان احساس تابوت‌ها به من دست داد. حتما اين حالت يک بار در زندگی برای هر کدام از شما پیش آمده است. تصور کنيد اگر اين حالت چندین ماه متوالى به شما دست دهد، چه عذابی خواهید کشید. تمام احساسات و غرايز انسانی‌مان به زنجیر کشیده شده بودند. تصور کنيد به انسانی به‌گویند حق خوردن، خوابيدن، نشستن، حرف زدن، راه رفتن، تشنه شدن، توالت رفتن و … او با دیگران است. حاج داود تنها به شکنجه جسمی قانع نبود. دست‌گاه  شکنجه او، شکنجه روحی هم مى‌داد . این برای من دهشتناک‌تر از شکنجه‌هاى جسمى بود. شنيدن صداى قرآن به‌طور روزانه، به مدت چند ساعت، گوش‌های‌مان را خسته و مغزمان را فرسوده کرده بود. در کنار همه‌ی این‌ها، شنيدن مصاحبه‌هاى دوستانی که طی دو سال زندان در کنارم بودند و شکنجه‌های بسياری را تحمل کرده بودند و اکنون هم‌چون دیوانگان چيزهائی را به‌خود و ديگران نسبت می‌دادند که واقعيت نداشت، آزار دهنده‌تر بود. آن‌ها انگیزه سياسی و چپ شدن خود را به روابط آزاد جنسى با پسرها و… مطرح می‌کردند. حاج داود به مصاحبه قانع نبود. از آن‌ها بازجوئی مجدد به‌عمل می‌آورد و اطلاعات می‌خواست .


بعضی از آن‌ها حتی خانواده‌های‌شان را به زندان کشاندند. حاج داود از آن‌ها می‌خواست ریز به ریز در مورد بچه‌های بند تک نویسی کنند. آن‌ها به معنای واقعی انسانيت خود را از دست داده بودند. در تمام مدتی که در تابوت‌ها بودم، فکر می‌کردم حاضرم به‌تدريج بميرم، ولی شبیه آن‌ها نشوم. دوستان ما را از ما گرفته بودند. به تنهائی عادت کرده بودیم. يادم می‌آید بعد از برچیدن شدن تخت‌ها(تابوت‌ها)، وقتی به قرنطينه رفتیم، يک ساعتی چشم‌های‌مان جائی را نمی‌ديد. بعد از مدتی من و نازلی هم‌ديگر را بغل کردیم و خوشحال بودیم سالم باقی مانده بودیم. قرنطينه دهشتناکت‌تر از تابوت‌ها بود. اکثرا روان‌پریش شده بودند. در قرنطينه، هيچ پاسداری نبود و هيچ تابوتی وجود نداشت، اما اکثر بچه‌ها تنها غذا می‌خوردند و تنها قدم می‌زدند و با هیچ‌کس حرف نمی‌زدند. بچه‌هایی که در تمام طول زندان به رژيم “ نه“ گفته بودند، اکنون شکسته و بيمار بودند. آن‌ها هميشه تنها بودند. قبرها برچيده شد، اما تاثير آن هميشه در روح و جسم همه‌ی ما باقى مانده است. من از لحاظ جسمی تا آخر عمر نياز به مداوا خواهم داشت. صدوپنجاه زن جوان قربانى دست‌گاه  شکنجه تابوت‌ها شدند.  تعدادی از آن‌ها سال‌های بعد بر اثر تنهائی دست به‌خودکشى زدند. “مهين بدوئی“ يکى از آنان بود. زندانيانی چون مهين هرگز نتوانستند از قالب قبرها که حاجى داود برای‌مان ساخته بود، بيرون بيايند و به‌همين دليل نيز مرگ را براى خود آسان‌تر ديدند. ما دوستان خود را از دست داديم و اين با اعدام آن‌ها هيچ فرقی نمی‌کند.


١) حد در اسلام به معنى مجازات شلاق است. در جريان کشتار زندانيان سياسى در )تابستان  شصت‌وهفت، به زندانيانی که اعدام نشده بودند، تکليف کردند نماز به‌خوانند. بيش‌تر زندانيان بدان عمل نکردند و به همين دليل نيز بابت هر وعده نماز، تعدادی شلاق بر پا و پشت آنان زده شد .

اين عمل شنيع ماه ها ادامه داشت.

This site is registered on wpml.org as a development site. Switch to a production site key to remove this banner.