دو ماه با نوزادم در زندان
ثريا
اولين روز بعد از دستگيریام بود. علیرغم شرایطی که درآن بهسر میبردم، وقتی ســرو و ريختـم را در ذهـن مجسم میکردم، نمیتوانستم از خنده خودداری کنم. نگهبان که برای بردن من به بازجوئی آمده بود گفت: بدون حجاب که نمیشه بازجویی رفت. صبر کن!. رفت و در را بست.
ناگفته نماند که من مانتوی اسلامی بهتن داشتم و روسری بهسر. امــا اينهمـه گويـا کـافی نبـود. چنـد دقيقـه بعـد نگهبان با چادری در دست برگشت. به او گفتم: چادر سر کردن بلد نيستم، نمیتونم هم چادر رو رو ســرم نگـه دارم و هم با بچه دربغل راه بروم. گفت: من برات درستاش میکنم.
چادر را به سرم انداخت و چشمبندی به چشمام زد که در عين جلوگيری از ديدن، چادر را روی سرم نگــهمـیداشت. کفشهایام را گرفت و يك جفت دمپائی پلاستيكی مردانه بزرگ به من داد. بند دمپائی سمت انگشت شست پای راست پاره شده بود. وقتی پا برمیداشتم دمپائی از پایام میافتاد. برای نگهداشــتناش پـایام را کـاملا جمـع میکردم و پنچه را کمی بالاتر از پاشنه نگهمیداشتم. وقتی سرووضع خود را مجسم مــیکـردم، بـه يـاد فيلـمهای لورل و هاردی میافتادم. تصوير مجموعهای از چيزهای دستوپا گير بودم. چادری ضخيم و سرمهای رنگ، سنگين و آنقدر بلند که بر زمين کشيده میشد، چشمبند و يك جفت دمپائی بزرگ و پاره با چشمهای بسته و بچهای پنچاه و سه روزه در بغل بهسوی محل بازجوئی میرفتم. بهطرف سرنوشتی نامعلوم. از همـه سختتر، بالا و پائين رفتن از پلهها بود. بيش از يكیدو پله جلوی خود را نمیديدم. امـا مـیبايسـت دمپـائی پاره را بكشم و مواظب باشم که چادر زيرپايم گير نكند و بچه را در بغلم حفظ کنم.
نگهداری بچه در زندان خود ماجرائی بود. طی دو ماه جز لباسهای او و يك تكه پارچه کــه بـهعنـوان پوشـك استفاده میکردم، هيچ امكانی نداشتم. روسریام که پيش از زندانی شــدن وظيفـهی سـنگين پوشـاندن موهـای مـن برای نجات اسلام را برعهده داشت، اينك وظايفی ديگر هم پيدا کرده بود. شبها ملافهی پسرم میشــد و صبـحهـا از آن بهعنوان کهنهی اضافی استفاده میکردم تا کهنهی کثيف را بشويم و خشك کنم. کهنه را در دستشوئی کوچك سلول میشستم و تا آنجا که نيرو داشتم میچلاندم و آبش را میگرفتم. بعد آنقدر با دست آن را باد میزدم تــا خشك و يا نيمهخشك میشد. پس از آن روسری را با کهنهی تميزشــده عـوض مـیکـردم و مـیشسـتم تـا نيمـهخشك شود و برای بازجوئی آنرا بهسر کنم. بهسرکردن آن برای بازجوئی الزامی بود، چرا که بــا داشـتن بچـه در بغل جلو چادرم باز میماند و اگر روسری بهسر نداشتم گوشهای از گردنام پيدا بــود و اسـلام را بـه خطـر میانداخت.
مراسم کهنهشوئی و آماده کردن روسری را بلافاصله بعد از بيدارشدن بچه شروع میکردم. به سرعت کــار میکردم تا برای بازجوئی آماده شوم. گاه بهدليل تنگی وقت کهنه را آنچنان محكم میچلاندم که دســتهایام تـاول میزد. باری ديگر پيش از آنكه فرصت شستن روسری را داشته باشم، برای بازجوئی صدايــم زدنـد. ناچـار روسری را با لكهی بزرگ در وسط بهسر کردم و به بازجوئی رفتم.
کودکام دوماهه شده بود و بايد واکسنهایاش را میزدم. بارها و بارها اين موضـوع را بـه نگهبـان گفتـم، تـا يـك روز مرا برای تزريق واکسنها نزد پزشك برد. به دکتر گفتم: میدانم بچه تب خواهد کرد ولی نمـیدانـم بـا او چه کنم. در پاسخ گفت: داروهائی میدهد که درحال تب به بچه بخورانم. حـدود سـاعت يـازده صبـح بـه سـلول برگشتم. يك ساعت و نيم پس از آن پسرم شروع به نق زدن کرد و بدناش گرم وگرمتر میشد. در زدم. نگهبان با فحش و بدوبيراه، در را باز کرد. داروهای بچه را از او خواستم. گفت هنوز به دستاش نرسيده و هر وقـت رسـيد برايم میآورد. اضافه کرد که ديگر در نزنم. در را بست و رفت. تن بچه داغتر شده بــود و مرتـب گريـه مـیکرد. بازهم در زدم و نگهبان همان حرفها را تكرار کرد. پسرم تا غروب در تب میسوخت. بیتاب بـود و گریه میکرد. بارها در زدم و باز فحش و بدوبيراه شنيدم. هربار بدتر از بار قبل. هنگام غــروب ديگـر از در زدن نااميد شدم. لباسهای بچه را درآوردم. روی زمين نشستم و او را روی زانوهایام نشاندم و درحــالیکـه هردو گريه میکرديم، با درماندگی به او نگاه میکردم. يكباره نيمی از صورتاش حـال تشـنج پيـدا کـرد و بعـد تمام صورتاش متشنج شد و پس از آن همه بدناش را تشــنج فـرا گرفـت. او را روی زميـن خوابـاندم و برخاسـتم. هيچ وسيلهای در سلول نداشتم. دستهایام را از آب پر میکردم و روی او میريختم. بهشدت بیتاب بــود و جيغ میزد و من همچنان آب سرد رویاش میريختم. نمیدانم چه مدت اين کار را ادامه دادم. عاقبت وقتـی بـه بدناش دست زدم، يخ کرده بود. او را در آغوش گرفتم و در حالیکه به خود میفشردماش شروع کردم با لگد به در زدن. هر دو ديوانهوار گريه میکرديم.
نگهبان در را باز کرد. اينبار فحش نداد. تنها با لحنی طلبكارانه پرسيد: چه خبره؟. گفتم: داروی بچهام! گفت: الان میآورم. رفت و پس از مدتی با يك نصف قرص آسپرين برگشت. اما همين دارو را هم نتوانسـتم بـه بچـه بدهم. آب جوش برای حل کردناش نداشتم.