سال‌های که گذشت، سال‌های آتش و خون بود

سال‌های که گذشت، سال‌های آتش و خون بود


سخنرانى احمد در گردهمائی ١٥مين سالگرد کشتار زندانيان سياسى در استکهلم 


سال‌هائى که گذشت، سال‌هاى آتش‌وخون بود. ما در ميان طوفان خشم‌وجنون، در میان آتش‌و‌خون، تنها با زورق اميد و استقامت‌مان، پيش مى‌رانديم. در روزهاى شکنجه، در روزهای انفرادى و تبعيد، در روزهاى وحشت و مرگ، عشق دوباره ديدن‌تان، پیوسته شادمان مى‌داشت. عشق دوباره در آغوش کشيدن‌تان، هم‌واره گل‌خندهاى شکوفا را بر لبان خشک و تف‌زده‌ی ما مى‌کاشت.  


با سلام به شما و با درود به ياران‌مان که در زندان‌هاى جمهورى اسلامى جان باختند. من احمد هستم در زمستان ١٣٦٠ دستگير شدم و به اتهام هوادارى از سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران (اقليت) به ده سال زندان محکوم شدم. پس از اتمام دوران محکومیت ده ساله‌ام، در زمستان ١٣٧٠ آزاد شدم. من قصد ندارم در باره‌ی قتل‌عام زندانيان سياسى در تابستان شصت‌وهفت صحبت کنم. اما لازم می‌دانم به‌گويم در زمانى که قتل‌عام به وقوع پيوست، من در زندان رشت بودم. از مجموع صدوبیست زندانى که در بند يک زندان نيروى دريائى رشت بوديم، نودوشش نفر اعدام شدند. از اين تعداد، هشتادویک نفر از رفقا و يارانى بوديم که از پائيز سال ١٣٦٥ براى امتناع از پوشيدن لباس متحدالشکل زندان در اعتصاب به‌سر مى‌برديم و از ديدار با خانواده‌های‌مان محروم بوديم. 


امشب مى‌خواهم اشاره کوتاهى به شرايط و دشواری‌هاى قبل از کشتار داشته باشم. می‌‌خواهم از روزها و هفته‌هائى را که به‌صورت تنبیهی در تاریکخانه – نامی که ما بر آن گذاشتیم – و قرنطينه‌ی زندان قزلحصار بسر بردم با شما سخن بگویم. به این دلیل به آنجا تاریکخانه می‌گفتیم که هیچ روزنه‌ای به بیرون نداشت و به هنگامی که برق می‌رفت تاریکی مطلق بر اتاق حاکم می‌شد. در تاریکخانه چشم‌بند بر چشم داشتیم و نگهبانان تواب به صورت شیفت‌های هشت ساعته در اتاق بودند تا مبادا با هم حرف بزنیم یا چشم‌بند از چشم بگیریم. اجازه برخاستن از جا را نداشتیم و تمام وقت باید در کنار هم دراز می کشیدیم یا می‌نشستیم. در فاصله‌ی هر چند شیفت، نگهبان توابی داشتیم که زیاد سختگیر نبود و در نوبت او می‌توانستیم چشم‌بند از چشم برگیریم و با هم صحبت کنیم. از این رو وقتی نگهبانی او در شیفت شب بود، تا صبح نمی‌خوابیدیم و با هم صحبت می‌کردیم. صبح بعد از صبحانه می‌خوابیدیم. موقع نهار فقط یکی بیدار می‌شد و نهار را می‌گرفت و عصر برای خوردن نهار بیدارمی‌شدیم. به اين ترتیب هر بیست‌وچهار ساعت يک‌بار به مدت هشت ساعت در شیفت نگهبانی تواب مورد نظر می‌توانستیم از اوضاع به‌نفع خودمان بهره به‌گيريم. بعد از تاريکخانه، ما را به قرنطينه بردند. در قرنطينه چشم‌بند نمی‌زديم، اما تمامى قوانین دیگر را به ما تحميل مى‌کردند. اجازه حرف زدن نداشتيم. قادر نبوديم از جاى خود بلند شویم. به‌فاصله‌ی يک تا يک مترونيم از هم در نقطه‌اى مى‌نشستيم و می‌خوابیدیم. نگهبانان که عوض می‌شدند. توابى کار کشته و فاشيست که از نگهبانان دوران قیامت و تابوت حاج داود بود و تجربه‌ی سرکوبگرى آن دوران را به‌خوبى آموخته بود، يک‌تنه به وضع قوانين جديد در قرنطينه اقدام مى‌کرد، و هر روز شرايط دشوارترى را براى ما بوجود مى‌آورد. پاکوتاه ( اين نام را ما بر او گذاشته بوديم)، حتى قوانين پاسداران و ناصرى معاون زندان را به دل‌خواه خود تغيير مى‌داد و عرصه را برما تنگ‌تر مى‌کرد، خصوصا بر گروه زندانيان مجاهد که از بند چهار بودند. پاکوتاه، تواب و نگهبان آن بند بود، لذا حساسيت بيش‌ترى نسبت به زندانيان مجاهد نشان مى‌داد. يکه‌تازى و کاسه داغ‌تر از آش بودن او، فشار عصبى را برای ما بيش‌تر می‌کرد. در برابر اين وضع، فکرى در ذهنم جرقه زد تا با او به صحبت به‌نشينم و دوگانگى رفتار ميان او و ديگر نگهبانان و حتى پاسداران را به او يادآورى کنم. اما انجام اين کار در آن شرايط خيلى دشوار بود. تصميم‌گيرى براى نشستن در کنار نگهبان تواب و صحبت کردن با او بدون اطلاع ديگر رفقا و ياران‌مان از هدف اين صحبت، کار سختى بود. در شرايطى که نمى‌توانستيم نه با کلمه و نه با ايماء و اشاره فکر و منظور خود را به ديگران بگوئيم، هرگونه صحبت با نگهبان تواب شبه‌برانگيز بود و مى‌توانست در ذهن ديگران جور ديگرى تعبير شود. بر سر دوراهى تصميم‌گيرى، طوفانى در درون‌ام برپا بود. از تصور اين‌که رفقای‌ام صحبت کردن با نگهبان تواب را به حساب بريدن براى خلاصى از قرنظينه بگذارند، گر‘می‌گرفتم و پيشانی‌ام عرق مى‌کرد. مى‌دانستم رفقای‌ام به‌خوبى مرا مى‌شناسند و به‌هم اعتماد متقابل داريم. اما على‌رغم آن، فکر ايجاد شک در آنان مرا از درون مى‌خورد. خاصه آن‌که مجاهدين هيچ شناختى از ما نداشتند و حرکت من مى‌توانست براى آن‌ها بيش‌تر شبه‌برانگيز باشد. نيمى از روز را در کشاکش درونى گذراندم. سرانجام برترديدها و دوگانگى‌های‌ام فائق آمدم و “پاکوتاه” را صدا کردم. با شنيدن صدایی‌ام چهره‌اش شگفته شد. با گشاده‌روئى به‌طرف‌ام آمد. گفتم مى‌خواهم چند دقيقه‌اى با او صحبت کنم. کنارم نشست و از من خواست اگر گيلانی هستم به زبان گيلگى با او صحبت کنم. در چند جمله دوگانگى رفتار او با پاسداران را برای‌اش تشريح کردم و از او پرسيدم چرا چنين رفتارى دارد؟ در جواب حاشيه رفت و از فتوحات‌اش در زمان حاج داود حرف زد که چه‌گونه به‌عنوان يک تواب از طرف ديگر توابين بايکوت شده بود. به او گفتم: ”مسائل تو به من ارتباطى ندارد. من فقط مى‌خواستم کاسه داغ‌تر از آتش يودن تو را يادآورى کنم و صحبت دیگرى ندارم. از کنار من برخاست و به طرف صندلى نگهبانى رفت. همه کنجکاو شده بودند. نمى‌داستند ميان من و پاکوتاه چه صحبتى رد و بدل شده است. موقع شام، ”پاکوتاه” به مجاهدين گفت لازم نيست هرکدام به تنهائى شام به‌خورند و مى‌توانند براى غذا خوردن دورهم به‌نشينند. ناگهان چشم‌هاى زندانيان مجاهد به سوى من چرخيد و نگاه‌شان به من خيره شد. فقط توانستم از دور چشمکى به آن‌ها به‌زنم. نفس راحتى کشيدم. تجربه پيش آمده مرا سرشار از چنان شادى کرد که روزها از فکر کردن به آن به وجد مى‌آ‌مدم. پاکوتاه، مانند ساير نگهبانان با ما رفتار مى‌کرد و از قوانين خود ساخته و ايذائى دست برداشت. روزهاى قرنطينه با تبعيد من و چهار رفيق ديگر به بند سلطنت‌طلبان به پايان رسيد. هفته‌ها زندگی در آن شرايط، به سرودن شعرى انجاميد. قلم و کاغذى در دسترس نداشتم. 

بند بند شعر را به حافظه سپردم. با تمام شدن ايام قرنطينه، اين شعر هم کامل شد. اين شعر که بر آن نام ”قرنطينه” گذاشته‌ام، در وصف همه‌ى آن‌هائى سروده شده که دوران قرنطينه و تابوت‌ها (قيامت) را سرفرازانه پشت سر گذاشتند و يا از پاى در آمدند و به مرز جنون رسيدند و شکستند. 


خورشيد با مهربانی خویش 

آن سوى در پشت اين دخمه‌ی نمور 

در پهن دشت شقایق 

– اين دشت سرخ‌گون- 

هم‌راه با شبنم 

به رقص بهارانه نشسته است. 

و بلبلان، مست از شگفتن گل 

با غنچه‌های سرخ نشانده به لب 

پر مى‌کشند از شاخه‌ای به شاخسار دگر 

تا شکست زمستان را آذین ديگری بندند. 

اين جا، در اين دخمه‌ی نمور و سياه 

مردانی نشسته‌اند بى‌هيچ کلام 

در پس گذشت ماه‌های دراز 

چه هرکلامی جرمی است به وسعت شب. 

این‌جا زنانى نشسته‌اند بى‌هيچ حرکتى 

در پس گذشت روزهای بلند 

گوئى بدان سان که کوه‌های سربلند 

به هیئت انسان در آمده‌اند. 

چه هر حرکتی جرمی است 

به درازاى یک دو روز و شبی 

ماندن به زیر هشت. 

با ره توشه‌های سنگین همیشکی‌اش. 

آن سوی بهار است و شگفتن گل 

آواز قمریان سپيد، خاکستری، سياه 

هم‌راه با رقص شادمانه بید 

آواز پر ترنم جويباران پر نشاط 

که از دل کوهساران 

جوشان و پر خروش 

تن می‌کشند تا دشت سبزگون 

اين‌جا، اين سوى 

در اين فضاى مدهش و درد 

مردانى نشسته‌اند چون خوشه‌هاى نورس سبز 

در تطاول باد و زنانی نيز 

آنان 

با نگاه‌های عاشقانه‌شان 

در تطاول و چپاول توفان نيز 

مرغ عشق را 

پرواز می‌دهند 

تا دورهای دور 

و اینان 

عشق و کین را به تساوی 

در چشم‌های روشن‌شان جای داده‌اند 

عشق به رویش سبز بهار 

کین 

به نامردمان پست 

که در دل شب با دشنه‌ا‌ى سياه 

قلب سپيده را نشانه می‌گیرند. 

آن سوی پرندگان مهاجر 

در گوش هم به نغمه می‌خوانند 

شگفتن گل را 

به روى شاخه‌های نورس بيد 

و سوسن و زنبق 

در خنکاى نسيم 

شادمانه به نجوا نشسته‌ا‌ند و 

حدیث عشق می‌خوانند 

این‌جا، این سوی 

بجای رقص شادمانه‌ی سوسن و زنبق در نسيم بهار 

تنها، نگاه است که معنا گرفته است 

این‌جا در این فضای وحشت و درد 

تنها مرغ نگاه است 

که بى‌قرارانه پر مى‌کشد مدام 

تا بر شانه‌هاى زخمى ياران آرميده در اين دخمه‌ى نمور 

آشیانه بگیرد. 

اين‌جا، 

آهنگ هر کلام بعد از گذشت زمان 

با گوش‌ها نا آشنا ماده است دگر 

و حنجره‌ها در پس ماه‌ها بی سخنى 

ارتعاش را از ياد برده‌اند. 

اين‌جا، به اختيار برخاستن جرم است 

به اختيار نوشيدن جرم است 

آرى! 

به اختيار نوشيدن جرم است 

اين‌جا، در این فضای سرد و سکوت 

کلام 

– این آشنای ديرپای- 

حتی به خلوت شب نيز 

پنجه در گوش کس نمی‌سايد 

چه 

دژخیمان، با نگاه‌های کرکسی‌شان 

حتی شگفتن لب را نشانه می‌گيرند 

اين‌جا، در اين فضاى هميشه دل‌تنگی 

حتی گفتن يک سلام 

به گاه رسيدن صبح 

يک شب بخير 

به گاه خلوت شب 

جرم است 

آرىی 

حتی گفتن يک سلام 

به هم‌رزم و هم‌سفرت 

که ماه‌هاست هم‌سان تو 

در کنارت آرمیده است 

جرم است 

جرمی که يک دو روز شبی 

از نشستن بازت می‌دارند 

از خوابیدن منعت می‌سازند 

و چشمانت را در پشت يک نقاب سیاه می‌کاوند 

تا در گمان تيره‌شان 

باور کنند، خورشید را از تو گرفته‌اند 

غافل 

که اینان- اين انسان‌های سربلند 

اين چشمه‌های جوشان و پرخروش- 

خود، خورشیدهای فروزان این درانند 

و بهار مهربانانه آن سوى 

با شاخه‌های پر طراوت گل سرخ 

به ميعادشان نشسته است 

تا خورشيد را 

در چشم‌های روشن‌شان به‌بيند. 

This site is registered on wpml.org as a development site. Switch to a production site key to remove this banner.