صدای کوبیده شدن در آهنی بزرگ

صدای کوبیده شدن در آهنی بزرگ


صبا آزاد


صداي کوبيده شدن در آهنی هميشه منو می‌ترسونه. در پشت سرم بسته می‌شه و مــن‌رو در وحشـت فـرو مـی‌بره. قسمت اصلی حمام پر از زن و بچه است. صدای همهمه‌ی پراکنده در مه بخار آب سرسام‌آوره.

صدای برهم خوردن ظرف‌های آهنی حمام از سفال‌های سقف بلنــد حمـام طنيـن مـی‌اندازه. خيلـی گرمـه. گـاهی، قطره‌ی آب سرد از سقف بلند حمام چكه می‌کنه و به بدنم می‌خوره.

” بيا جلو- نوبت شستشوی توئه”.

زيوره. معمولا وقتی که مادرها و مادر بزرگ‌ها دارن خودشون رو می شورند، زيـور دلاك بچـه‌هـا رو مـی‌شوره. زيور خيلی گنده‌اس با پستان‌هاي آويزان. صورت‌اش پر از مو. وقتـی‌که مـی‌خنـده، جـای خـالی دنـدان‌های افتاده‌اش، با سياهی دندون‌های باقيمانده‌اش، لبخند رو توی صورتش بــه خـط سـياهی شـبيه مـی‌کنـه.


زيور روی سكوی حمام می‌شينه و منو به طرفش می‌کشه و محكم لای پاهايش نگهم می‌داره. بدن ظريف و لاغر من در ميان پاهايش تقريبا له می‌شه ولی او شكايت‌های منو نديده می‌گــيره و آب داغ رو بـا ظـرف آهنـی روی سرم می‌ريزه و با صابون سرمو مــی‌مالـه. کف صـابون صورتـم رو مـی‌پوشـونه و چشـم‌هـا مـو می‌سوزونه.

سه بار محكم منو می‌شوره. زيور قانون سه بار شستن رو هيچ‌وقت عوض نمی‌کنـه. چشـم‌هـامو بـا کف صابون می‌شوره، چشم‌هام می‌سوزن و وقتي بازشـون مـی‌کـنم، تنهـا چـيزی کـه مـی‌بينيـم قطـره‌هـای خاکستری- آبی رنگ آب است که به بخار تبديل می‌شه و تصويری نامشخص و مه‌آلود جلـوی چشـم‌هـام مـی‌سازه. بوی صابون ارزون قيمت که با بوی تن زن‌ها ، بوی مــاده‌ی نظـافت، بـوی شـاش بچـه‌هـا و شـير پسـتان

مادرها قاطی شده فضای حمام را پر کرده. دنبال مادرم می‌گردم اما نمی‌بينم‌اش. تکه‌هــای لخـت بـدن زن هـا رو که ميان بخار قطره‌های گرم آب ظاهر و محو می‌شوند می‌بينم. لحظه‌ای سينه و کمرشون رو می‌بينــم و لحظه‌ای ديگر موهای بلند موج‌دارشون رو که روی شونه‌ها و کمرشــون ريختـه. ايـن زن‌هـا همـه بـزرگ و مادر، شبيه مادرم هستند. اما هيچ‌كدام‌شان بوی مادرم رو نمي‌دن. به طرف مــادرم مـي‌روم ، دسـت‌هاشـو مـی‌گيرم، اما ناگهان متوجه می‌شوم زنی را که دست‌اش را در دست دارم مادرم نيست. می‌ترسم و گريه مــی‌کنـم.


صدای وحشتناك به‌هم خوردن در بزرگ آهنی ترسم رو بيشتر می‌کنه. فكر می‌کنم مادرم رفته و منـو اين‌جـا ول کرده. صداشو مي‌شنوم “بيا اين‌جا، من اين‌جا هستم”.به سوی صدای اون، به طرف صدای اين زن حرکت می‌کنم. اما سر راه سر می‌خورم و تــوی بغـل زنـی که روی سكوی حمام نشسته می‌افتم. دستم بر بدن صابون خورده‌اش می‌خوره و ليز می‌خوره بر روی ســينه و شكم‌اش. می‌تونم زبري قسمت‌های اصلاح شده‌ی بدنشو حس کنم. حيرت‌زده می‌مونم. مادرم منو پيدا مــی‌کنـه و با ابر حمام پشتمو می‌شوره.


در بزرگ آهنی بسته می‌شود. ما در راهرو عمومی بيرون حمام هســتيم. وسـط راهـرو، حوضـی بلنـد و کم‌عمق است که کف آن با سراميك آبی و بنفش پوشيده شده. وسط حوض چهار فواره است که صدای ريــزش آب از آن‌ها آرامش‌بخشه. آب تميز و شفاف سرازير می‌شه و در کنار حوض می‌ريزه. تصويــر مـاهی‌هـای تـوی حوض رو که در حال شنا کردن هستند روی سطح آب می‌بينم. سعی می‌کنم بشمارم‌شون اما نمــی‌تونـم چـون انعكاس تصويرشون در آب چند برابر می‌شه. پاهامو توی آب می‌کنــم. زن‌هـائی که بـا بچـه‌هـا از حمـام وارد راهرو مي‌شن هوای راهرو را با بوی عرق تازه، صابون، پودر تالكم و بــوی بـدن بچـه‌هـا پـر مـی کنـن. طنيـن صداي بزرگ آهنی از راه بسيار دور بلند مي‌شه. “يالا . نوبت توئه. شب حمومه. بلند شو”. با چشم بسته می‌تونم حس کنم آدم‌ها دارن دور و بــرم راه مـی‌رن. بعضـی‌هـا اسـباب‌هاشـون رو از تـوی کيسـه‌هـای پلاسـتيكی در میارن. کیسه‌های پلاستيكی صدای ناهنجار دارن. چشم‌هامو رو باز می‌کنم. اول يادم نمی‌یاد کجا هستم، اما فورا يادم می‌ياد. منو از سلول انفرادی به زندای بزرگ‌تر منتقل کرده‌انـد، بـه زنـدان اويـن. خيلـی راجـع بـه اين‌جـا شنيدم. “يالا . گفتم بيدار شو. تكون بخور. می‌خوای حمام کنی يا نه؟ پنــچ دقيقـه وقـت داری کـه حـاضر بشـی، و گرنه وقت‌تو می‌دم به يكی ديگه”. يكی تو گوشم پچ پچ می‌کنـه.” بيـدار شـو. بـايد بيـدار بشـی. اگـر امشـب حمـوم نكنی بايد تا نوبت حموم بعدی صبر کنی. وسايل حموم داری؟” ” آره. ولی نمی‌دونم ساك لباس‌هايم کجاست”.


باشه. اينو بگير. يك کیسه‌ی پلاستيكی به دستم می‌ده. تقريبا نيمه‌خواب بلند می‌شم و از ميان رختخــواب‌هـايی کـه وسط اتاق پهن شده رد می‌شم. در بعضی جاها، زندانيان هنوز خوابند. هوای اتاق پر از بوی صــابون، شـامپو و بوی تن زن‌ها که با بوی بد پتوهای کهنه‌ی سربازی که زندانيان به‌عنوان رختخواب از آن‌ها استفاده می‌کنند قاطی شده. با مشكلات زياد بالاخره موفق می‌شم که به اون سر اتاق برسم. بـيرون اتـاق، يـك راهـرو طولانـی است. يك طرف آن شش اتاق بزرگ و طــرف ديگـه‌اش خاليـه. حمـام، تـه راهـرو، درسـت قبـل از در بـزرگ آهنی‌یه. عده‌ی زيادی از زندانيان در حمام دور هم جمع شده‌اند. بعضی از زن‌ها نيمه‌لخت، با حولــه بـر سرشـان مشغول لباس پوشيدن هستند، در حالی‌که بقيه منتظر نوبــت حمـام‌شـان هسـتند. جمعيـت خيلـی زيـاده. منـو يـاد روزهای تظاهرات عليه رژيم می‌اندازه. وارد حمام می‌شم. حمام اتاق خيلـی بزرگيـه بـا دوش‌هـای زيـاد کـه ديواري بين‌شان نيست. فقط چهار تا از دوش‌ها رو با يك پارتيشن از هم جدا کرده‌اند و بيــن‌شـان در گذاشـته‌اند. همهمه‌ی شادی زن‌های زندانی که مشغول شستشو هستند به هوا می‌ره و در بخار وهم‌انگيز آب گرم ناپديد ميیشه.


ابر زخيمی از بخار آب

قطره‌هاي بلوري و آبی رنگ آب

در فضای حمام در رقص هستند

و بر صدای وهم‌انگيز و پرهياهوی زن‌ها که دنبال شامپو می‌گردند غلبه می‌کنند.

“می‌شه لطفا شامپو رو به من بدی”.

” می‌شه لطفا پشتمو بشوری”.


حمام منو به ياد خاطرات بچه‌گی می‌اندازه. بيرون در می‌ايستم و چشم‌هـام از دور روی بـدن زن‌هـا حرکت مـی‌کنه. روی بدن‌های برهنه‌شون. چشم‌هام مدت‌هاست بدنی رو نديده. حتی بدن خودمو.

بيشتر زندانيان موهاشونو کوتاه کرده‌اند، اما آن‌هایی که موهای بلند دارن شبيه نقاشی‌های مينياتور ايران هسـتند و زيبا. يك زيبائی غيرقابل دسترسی. قطره‌های آب، زير نور خاکستری-آبی تنها چراغ حمام، روی موها مثل دونه‌های منجوق می‌درخشند و تلالو دارن.

لب هاشون سرخه.

سرخ نوك سينه روی پوست ابريشمی و نرم‌شان دعـوت کننـده اسـت. آن‌هـا در حـال شستشـو بـه جلـو و عقـب حرکت می‌کنند. نمی‌تونم نگاه‌شون نكنم. مثل رويا می‌مونه. حرکت‌هاشون نگاه رو از چشم‌هـام مـی‌دزده.

انگار جنس تن شون بخار آب رو گرم‌تر می‌كنه و من رو به قلــه ايـن زيبـائی می‌خونـه. در حـالی‌که يكـی‌شـون موهاشو می‌شوره- ديگری پشت‌شو صابون می‌كشه. يالا . لباس‌هاتو درآر و حاضر شو”.

خجالت می‌کشم. آروم آروم لباس هامو در می‌آرم و با خجالت سينه بندم رو باز می‌کنم و درست قبل از اين‌كــه آخرين تكه‌ی لباس زيرم رو در بيارم، مسئول حمام بهم ياد می‌ده که چطور از اون بـه عنـوان آويـز اسـتفاده کنـم و شامپو و شونه‌مو توش نگه دارم. می‌رم تو. زمين پر از آب، کف صابون و موهای ريخته است. منو به آخريـن کابين می‌فرسته چون زير دوش‌های ديگر جا نيست. تا در رو باز می‌کنم، بوی زننده‌ای به مشامم می‌خوره و حال تهوع بهم می‌ده، بوی خون کهنه قاطی با پنی‌سيلين که رو زمين جاری‌یه. داخل کابين رو نگاه مـی‌کنـم.

سه تا زن جوون اونجان- دوتا شون در حال شستشو هستند و يكی‌شــون روی زميـن نشسـته. زنـی کـه نشسـته اسم‌اش ايرانه. ايران پشت‌اش به منه. پشت‌اش مثل يك ورقه سياه می‌مونه. برای اولين بار، زير نور ضعيف چـراغ مهتابی زندان بدن شكنجه شده‌ای رو توی حمام می‌بينيم. بارها راجع به شكنجه فكر کرده بودم، به‌خصــوص از وقتی که دستگير شده بودم. اما تصوراتم با آن‌چه جلو چشــمم بـود خيلـی فـرق داشـت. جلـوی چشـمم نمـايش يـك وحشی‌گری مطلق بود، يك رفتار حيوانی غيرقابل تصور با بدن انسان. خط‌های شلاق سرتاسر پشت‌شو پوشانده بود. ايران در عرض يك روز بيشــتر از ١٠٠ ضربـه شـلاق خـورده بـود. زيـر حجـابی از بخـار آب مـی‌تونـم زخم‌های خشك‌شده‌ای رو که دهن باز کرده، ببينم. از هر تنزيب پانسمان رشته خونی سرازير می‌شه و رودخانه‌ای از خون روی پشت ايران جاری می‌کنه. قلبم می‌ايستد. حس ندارم. می‌لرزم و خجالت می‌کشم. تا سرحد مرگ می‌ترسم. قلب يخ‌زده‌ام در سينه اون‌قدر سنگين شده که احساس درد می‌کنم.


مسئول حمام ســرم داد مـی‌کشه”يالا . فقط پنچ دقيقه وقت داری. بجنب. توی حمام خودتت که نيستی. حرکت کردم. سعی می‌کنم که مزاحم آن‌ها نشم. اونا از زير دوش ميان بيرون ولــی در عـرض دو ثانيـه سـه نفـر ديگـر وارد می‌شـن. موفـق می‌شـم در عرض پنچ دقيقه خودمو بشورم و بيام بيرون. بعد از حمام، برمی‌گردم سرجام، جايی که می‌خوابم. بيشــتر زن‌ها خواب هستند. به دوروبرم نگاه می‌کنم. وسط اتاق بند، رخت نصب شده و همــه لبـاس‌هـای شسـته و حولـه‌هاشون رو آويزون کردن. رنگ لباس‌ها و نقش حوله‌ها به‌هم آميخته. انگار وسط اتاق يك نمايشگاه نقاشی برپا شده. نمی‌تونم بخوابم. دوباره به اوين فكر می‌کنم. نمی‌دانم چرا بعد از چند ماه انفرادی، منو به اوين فرستادند.


عصبی هستم و می‌ترسم. می‌دونم قانون اين‌هاست زندانی رو صبح سحر اعدام کنند. بی‌اراده منتظــرم صـدای شليك گلوله‌ها رو که تيرخــلاص مـی‌زنـن بشـنوم. بـا تعجـب مـی‌بينـم زندانيـانی کـه بيـدار می‌شـن سـرحال و خوشحال‌اند. می‌نشينم و نگاه‌شون می‌کنم. به اين فكر می‌کنم که هنوز زنده‌ام و منتظر يـك سرنوشـت نـامعلوم می‌مونم. 

This site is registered on wpml.org as a development site. Switch to a production site key to remove this banner.

Warning: file_exists(): open_basedir restriction in effect. File(action-scheduler-fa_IR.mo) is not within the allowed path(s): (/nfsmnt/:/data/:/usr/share/php:/usr/bin/:/apachetmp:/tmp/:/var/tmp/:/dev/urandom:/usr/lib/x86_64-linux-gnu/ImageMagick-6.9.11/bin-q16/:/usr/local/bin/:/etc/ssl/certs/ca-certificates.crt:/usr/lib/php:/usr/php84/bin/:/home/wp-cli/) in /data/a/b/ab9a8482-28d0-47a1-8da0-ecf6cd26de24/kanoon-zendanian.org/web/wp-content/plugins/wpml-string-translation/classes/MO/Hooks/LoadTranslationFile.php on line 82

Warning: file_exists(): open_basedir restriction in effect. File(action-scheduler-fa_IR.l10n.php) is not within the allowed path(s): (/nfsmnt/:/data/:/usr/share/php:/usr/bin/:/apachetmp:/tmp/:/var/tmp/:/dev/urandom:/usr/lib/x86_64-linux-gnu/ImageMagick-6.9.11/bin-q16/:/usr/local/bin/:/etc/ssl/certs/ca-certificates.crt:/usr/lib/php:/usr/php84/bin/:/home/wp-cli/) in /data/a/b/ab9a8482-28d0-47a1-8da0-ecf6cd26de24/kanoon-zendanian.org/web/wp-content/plugins/wpml-string-translation/classes/MO/Hooks/LoadTranslationFile.php on line 85