ملاقات با فخری

ملاقات با فخری

 

اسماعيل حق‌شناس

 

نظافت عمومی بند و اتاق‌ها تقريبا تمام شده بود ولی همهمه و سروصدای زيادی در بند بود و هر کسی در اتاقش مشغول جمع‌وجور کردن وسايلش بود. بلندگوی زندان روشن شد و يك نفر از بلندگو اعلام کرد: زندانی‌ها توجه کنند، همه‌ی زندانی‌ها توجه کنند! همه ساکت شديم. فكرهایی به سرعت از مغزم گذشت: چه اتفاقی افتاده است؟ حكم اعدام کدام زندانی آمده است؟ همين دو روز پيش ١٥ نفر اعدام شدند، حالا نوبت کدام يك از ماهاست؟ امروز که روز ملاقات نيست تا اسامی ملاقاتی‌ها را بخوانند. شايد آخوندی از جلو در زندان رد می‌شده، آوردنش سخنرانی کند.

معمولا صبح جمعه کم‌تر اتفاق می‌افتاد برنامه خاصی برای زندانی‌ها داشته باشند. دوباره از بلندگو اعلام شد: زندانيان توجه کنند…توجه کنند. دوباره سكوت. همه ساکت‌تر شدند. بچه ها با هم پچه پچ می‌کردند. کسی نمی‌توانست به اين آسانی حدس بزند چه می‌خواهند اعلام کنند. اما عادت داشتيم هر اتفاقی را فورا تحيل کنيم.

قاسم گفت: باز صدای خنده‌‌هامون بلند شد می‌خواهن حالمون بگيرن. حتما چند نفر را که بلندتر خنديده‌اند می‌خواهند شلا ق بزنند.حسين می‌خواست چيزی بگويد که باز بلندگو به صدا درآمد: اسامی‌ای که اعلام می‌شوند سريع لباس ببوشند و بيايند جلوی در بند. دوباره سكوت…

قاسم گفت: نگفتم بچه‌ها! می‌خوان حالگیری کنند. جليل گفت: وقتی بخوان شلاق بزنند نمی‌گويند لباس ببوشيم، همين‌طوری می‌برند. حسين ادامه داد: حتما می‌خوان چند تا از تواب‌ها را ببرند نماز جمعه. نماز جمعه خلوت شده.

من گفتم: لحن صدا خشنه، وقتی می‌خوان کسی رو ببرن نماز جمعه، ميگن” اين برادرهایی که اسامی آنان خوانده می‌شه…”

دوباره بلندگو به صدا درآمد: اسامی که خوانده می‌شه، لباس ببوشن. ١-موسی… ٢-جليل… ٣- حسين… ٤-بهروز…

همه به هم نگاه کردیم چرا اينها!؟

به جليل گفتم: فكر می‌کنی چه شده؟

او جواب داد: “نمی‌دانم.”

رفتم توی سلول محسن ازش پرسيدم: فكر می‌کنی چه کار باهاتون دارند؟

او جواب داد: “نمی‌دانم.”

چند تا از بچه‌ها داشتند می‌رفتند به طرف سلول کسانی که اسامی‌شان خوانده شده بود. اما زندانی‌های مسئول امنيت، آن‌ها را از اين کار منع کردند.

موسی، جليل، حسين و بهروز از بچه‌ها خداحافظی مختصری کردند و از بند ييرون رفتند. بچه‌های تيم خبر، کنترل می‌کردند که چه کسی می‌خواهد آنان را ببرد. پرده‌ها را کشیده بودند و چيزی معلوم نبود.

اسامی افراد مهمی را اعلام کرده بودند. چهار عضو شورای مرکزی تشكيلات زندان. مدتی از آن روز گذشت. بچه‌های تيم خبر تلاش می‌کردند خبری از آنان بدست بياورند. در آن مدت کسی را از انفرادی و زيرزمين بازداشتگاه به عادل‌آباد منتقل نکردند. حدس می‌زديم تشكيلات زندان لو رفته باشد. بعضی‌ها می‌گفتند با هم بودن آن‌ها کاملا اتفاقی بود. هرکسی تحلیلی می‌داد.

با بردن تعداد ديگری از بچه‌ها شايعه لو رفتن تشكيلات زندان قوت گرفت. بخود گفتم اگر تشكيلات لو رفته باشد، جان خيلی‌ها در خطر است و بايد کاری انجام دهيم. مسئولين امنیتی در روابط بچه‌ها تغييراتی دادند و در تماس‌ها دقت بيش‌تری می‌کرديم. تواب‌ها فعال‌تر شده بودند و روابط بچه‌ها را کنترل می‌کردند. حتی به خود جرات می‌دادند و به طبقه‌ی ما می‌آمدند و در راهرو قدم می‌زدند. شنيديم که چند نفری را هم از بند زنان برای بازجوئی برده‌اند.

 

مدتی در بی‌خبری و نگرانی به‌سر برديم. يكی از بچه‌هاي تيم خبر اطلا ع داد يك زندانی زن به علت خونريزی ناشی از شكنجه به بهداري منتقل شده است. فرصت خوبی بود تا بتوانيم از او خبری کسب کنيم. نمی‌دانستيم او چه کسی است و چه وضعيتی دارد. اما من تصميم گرفتم هر طور شده با او تماس بگيرم. بايد ريسك می‌کردم. به تنهائی نمی‌توانستم اين کار را انجام دهم. با هم سلولی‌هايم مشورت کردم. پيش‌نهاد کردم يك‌نفر از ما طوری مريض شود که حداقل دوسه روز در بهداری بستری شود.

قاسم داوطلب شد. بيماری که معمولا منجر به بستری شدن می‌شد، آپانديس بود. وقت زيادی نداشتيم. امروز تا فردا. قاسم شروع کرد به آماده شدن. بعد از خوردن ناهار شروع کرد به بالا و پائين بريدن و بلند کردن تخت‌های سه طبقه سلول که خيلی سنگين بودند. اما اتفاقی نيافتاد. چندين بار خودش را با شكم پر از تخت طبقه سوم پائين انداخت و لی نتيجه منفی بود. بقيه بچ‌ها از کارهای قاسم کف اتاق ريسه می‌رفتند. هر کس راه‌حلی پيش‌نهاد می‌کرد ولی اتفاقی نمی‌افتاد.

 

شب بعد از خاموشی در مورد آن صحبت می‌کردیم و ريسه می‌رفتيم. هيچ وقت آن‌قدر نخنديده بودم. فردا صبح به هواخوری رفتيم. روزی دو ساعت هواخوری داشتيم. همه سعی می‌کرديم که از هوای بيرون و آفتاب استفاده کنيم. چند تا از بچه‌ها با توپ پلاستيكی به فوتبال مشغول شدند. قاسم هم با آن‌ها به بازی رفت. چند دقيقه بعد، صدای فرياد و ناله نظر همه را جلب کرد. ديدم قاسم روی زمين دراز کشيده و دستش را روی شكم‌اش گذاشته و ناله و فرياد می‌کند. در حين بازی لگد بدی به شكمش خورده بود. مسعود خيلی ترسيده بود. به طور اتفاقی لگد بدی به قاسم زده بود. با هم قاسم را به نزد گارد بند برديم. پاسداری که آن‌جا بود مسعود را زير مشت و لگد گرفت که چرا مواظب نبوده است.

 

به‌هر صورت قاسم را با کمك مسعود به بهداری رسانديم. دکتر بهداری گفت فتق او پاره شده و بايد عمل شود. قاسم همان‌طور که ناله می‌کرد، به من چشمگی زد که موفق شديم. با يك آمپول مسكن قاسم کمی آرام شد ولی نمی‌توانست راه برود. دگتر گفت خطر جدی ندارد، امروز تقاضای دکتر جراح می‌کنیم، فردا عملش می‌کنيم. قاسم را در طبقه دوم بهداری در اتاق کنار اتاق همان زن زندانی که می‌خواستم با او گفتگو کنم، بستری کردند. اما نگهبانی مراقب او بود و نمی‌شد وارد اتاقش شد. موضوع را با يكی از کارکنان بهداری که خود زندانی بود در ميان گذاشتم. او آدم مطمئنی بود. قول داد ترتيب ملاقات را بدهد. قرارمان روز بعد از عمل جراحی قاسم بود. بناشد به من خبر بدهد. چند روزی بود بهداری زندان به بيمارستان تبديل شده بود. تجهيزات جراحی را تازه آورده بودند. ديگر کسی را برای درمان و عمل به بيمارستان خارج از زندان نمی‌بردند. چون تا آن زمان چند زندانی بعد از بستری شدن، از بيمارستان فرار کرده بودند.

فردای آن روز طبق قرار قبلی به بهانه ملاقات با قاسم به بهداری رفتم. کمی ميوه هم برايش يردم. قاسم هنوز به هوش نيامده بود. دوستم توانست به بهانه‌ای نگهبان اتاق زن زندانی را به طبقه پائين بكشد. بلافاصله به اتاق زن زندانی رفتم. او خوابيده بود و صورتش به طرف ديوار بود. نمی‌توانستم خوب او را به‌بینم. پارچه‌ای سفيد موها و قسمتی از صورتش را پوشانده بود. پتوئی نیز تا بالای سينه‌اش کشيده بود. فقط دستش بيرون بود که سرُم به آن وصل بود. ملا فه‌ای پائين تخت بود.  آن‌را روی تخت پهن  کردم، طوری که زير تخت پيدا نباشد. بعد رفتم و زيرتخت پنهان شدم. از آن‌جا که تخت کوتاه بود مجبور بودم کاملا دراز بكشم. دستم را طوری از پشت تخت بالا آوردم که سر زن زندانی را لمس کرد. به اين رتيب او را بيدار کردم. با صدائی ضعيف گفت: کی هستی؟

گفتم يك دوست از بند چهار آمده‌ام. تو از کجا آمده‌ای؟

جواب داد: “از بازداشتگاه.”

پرسیدم: چی شده؟

گفت: “خونريزی داشتم.”

پرسیدم: بهتری؟

گفت: “خونريزی قطع شده است. “

ناگهان صدای پا گفتگوی ما را قطع کرد. دو نفر وارد اتاق شدند. فقط گوشه‌ای از چادر و دمپائی‌های‌شان را می‌ توانستم به‌بينم. از دمپائی‌ها فهميدم پاسدار نيستند. خيالم راحت شد.

زندانی آن‌ها را می‌شناخت. صميمانه با هم احوالپرسی کردند. ملافه را کمی کنار زدم، سرم را بيرون آوردم و سلام

کردم. هر دو از کنار تخت عقب کشيدند و به من نگاه کردند. کمی ترسيدند و تعجب کردند.

“سلا م، تو اين‌جا چه کار می‌کنی؟”

از بند آمدم. آمدم خبر بگيرم.

“ما هم آمديم فخری را به‌بينيم ولی مخفيانه آمديم.”

من زودتر از شما آمدم، وقت زيادی ندارم. اول من حرف‌هامو می‌زنم و شما گوش کنين. ولی اين‌طوری نميشه، اگر اين‌جا بگيرن‌ام، تكه بزرگه‌ام گوشم است، بهتره يكی جلو راه‌پله و يكی هم جلو در مراقب باشين. خيلی نگران نباش، نگهبان فخری را در بند يك ديديم. مامور همراه ما هم مريضه و رفته پيش دکتر، حالا حالاها بيرون نمی‌آيد.

بهر حال بهتره هر دو مراقب باشين. فخری، از بچه‌ها چه خبر داری؟ بچه‌ها را برای چی به بازداشتگاه بردن؟

“تشكيلا ت زندان لو رفته.”

از کجا؟ چطوری؟

“نمی‌دونم.”

تا کجا لو رفته؟

“تا آخرش، همه چيز لو رفته.”

از کجا لو رفته؟

“نمی‌دونم. فقط می‌دونم تشكيلات چند زندان ديگه هم لو رفته.”

شايد رودست می‌زنند.

“نه، جليل حرف زده. به همه چيز اعتراف کرده. همه را آش و لاش کردن. منهم هم داشتم می‌مردم که به اين‌جا منتقلم کردند. بچه‌های چپ هم لو رفتن. اون‌ها را هم بزدوی برای بازجوئی می‌برن.”

تا اين حد؟

“بله کار تشكيلات تمومه!”

تو از کجا شنيدی؟

“از برادرم.”

نكنه تو خواهر حسام هستی؟

“بله، رو به رو کردن!”

کسی را هم اعدام آردن؟

“شش نفر، ولی تازه وارد بودن؛ يه پسر جوون به اسم مصطفی اهل فسا خودکشی کرده، بهش تجاوز کردن و اون هم خودش رو گشت.”

چطور؟ من می‌شناختمش. مدتی با هم هم‌سلولی بوديم.

“نمی‌دونم.”

بدنم به لرزه افتاد. او ١٦ يا ١٧ سال بيش‌تر نداشت. خيلی ترسيدم.

ديگه بايد برم. نمی‌تونم بيش تر بمونم. ممنون.

به زندانی زنی که جلوی در مراقب بود، گفتم: خانم، می‌خوام بيام بيرون گسی تو راهرو نيست؟

“نه، امنه.”

از زير تخت بيرون آمدم. سعی‌ کردم صورت فخری را به‌بينم. جاهائی از صورتش سياه شده بود و رنگ پريده بود. دور چشمانش سياه شده بود و گود افتاده بود. مچ دست‌ها و پاهاش باند پيچی شده بود. هر دو به هم لبخند زديم. بنظر خيلی مغرور می‌آمد.

موفق باشی. خداحافظ.

انكشتانش را فشردم. دوباره لبخند زد. اين بار مغرورتر.

راستی فكر می‌کنی بعد از بهداری می‌برند توی بند يا بر می‌گردی بازداشتگاه؟

“نمی‌دونم. هنوز بازجوئی‌ام تمام نشده.”

می‌خوای برات ميوه بيارم؟ برای دوستم آوردم می‌تونم چند تائی برات بيارم.

“نه، آنوقت می‌فهمن ملاقات داشتم.”

از آن دو زندانی زن نیز خداحافظی کردم و به سرعت وارد اتاق قاسم شدم. هنوز بهوش نيامده بود. دلم می‌خواست بيدار بود و ماجرا را برايش تعريف می‌کردم. دو نارنگی پوست کندم و در دستمال کاغذی گذاشتم. بيرون اتاق را ديد زدم. هنوز راهرو خلوت بود. از کنار اتاق فخری رد شدم و نيم نگاهی به اتاق انداختم. زندانی‌های زن هنوز کنار فخری بودند. به‌سرعت وارد شدم و نارنگی‌ها را به فخری دادم. با لبخند تشكر کرد. با همان سرعت اتاق را ترك کردم و به بند برگشتم.__

 

This site is registered on wpml.org as a development site. Switch to a production site key to remove this banner.