من در جعبه‌ام برای خودم دنياى ديگرى ساخته بودم

سخنرانى بهاره در گردهمائی ١٥مين سالگرد قتل عام زندانيان سياسى در استکهلم


من در جعبه‌ام برای خودم دنياى ديگرى ساخته بودم


اواخر اسفند شصت به زندان قزل حصار منتقل شدم . واحدهاى يک و سه به زندانيان سياسى اختصاص داشت. ما را به واحد سه منتقل کردند. در حالى که چشم‌بند به چشم داشتيم، با چادر روى زمين نشستيم. در همين حال صداى مردى را شنيديم که ياالله گويان به ما نزديک می‌شد. در باره‌ی حاجى داود رحمانى خيلى شنيده بوديم. در حالى که تسبيهى در دست داشت، با تمسخر گفت: “حتما راجب به من شنيده‌ايد. من عاشق خون کافرها هستم. “

حکم مرا که ١٥ سال بود، ابلاغ کردند. من اعتراض کردم. او پاسخ داد: “اين کاغذ فرماليته است. اگر آدم شوى، شايد يکى دو سال ديگر آزاد شوى. اگرنه اعدام می‌شوى.“ دادگاه که من با چشم‌هاى بسته در آن حضور يافته بودم، سه دقيقه بيش‌تر طول نکشيد . مرا به جرم پخش اعلاميه و نشريه، شرکت در کوه‌پيمايى و تبليغ وترو يج مارکسيسم به ١٥ سال زندان محکوم کرده بودند.


ابتدا به بند ٧ منتقل شدم. هر زندانى که وارد قزل‌حصار مى‌شد، ابتدا به اين بند برده مى‌شد، بعد توابين تشخيص مى‌دادند که صلاحيت کدام بند را دارد. بند سه، بند توابين، بند چهار، بند تاکتيکى‌ها و بند هشت، بند تنبيهى‌ها بود . بعد از مدتى، ما را به بند چهار منتقل کردند. با ورود به بند، از يک محوطه چهارگوش که ميله‌هايى آن‌را از راهرو بند جدا مي‌کرد و به زير هشت معروف بود، گذشتيم . اين بند، سلول‌هاى بزرگ و کوچک داشت. هر يک از ما وارد سلولى شديم. دور تا دور سلول تخت‌هاى سه طبقه چيده بودند. از اين‌که بعد از گذراندن بازجويى و تحمل شرايط سخت اوين خود را در آن‌جا مى‌يافتيم، خوشحال بوديم .

بند چهار حيات بزرگى داشت و باغچه‌هايى با گل و سبزه. با وجود سيم هاى خاردارى که دور حياط کشيده شده بود، در مدت هواخورى می‌توانستيم بعد از مدت‌ها آسمان را به‌بينيم. هر روز نوبت کارگرى يک سلول بود.  در طول راهروى بزرگ سفره‌اى پهن مى‌شد . زندانی‌ها هر کدام جلو ى سلول خود می‌نشستند. قوانين را رعايت می‌کردند، زيرا خود آن‌ها نظم و قانون را وضع می‌کردند. اکثر کارها به شکل جمعى انجام می‌شد. حتى مجاهدين نماز جمعى مى‌خواندند. بعدها مسئول بند آن را ممنوع کرد . بعد از سختی‌هاى دوران بازجوئی و بلاتکليفى، به‌يک آرامش نسبى رسيده بوديم. اما اين آرامش کوتاه بود. اکثر زندانی‌ها حکم‌هاى درازمدت داشتند. به‌ندرت اتفاق می‌افتاد زندانى بعد از اتمام دوران محکوميت‌اش آزاد شود. اگر کسى بعد از اتمام حکم می‌خواست آزاد شود، مى‌بايد در حضور زندانيان ديگر مصاحبه می‌کرد و از هفت خوان رستم می‌گذشت. توابين در باره زندانيانى که مصاحبه می‌کردند به حاج داود گزارش می‌دادند. او با مراجعه به گزارشاتى که دريافت کرده بود، محک می‌زد که زندانى واقعا توبه کرده يا نه. قبل از هر سئوال ديگرى، از زندانى می‌پرسيد انگيزه هوادار شدن‌اش چه بوده است. با طرح اين سئوال، زندانى را وادار مى‌کرد بگويد بخاطر هواهاى نفسانى به فعاليت سياسى روى آورده است و اکنون از کرده خويش پشيمان است .زندانى می‌بايست بگويد براى اثبات روى آوردن‌اش به اسلام، شرايط آزادى را پذيرفته است. در اين بند، تقريبا از امکانات نسبى برخوردار بوديم. يک شب حاجى ياالله گويان وارد بند شد . همگى دويديم چادر سر کرديم. وقتى حاجى وارد بند می‌شد بايد همه‌ى زندانى‌ها در عرض يک ثانيه چادر سر می‌کردند . اگر چادر در دسترس نبود، می‌بايد پتوى سياه را به‌سر می‌انداختند. همه در سلول‌هاى خود نشستيم. حضور او رعب و وحشت در دل‌ها می‌انداخت . جلوى هر سلول می‌ايستاد و در سکوت چهره‌ها را وارسى مى کرد. کسى حق نداشت چشم در چشم به او نگاه کند. نگاه‌اش همشيه تمسخرآميز يود. به بعضى از زندانيان که مى‌شناخت، می‌گفت نمى‌گذارم روى آزادى را به‌بینید. بعد از سرکشى به همه سلول‌ها، به زير هشت رفت و مسئول بند اعلام کرد تمام زندانيانى که به اتهام چپ دستگير شده‌اند، زير هشت جمع شوند. نمى‌دانستيم که حاجى برنامه تازه‌اى برای‌مان دارد . همه زير هشت رفتيم .حاجى مدتى با کاپشن و شلوار سربازى و پوتين‌هاى سنگين‌اش جلوى ما رژه رفت و سپس به سخنرانى پرداخت. به مارکسيسم فحش مى‌داد و ما را تفاله‌هاى آن می‌خواند. نمایش مسخره‌اش را با اين جملات پايان داد: “ همه‌ی شما چپی‌ها بايد انزجارتان را از مارکسيسم و گروه‌تان در جمع زندانيان از پشت ميکروفون اعلام کنيد.” ما که در آن زمان از موضع انفعالى برخورد می‌کرديم، پرسيديم: چرا؟ ما که کارى نکرده‌ايم؟ حاجى گفت:“همين که گفتم. يک هفته بيش‌تر وقت نداريد. هر کس قبول نکرد، جای‌اش در بند هشت است.“ سپس حرف‌اش را پايان داد و رفت. بحث بين ما در گرفت. می‌گفتيم نبايد به انزجار تن در داد.

 امروز انزجار، روز ديگر گزارش از بند. اگر چه پذيرش يا عدم پذيرش انزجار به موضع‌گيرى هرکس در دادگاه بستگى داشت، اما اين قاعده نبود. هرکس بنا بر ارزيابی‌ها و موضع‌گيرى شخصى خود آن را می‌پذيرفت يا رد می‌کرد. پيش‌نهاد حاجى ضابطه‌اى بود براى ماندن در بند چهار. تعدادى آن را پذيرفتند. يک هفته بعد، حوالى شب، حاجى به بند آمد و ۴۰ -۵۰  نفر از ما را به خط کرد و از بند بیرون بُرد و به بند هشت که مقابل بند چهار بود، منتقل کرد. ما را در سه سلول تقسيم کردند. دستور داد درسلول‌ها بسته شود. درب سلول‌ها فقط برای وعده‌هاى غذا و شب هنگام خواب باز مى‌شد. صبح‌ها از ساعت ٨ تا ١٢، در سلول بسته بود . ساعت ١٢ تا ٢، براى ناهار  باز مى‌شد و مجددا تا غروب بسته مى‌ماند. سلول‌ها کوچک و نمور بودند. از هواخورى خبرى نبود. براى خشک کردن لباس‌های‌مان، از ميله‌هاى زير هشت استفاده مى‌کرديم. اکثر بچه‌ها بيمارى پوستى داشتند. هفته‌اى يک بار پزشک که خود او هم زندانی بود می‌آمد و می‌گفت بيمارى همه عصبى است. حاجى مرتب می‌گفت:  اين بند تنبيهى است و فاقد هرنوع امکانات.  اگر امکانات مى‌خواهيد، تشريف به‌بريد بند ديگر. با وجود فقدان امکانات حداقل، ما اين بند را به بندهاى ديگر ترجيح مى‌داديم زيرا از تواب در اين بند خبرى نبود. در واقع براى خود من، زندگى در بند هشت بهترين دوران زندان بود. زيرا جمعی روزنامه می‌خوانديم، جمعی ورزش می‌کرديم و جمعی کارگرى می‌دادیم. مسئول بند فقط براى باز کردن در سلول‌ها و بردن بچه‌ها براى ملاقات به‌‌بند می‌آمد . او به بهانه‌هاى گوناگون، ما را براى تنبيهات ویژه‌ی شبانه، پیش حاجى داود می‌فرستاد. از جمله به‌خاطر خواندن روزنامه جمعى، ورزش جمعى و درگيرى با مسئول بند، به‌ويژه به‌خاطر تاخير در ورود به سلول، مدام تنبيه می‌شديم. يک روز حاجى دوازده نفر را صدا کرد. آن‌ها را به‌مدت پانزده روز در يک دستشوئى حبس کرد و مدام جيره شلاق می‌داد. به مناسبت ٢٢ بهمن در سلول‌ها باز شد. اما بازهم هر شب به بهانه‌‌ای، اسامى تعدادى را مى‌خواندند و به زير هشت و يا انتهاى راه‌رو می‌بردند. بايد با چادر و چشم‌بند می‌ايستاديم. حاجى بی‌صدا و بدون آن‌که کسى صداى پای‌اش را به‌شنود، مى‌آمد. ناگهان به ناسزا گوئى مى‌پرداخت و فحاشى می‌کرد. او مى‌گفت مقررات بند را رعايت نکرده‌ايد و با مشت و لگد به‌جان ما می‌افتاد و تا صبح ما را سرپا نگه مى‌داشت. صبح‌ها بی‌خبر مى‌آمد و با پوتين‌های‌اش ضربه‌هاى محکمى به کمر و پشت ما می‌زد، آن‌قدر که احساس مى‌کرديم به هوا پرتاب شده‌ايم . پس از آن، با مشت به‌سر و صورت‌مان می‌زد. روزنامه، مهم‌ترين ارتباط ما با خارج از زندان بود . در آن زمان، برخى تحليل می‌کردند که حکومت قادر به تداوم خود نيست و به‌زودى با يک کودتاى بورژوائى سرنگون می‌شود. اين عده عقيده داشتند که کمونيست‌ها بايد نظرات خود را در زندان علنى سازند. ما اگر چه نماز نمى‌خوانديم، اما هيچ‌گاه علنی نظرات‌مان را اعلام نمی‌کرديم.


در ميان عده‌اى بحث برسر اين بود که بايد هويت واقعى‌مان را در زندان اعلام کنيم. آنها عقيده داشتند مى‌بايد دليلى که به‌جهت آن در زندان هستيم، به روشنى اعلام شود. گفته می‌شد که بايد حقوق خود را به‌عنوان زندانى سياسى خواهان شويم و در جهت تثبيت آن مبارزه کنيم. در اين بحبوهه، هفتاد زندانى سرموضعى را از اوين به بند هشت تنبيهى قزل حصار آوردند. با آمدن آن‌ها، بند جنب و جوش بيش‌ترى گرفت. بعضى از آن‌ها از رده بالاى سازمان‌ها بودند و در بازجوئى مقاومت خوبى از خود نشان داده بودند. آن‌ها هم تاکيد مى‌کردند نبايد به مقررات تحميلى که هويت ما را به زير سئوال می‌برد تن داد. آن‌ها از تحريم علنى شرکت در برنامه‌هاى آموزشى زندان، گوش دادن به مصاحبه‌هاى تحميلى که هويت ما را زير سئوال می‌برد و نماز نخواندن دفاع می‌کردند. اگرچه ما نماز نمی‌خوانديم، اما بحث بر سر اين بود که نه تنها بايد نخواندن نماز را اعلام کنيم، بلکه از حق آزادى فکر و انديشه خود دفاع کنيم. آن زمان، ما از موضع انفعالى پاى مصاحبه‌ها و برنامه‌هاى آموزشى اجبارى می‌نشستيم، اما موضع جديد، تحريم کامل اين برنامه‌ها بود. کمااين‌که گرايش عمومى زندان در آن زمان مقاومت منفی بود. در هر سلول پنج در دو متر، حدود  بیست‌وپنج  زندانی را جا داده بودند. فشارها روز به ‌روز بیش‌تر می‌شد. هر سلول يک تخت سه طبقه داشت که براى خوابيدن تقسيم مى‌کرديم .پنچ نفر زيرتخت مى‌خوابيدند که تنها سر و گردن آن‌ها‌ بيرون بود، پنچ نفر روى طبقه اول، پنچ نفر روی طبقه دوم، چهار يا پنچ نفر روى طبقه سوم در عرض تخت مى‌خوابيديم. در سلول‌هاى‌ مجاهدين و تعدادى از چپ‌ها باز بود. مجاهدين سرموضعى و تشکيلاتى داخل زندان هم در اين بند بودند. در روزهاى گرم تابستان، در اين سلول‌هاى تنگ، جائى براى نفس کشيدن نبود. در اين بند که تنها سه توالت داشت و بيش از دويست زندانى در آن بود، روزى دو ساعت در سلول‌ها براى دستشوئی، لباس شوئی و حمام باز می‌شد . هر روز به‌خاطر کمبود وقت براى اين همه زندانى، با وجود تعداد زيادى بيماران کليوى با مسئول بند درگير بوديم، و طبيعتا به‌دنبال آن، با تنبيهات شبانه حاجى مواجه مى‌شديم. هفته‌اى دو يا سه بار می‌بايد با چادر و چشم‌بند روبه ديوار از شب تا صبح می‌ايستاديم. بعد از بازديد موسوى اردبيلى، رئيس قوه قضائيه وقت رژيم از زندان که ظاهرا براى رسيدگى به‌خواسته‌هاى زندانيان آمده بود، در سلول‌ها باز شد و کارگرى را نوبتى کرديم. سرکارگر طرف صحبت با مسئول بند بود. روزى که نوبت کارگرى ما چپ‌ها بود، به جنجالى بزرگ تبديل شد، که در آخر به خشن‌ترين و وحشيانه‌ترين شکنجه‌هاى حاجى داود انجاميد. زمانی که دعای کميل يا مصاحبه و برنامه‌ای آموزشى برگزار می‌شد، کارگرى هر بند موظف بود موکت داخل بند خود را توى راه‌روی واحد جلوى بند پهن کند تا زندانيان روى آن به‌نشينند. آن شب، ما تصميم گرفتيم در برنامه شرکت نکنيم. سرکارگر الهه بود. مسئول بند از کارگرى خواست موکت را براى شرکت در برنامه، به‌راه‌رو به‌برد. الهه گفت اين کار وظيفه‌ی ما نيست و وظيفه‌ی مسئول بند يا هر کس ديگرى است که در برنامه شرکت می‌کند. چنين موضع صريحى در آن زمان، سخت بود .برنامه شروع شد و موکتى جلوى بند ما نبود. فضاى سرد و نگران کننده‌اى در بند ايجاد شد. بعد از پايان برنامه، حاجى آمد. تنها نبود. گروه ضربت او را هم‌راهى می‌کرد. مى‌غريد و فحاشى می‌کرد . زندانيان چپ را با مشت و لگد از بند بيرون برد و در وسط راه‌رو بزرگ واحد به صف کرد. ديوانه‌وار با تمام توان به ما مشت و لگد و چوپ می‌زدند. براى اعتراض فرياد می‌زديم “نزن نزن “، “چرا مى‌زنى.“ و همه با هم آن را تکرار می‌کرديم . فريادمان در فضا پيچيده. اما ضربه‌ها وحشيانه‌تر ادامه داشت . صداى مشت و لگد و شکستن چوب‌ها با فريادهاى ما درهم مى‌آمیحت و در راه‌رو طنين مى‌انداخت. ديگر رمقى نداشتيم، اما هم‌چنان چوب‌ها بر سرمان می‌شکست . در آخر، ما را با مشت و لگد به بند فرستادند . بار ديگر در سلول‌ها بسته شد و تعدادى را زير هشت بردند و تا صبح کتک زدند. حاجى به‌ما اتهام شورش در زندان زد و اعلام کرد که حکم‌مان اعدام است. چند نفر از بچه‌ها مجددا صدمه دیدند. صورت‌های‌شان ورم کرده بود. يکى پای‌اش آسيب ديده بود و نمی‌توانست راه برود . ديگرى پرده گوش‌اش پاره شده بود و از درد و عفونت آن رنج می‌برد. آن شب ما را در گروهاى ٢٠ تا ٢٥ نفره در يک سلول انداختند. جائى براى حرکت نداشتيم و بر اثر تماس بدن‌های‌مان، درد بيش‌تری می‌کشيديم. چند روز بعد حاجى ياالله گويان وارد بند شد. مقابل سلول اول ايستاد و دوازده نفر را جدا کرد. اين بار حالت تمسخر نداشت. با خشم گفت آمده‌ام کارتان را يکسره کنم. آن دوازده نفر را با خود به جائى برد که نمى‌دانستيم کجاست. بعدها فهميديم که آن‌ها اولين قربانيان جعبه‌ها (تابوت‌ها) بودند. می‌دانستيم سرنوشت مبهمى در انتظارمان هست.


شب بعد الهه به‌خاطر ناراحتى کليه از رفتن به سلول امتناع کرد. ميان او و مسئول بند درگيرى شد و زندانيان مجاهد به دفاع از الهه پرداختند. مسئول بند از ترس جيغ بلندى کشيد و در حالى که به‌سر خود می‌کوبيد، از بند خارج شد . لحظاتى بعد حاجى آمد و در سلول‌ها را باز کرد . من در سلول دوم بودم. همگى ما را از سلول‌ها خارج کرد . مثل هميشه نگاه‌اش تهديد آميز بود . گفت برويد زير هشت. دمپائى به انداز کافى نبود و من يک لنگه کفش داشتم. به مسئول بند گفتم فقط يک لنگه کفش دارم. او که تواب بود، جواب داد آن‌هم برای‌ات اضافى است. ما را از بند بردند بيرون و سوار کاميونى کردند که مخصوص حمل گوشت بود. کاميون راه افتاد. هيچ‌کس نمى‌دانست به کجا می‌رويم. هر کس حدسى می‌زد. فکر می‌کرديم ما را به گوهردشت می‌برند. پس از چند دقيقه کاميون در مقابل واحد يک پسران ايستاد و ما را پياده کردند . ساعت يک نيمه شب بود. ما را به‌فاصله يک متر از یک‌‌ديگر نگه‌داشتند. نگهبان از رديف اول تا آخر با چماقى که در دست داشت به سر تک تک ما زد. هر کس می‌گفت نزن بيش‌تر می‌زد . از يک نيمه شب تا يک بعد از ظهر با چادر و جشم‌بند سر پا ايستاديم. بعد از ظهر ما را به اتاقى بردند. همه خسته، مضطرب و نگران بوديم. يکى از بچه‌ها گفت، حاجى شب قبل او را به اتاق تاريکى برده و ساعت‌ها کتک زده است. اتاق نسبت به جمعيت ما که چهل نفر بوديم، بسيار کوچک بود و هيچ امکاناتى حتى براى نشستن نداشت. غذا که تنها کفاف چهار تا پنچ نفر را مى‌داد، با لگد به داخل اتاق پرت می‌شد. روزهاى سختى را می‌گذرانديم. حاجى روزى یک‌بار به بهانه‌اى مى‌آمد و ما را زير شلاق و کابل مى‌گرفت. رابطه ما با دنياى خارج به‌طور کل قطع شد. ملاقات‌ها را قطع کردند. روزنامه ندادند. تلويزيون نبود. لباس و وسايل شخصى نداشتيم. تنها چند پتوى سياه براى خوابيدن داشتيم. آينده روشن نبود . هيچ‌کس نمى‌دانست که اين وضعيت تا کى ادامه خواهد داشت. مرز مشخصى بين شکنجه جسمى و روانى وجود نداشت. شکنجه‌هاى جسمى و روانى را با هم درآميخته بودند. هدف‌شان اين بود سيستم کنترل رفتارى ما را به‌هم بريزند. کسى نمى‌دانست چه در انتظارمان است. بعد از يک‌ماه در اتاق باز شد. به‌ما گفتند وسايل را که شامل چند پتوى سربازى و ظرف غذا بود، جمع کنیم و با خود به‌بريم. از هر درى که وارد يا خارج می‌شديم، پاسدارى با چوب به سرمان می‌کوبيد. هيچ‌کس از اين چوب‌ها بی‌نصيب نمى‌ماند . ما را به محوطه‌ای بردند و رو به ديوار نشاندند . گفتند کسى حق حرف زدن ندارد. لحظاتى بعد در بسته شد و پاسدارها رفتند. متوجه شديم به‌غير از ما، کس ديگرى در آن‌جا نيست. صداى پچ پچ بچه‌ها بلند شد .چشم‌بندها را کنار زدیم و با تعجب ديديم، تعدادی از دوستان‌مان را که هفته قبل از بند بيرون برده بودند، آن‌جا هستند. يک‌ديگر را در آغوش کشيديم. آن‌ها همان مسيرى را که ما طى کرديم، طى کرده بودند. سه هفته با همان شرايط ما، در اتاق ديگرى حبس شده بودند. هنوز از دوازده نفر سلول اول خبرى نبود. محوطه‌اى که ما در آن به‌سر می‌برديم، بسيار بزرگ، سرد، نمور و به گاودانى معروف بود. از يک طويله کثيف‌تر بود. يک حمام و دستشوئى داشت که پر گرم‌هاى بزرگ بود. در گوشه‌اى چند پتوى سياه و کثيف پهن بود. چند روز بعد، حاجى آمد و با نگاهى ارعاب آميز همه را دوباره ورانداز کرد. وقتى وارد می‌شد قلب‌مان به‌شدت می‌زد. چند نفر را جدا کرد و با خود برد. از همان جا با کابل و مشت و لگد شروع به زدن آن‌ها کرد. اين وضع تا چند روز ادامه داشت. حاجى و چند پاسدار کابل به‌دست می‌آمدند، چند نفر را از بقيه جدا می‌کردند و در حالى که آن‌ها را می‌زدند، با خود می‌بردند. هيچ‌کس نمی‌دانست که آن‌ها را کجا می‌برند. تا اين‌که يک روز حاجى داود با چند پاسدار آمد و ما را با چشم‌بند و چادر به‌فاصله يک متر از هم‌ديگر روبه ديوار برخلاف هميشه که سرپا می‌ايستاديم، نشاندند. تمام روز روبه ديوار نشستيم، بدون آن‌که اجازه تکان خوردن داشته باشيم. زندانى توابی به‌نام زهره شاه حسينى تمام وقت پشت سرمان بود. شب هرکس با چادر و چشم‌بند سرجاى خود خوابيد. روزها و روزها وضع به‌همين منوال ادامه یافت. اين يک جور تنبيه جديد بود. اما هنوز از اين‌که انسانى ديگر در يک مترى در کنارمان بود راضى بوديم. هر روز ساعت شش صبح با دستور بيدارباش زهره از جا می‌پريديم. می‌بايد در یک آن در جاى خود می‌نشستيم. اگر ثانيه‌اى دير می‌کرديم، آن روز شلاق در انتظارمان بود. ساعت ده شب دستور خوابيدن داده می‌شد. می‌بايد مقررات را مو به مو‌ رعايت می‌کرديم. هيچ‌يک نمى‌دانستيم تا کى بايد مثل مجسمه به‌نشينيم. اين وضع نه ماه و نيم ادامه يافت. آن‌چه در اين مدت بر ما گذشت فاجعه دردناکى است که حتى باور کردن‌اش برای‌مان مشکل بود. اما واقعيت داشت . هنگام غذا خوردن هم حق حرف زدن نداشتيم. حتى حق باز کردن چشم بند نداشتيم. در يکى از شب‌های سخت که با چادر و چشم‌بند به‌فاصله يک مترى از يک‌ديگر می‌خوابيديم، يکى از بچه ها از زير پتوی‌اش دست دوست‌اش را به‌نشانه هم‌بستگى فشار داد . زهره به آن‌ها اتهام زد که دچار فساد اخلاقى هستند. او براى آن‌که به مسئولان زندان ثابت کند که واقعا نادم است، از هيچ اذيت و آزارى در مورد ساير زندانى‌ها دريغ نمی‌کرد . وقتى حاجى آمد، زهره گزارش آن دو را به او داد. حاجى با کابل و مشت به جان آنها افتاد. لحظاتى بعد صداى لرزان آن دو بر اثر شدت ضربات قطع شد. ما شاهد شکنجه دوستان‌مان بوديم و اين به مراتب بدتر از این بود که خود آدم را شکنجه می‌کردند. حاجى اعلام کرد که دوران کمون و اتحاد و هم‌بستگى تمام شد. براى هرکدام از شما تختى خواهم آورد، و سپس با لحنى تمسخرآميز افزود که هر کس روى تخت خود راحت و آرام خواهد بود. چند ساعت بعد از رفتن او، چند پاسدار آمدند و با ضرب‌وشتم ما را در گوشه‌اى به صف کردند. بعد از آن صداى کوبيدن ميخ به تخته را شنيديم. به اين ترتيب، جعبه‌هائى را ساختند که بعدها به تابوت‌ها معروف شد. ما را از هم جدا کردند و هر يک را با ضرب‌وشتم در يکى از اين جعبه‌ها نشاندند . وقتى در جعبه قرار گرفتيم، دو طرف‌مان را ديوار تخته‌اى گرفته بود. چون روزها مجبور بوديم چهار زانو به‌نشينم، پاهای‌مان از دو طرف با تخته‌ها تماس مى‌گرفت و عملاٌ امکان هیچ‌گونه تکان خوردن نداشتيم. يک نفر را در سر يک جعبه و ديگرى را در سر جعبه ديگرى در جهت مخالف نشاندند. آنچ‌ه که حاجى با تمسخر تخت ناميده بود، جعبه‌هائى بود که ما بايد شب و روز را در آن‌ها مى‌گذارنديم، بدون آن‌که با هم کوچک‌ترين تماسى داشته باشيم. آن‌طور که حاجى داود قول داده بود، هر کدام از ما را در درون تختى (جعبه‌اى) نشاندند. پشت سر ما ديوارى نبود. زهره مراقب کوچک‌ترين حرکت ما بود. روزها با چشم‌هاى بسته و گوشهائى که هيچ صدائى نمی‌شنيد، از پى هم مى‌گذشت . ما از ساعت ٦ تا ١٠ شب بيحرکت در سکوتى مرگبار می‌نشستيم. عضلات بدن‌مان، بخصوص پاهای‌مان از بی‌حرکتى درد می‌گرفت و گاهى خواب می‌رفت. لحظه‌ها يک نواخت بود. در روز سه بار و هر بار يک دقيقه به دستشوئى می‌رفتي . اگر بيش‌تر از يک دقيقه طول می‌کشيد، زهره پرده توالت را که يک پتوى سياه و کثيف بود کنار می‌زد. حاجى روزى يک‌بار و گاهى دو بار می‌آمد. صداى شلاق‌اش که به زمين می‌کوبيد به‌مفهوم حضورش در آن‌جا بود. هر بار به بهانه‌اى يکى از ما را زير شلاق می‌گرفت . می‌گفت اين‌جا قيامت است و هرکس بايد خود را از اين جهنم نجات دهد. اما چه‌گونه؟ به من مى‌گفت تو جيره دارى و بايد هر روز جيره‌ات را به‌خورى. گاهى بی‌صدا می‌آمد و آن‌چنان ضربه‌اى به پشت‌ام می‌کوبيد که به هوا پرتاب می‌شدم. وقتى با شدت به عضلات خشک شده‌ام می‌کوبيد، علی‌رغم درد وحشتناکی که ایجاد می‌کرد، بدن‌ام از حالت انجماد و رخوت به‌در می‌آمد. گوئى ضرباتی که می‌زد، حرکتى بود براى بيرون کشيدن ما از بی‌حرکتى. آمدن حاجى و خشونت او، با مسخره بازى، طعنه، متلک و رفتارهاى لاتى ويژه‌اش هم‌راه بود. هر بار می‌آمد جيره مرا مى‌داد. حتى اين‌هم براى من به‌تر از سکوت مرگبار حاکم در آن فضا بود. هميشه زير چادر تا مدت‌ها به‌حر کات مسخره او می‌خنديديم. تهديدات‌اش در من کارساز نبود. در جعبه‌ها يا به‌قول حاجى در قيامت، از حس بینائی، شنوائی، لامسه و ديدن و شنيدن صداى ديگران محروم بوديم. روزهاى اول، اگر چمباته مى‌زديم، به مفهوم ناديده گرفتن قوانين بود و مجازات کابل و شلاق داشت. بعد از دو ماه، مقاومت‌ها به‌تدریج درهم شکسته شد. عده‌اى تعادل خود را از دست دادند. هفته‌هاى اول، فقط اذان ظهر و عصر و دعائى پخش می‌کردند که با آه و ناله از خدا می‌خواست گناهان‌اش را به‌بخشد. بعد کم کم صداى زندانی‌هائى که از پا در آمده بودند، پخش می‌شد. وقتى صداى يکى از دوستان‌ام را با گريه بلند هم‌راه با دعاى سوزناک شنيدم، فهميدم که او شکسته است. حاجى کسانى را که تعادل روحى و جسمى خود را از دست می‌دادند و ديگر نمی‌توانستند مقاومت کنند، پشت ميکروفون مى‌برد و از آن‌ها مصاحبه می‌گرفت. آن‌ها در بدترين حالت روانى، با گريه اعتراف می‌کردند انسان‌هاى حقير و پستى بوده‌اند و در حق مردم خيانت کرده‌اند. حاجى ار آن‌ها می‌خواست ايدئولوژى خود را غلط اعلام کنند و مارکسيسم را رد کنند. شنيدن اين مصاحبه‌ها که با صداى بلند پخش مى‌شد، براى ما دردآور بود. روزها و شب‌ها مصاحبه‌های زنان و مردان زندانی و صدای شکسته شدن دوستان‌مان که تا ديروز در کنار هم بوديم، پخش می‌شد. حاجی به اين مصاحبه ها اکتفا نمی‌کرد. او زندانی‌های از پا در آمده را بالای سر زندانيانی که هنوز در جعبه‌ها نشسته بودند، می‌آورد که سرخوردگی خود را به آنان به‌گويند و شکست و تسليم خود را اعلام کنند. یک‌بار يکى از اين بچه‌ها بالای سر من آمد. مدام اظهار ندامت می‌کرد و می‌گفت حاجى همه چيز تو را می‌داند. بيوگرافى همه نوشته شده است. منظورش اين بود که دوستان سابق ما در مورد من گزارش نوشته بودند. حاجی آن‌ها را مجبور به دادن اطلاعات و هم‌کارى می‌کرد. بعضى از آن‌ها در بازجوئی‌هاى اوليه به‌هنگام دستگيری مقاومت خوبى کرده بودند، اما زمانى که در جعبه‌ها بريدند، تخليه اطلاعاتى شدند. بعضى حتى اقوام و اعضاى خانواده‌ی خود را به زندان آوردند. آن‌ها روابط بين‌ زندانيان و نحوه تصميم‌گيری‌های جمعی آن‌ها را فاش کردند و در مورد هم‌بندی‌های خود گزارش نوشتند. آن‌ها که از اين جهنم فرار کرده بودند، به جهنم ديگرى در بند سه توابين زنان که عمدتا نادم بودند، فرستاده شدند. در اين بند، همه با تمام حواس، مواظب یک‌ديگر بودند و هیچ‌کس به هیچ‌کس اطمينان نداشت. حاجى از بازى دادن آن‌ها لذت می‌برد . بعضی‌ها دچار افسردگى شده بودند و چند نفر دست به‌خودکشی زدند. در ماه‌های آخر، حاجی که از ضربه‌ای که به مقاومت زندان زده بود، ارضا شده بود، تعدادی را که طولانی‌ترین مدت را در جعبه‌ها به‌سر برده بودند، با شرايط آسان‌تر، نه گزارش و مصاحبه، بلکه با تعهد به رعايت مقررات زندان، به بند فرستاد . به من می‌گفت من از تو چيزى نمی‌خواهم، اما فقط به‌گو به‌بينم چه چيزى تو را در آن‌جا نگه‌داشته بود؟ من در جعبه‌ام برای خودم دنياى ديگرى ساخته بودم و به زمان توجهی نداشتم. به دوران خوش خانوادگی و مدرسه فکر می‌کردم. به صحبت‌هاى مسخره حاجى داود ساعت‌ها می‌خنديدم.


حدود ٤ يا ٥ ماه بعد از آن‌که جعبه‌ها ساخته شد، تعدادى از زندانيان سرموضعى را از اوين به جبعه‌ها آوردند. فهيمديم آن دوازده نفر را که از اتاق اول برده بودند، قبل از ما به گاودانى برده بودند.


حاجى مرا به بند سه فرستاد و به مسئول بند که کيانوش بود سپرد کسى با من صحبت نکند. از طرف همه پايکوت شده بودم. فقط کيانوش با من صحبت می‌کرد. در اين بند، همه به‌سر و صورت خود می‌زدند و از خدا طلب بخشش می‌کردند. حاجى عصر به بند آمد.  از من پرسيد “اين‌جا چه‌طوره؟” گفتم “ديوانه‌خانه است.” من می‌خواهم به جعبه‌ها برگردم. گفت از اوين تعداد زيادى را به آن‌جا منتقل کرده‌ایم و ديگر جا نداریم. با تمسخر، اضافه کرد اگر به‌خواهی به آن‌جا برگردی، بايد اجاره به‌پردازى؛ تازه اين‌ها رفيق‌هاى تو هستند. بعد از مدتى مرا به بند هفت، بند سرموضعی‌ها انتقال دادند.


This site is registered on wpml.org as a development site. Switch to a production site key to remove this banner.

Warning: file_exists(): open_basedir restriction in effect. File(action-scheduler-fa_IR.mo) is not within the allowed path(s): (/nfsmnt/:/data/:/usr/share/php:/usr/bin/:/apachetmp:/tmp/:/var/tmp/:/dev/urandom:/usr/lib/x86_64-linux-gnu/ImageMagick-6.9.11/bin-q16/:/usr/local/bin/:/etc/ssl/certs/ca-certificates.crt:/usr/lib/php:/usr/php84/bin/:/home/wp-cli/) in /data/a/b/ab9a8482-28d0-47a1-8da0-ecf6cd26de24/kanoon-zendanian.org/web/wp-content/plugins/wpml-string-translation/classes/MO/Hooks/LoadTranslationFile.php on line 82

Warning: file_exists(): open_basedir restriction in effect. File(action-scheduler-fa_IR.l10n.php) is not within the allowed path(s): (/nfsmnt/:/data/:/usr/share/php:/usr/bin/:/apachetmp:/tmp/:/var/tmp/:/dev/urandom:/usr/lib/x86_64-linux-gnu/ImageMagick-6.9.11/bin-q16/:/usr/local/bin/:/etc/ssl/certs/ca-certificates.crt:/usr/lib/php:/usr/php84/bin/:/home/wp-cli/) in /data/a/b/ab9a8482-28d0-47a1-8da0-ecf6cd26de24/kanoon-zendanian.org/web/wp-content/plugins/wpml-string-translation/classes/MO/Hooks/LoadTranslationFile.php on line 85