م-رامتین: دیوار جهان

دیوار جهان


م-رامتین


دومین روزی بود که وارد بند چهار شده بودم. نزدیک عصر بود که یک زندانی را از شهرستان وارد زندان قصر و سپس بند چهار و بعدا جای او را در اتاق من تعیین کردند. او مردی بلند قد و کمی لاغر اندام بود، با استخوان‌بندی محکم. وقتی با من دست داد و خود را به من معرفی کرد احساس کردم دست‌ام در دستی فشرده می‌شود که صحبت از کار می‌کند و بوی برنج می‌دهد. نمی‌دانم چرا در همان برخورد اول احساس نزدیکی زیادی با وی کردم. ما باهم در یک سازمان مدت‌ها کار کرده بودیم؛ ولی من فقط بعدها و بعد از دستگیری رفقا، با نام او آشنا شدم. او یک کارگر ساختمانی (بنا) بود که در سال ١٣٤٩ همراه با رفقای دیگرمان (رفیق جزنی و رفقای دیگر ازجمله عباس سورکی، سعید کلانتری و …) دستگیر شده بود. و اکنون مدت هشت سال‌ونیم از دوران اسارت را در زندان‌های مختلف به‌سر برده بود. وقت نشد با او مدت زیادی صحبت کنم و از خاطره‌های سازمانی‌مان در بیرون گفتگو کنیم و گپ بزنیم. زیرا فردای آن روز او را از پیش‌مان بردند. تنها صحبتی که بین‌مان ردوبدل شد، موقعی بود که دراز کشیده و آماده‌ی خواب شده بود. درحالی‌که من تکیه به دیوار نشسته بودم و نگاهم به او بود، دیدم، چه چهره‌ی مهربانی داشت. به او گفتم: به‌نظرم می‌رسد عمیقا به چه چیزی فکر می‌کنی. گفت: درست فهمیدی. به دخترم فکر می‌کنم؛ به او فکر می‌کنم که به‌زودی می‌بینم‌اش. گفتم: چطور؟ گفت: آخر سیزده ماه بیشتر از حبس‌ام نمانده؛ و فکر می‌کنم بعد از این مدت با دیدن او چه احساسی به من دست خواهد داد. او بسیار خوشحال بود از این‌که به آغوش خانواده‌اش بازمی‌گردد. و می‌تواند برای دخترش هم‌چنان پدر خوبی باشد. برای او آرزوها داشت.


آن شب چنان با احساسات ظریف او درآمیخته شدم که او و خودم را آزاد گذاشته و دیگر ادامه‌ی صحبت درمورد سازمان و سیاست را کنار گذاشته و آن را موکول به روزهای دیگر کردم، روزهایی که احیانا باز باهم خواهیم بود.

خیلی خوشحال بودم که چنین هم‌اتاقی خوب و مهربانی نصیب‌ام شده، مهم‌تر این‌که رفیق قدیمی هم‌سازمانی خودم بود. رفیقی کارگر.

غافل ازاین‌که روز بعد او را از بند ما (اتاق من) روانه‌ی زندان اوین می‌کنند.


دقیقا نمی‌دانم بعد از یک هفته یا ده روز بود، که یک‌روز صبح ناگهان متوجه شدم سکوت غریبی و عمیقی سراسر بندهای ٤، ٥ و ٦ را فراگرفته و بچه‌ها همه ردیف توی حیاط تکیه به دیوار، ساکت و غمگین نشسته بودند. به‌مرور از تعداد کسانی‌که قدم می‌زدند و مشغول کارهای دیگر بودند، کاسته می‌شد و به‌تدریج همه در گوشه‌وکنار حیاط زانوی غم دربغل می‌نشستند.

خبر بسیار تکان‌دهنده بود. باورکردنی نبود. یعنی مگر ممکن بود! آخر چطور؟ وقتی آن را شنیدم اولین چیزی که جلو چشمم ظاهرشد چهره‌ی مهربان همان هم‌اتاقی بود. همان هم‌سازمانی؛ همان رفیق کارگر؛ رفیق چوپان‌زاده؛ که مرا آن شب در شادی دیدار دخترش شریک کرده بود. در تاریک‌روشن خیالم چهره‌ی پاک دختری نقش می‌بست که بی‌تابانه منتظر درآغوش گرفتن پدر بود.


خبر در روزنامه‌ی صبح نوشته شده بود: ” نُه نفر خراب‌کار درحال فرار از زندان اوین کشته شدند.” به نام‌های بیژن جزنی، عباس سورکی، سعید کلانتری، محمد چوپان‌زاده، عزیز سرمدی، حسن ضیاظریفی، احمد جلیل افشار، مصطفی جوان خوشدل و کاظم ذوالانواری.


در همین ‌حال پلیس یعنی رئیس زندان که از این وضع (سکوت رفقا) به وحشت افتاده بود، بعد از ساعتی، چند نفر را که به‌نظرش بزرگان بند بودند، به‌تدریج به زیر هشت صدا زد و به وسیله‌ی آنان برای ما پیغام فرستاد که دراین “واقعه” ما مقصر نیستیم. و به‌طور غیرمستقیم نگرانی خود را از شورش احتمالی زندانیان بروز داده و پیشنهاد آرامش و به‌نوعی تهدید به خشونت می‌کرد. ازجمله کسانی که به زیرهشت صدایش زده بودند رفیق غلام (دکتر غلام ابراهیم‌زاده) بود. که بعد از نُه سال حبس در زندان‌های آریامهری، در مبارزه با رژیم جمهوری اسلامی جان خود را فدای آرمان‌اش نمود. نسخه‌ی غلام برای کسانی‌که سرما می‌خوردند، ورزش و دوش آب سرد بود.


این‌ همه جوانانی که بعد از مبارزات ١٣٤٩ به بند کشیده شده بودند، همه‌ی آن‌ها علی‌رغم شوروشوق مبارزاتی، پایداری و مقاومت، دارای یک بینش محکم و ایدئولوژیک منسجم نبودند، که در این شرایط هولناک استثنایی حامی و پشتوانه‌شان باشد. درچنین شرایطی انسان نیاز به امید و پشتوانه‌ی محکم دارد.

به‌تدریج که شرایط داشت به حالت معمولی برمی‌گشت، نزدیک‌های ظهر بود که اکثرا به‌طرف کریدوری که تلویزیون در آن قرار داشت می‌رفتند، برای شنیدن اخبار، من نیز وارد کریدور شده بودم، درحالی‌که نگاهم به راهروی بند ٦ بود، او را دیدم. او را که می‌شناختم‌اش. او با هیبت و به هیئت همه‌ی رفیقان‌ام بود. وجود همه‌مان در او نهفته بود. همان سمبل مقاومت و سازش‌ناپذیری عصر ما؛ راست و استوار با نگاهی توام با سرزنشی دلداری‌دهنده، قدم برمی‌داشت. گویی می‌خواهد همه‌ی ما را به مقاومت و پایداری دعوت کند. و همین‌طور هم شد. همه‌ی نگاه‌ها به طرف او بود. نمی‌دانم وقتی با چهره‌ی او روبه‌رو شدم چه حالتی به من دست داد، تو گویی تمام رفقای از دست ‌داده‌ام در برابرم زنده شدند. انگار مرگی درکار نبوده و نیست، هرچه هست مبارزه است برای آزادی و رهایی. او با نگاه و سکوت خود با همه حرف زده و پیام‌آور یاران بود. به همه امید می‌داد و نوید پیروزی.


او قهرمانی بود که از سفری دور میآمد. صفرخان قهرمانی بود. 


آمستردام

٢٤. ١١. ٢٠٠٢

This site is registered on wpml.org as a development site. Switch to a production site key to remove this banner.