نوروز ٦٦ در زندان

نوروز ٦٦ در زندان


علی پژمان


شكنجه و اعدام‌های اوايل دهه‌ی شصت هم‌راه با مصاحبه‌های نمايشی برخی از رهبران گروه‌هايی سياسی بـا پاهـای باندپيچی شده، سپری شد. حاج داود هم‌راه با توابيـن‌اش سـرنگون شـد. بهـار سـال شصت‌وشش، پـس از گذشـت شش سـال زندگی در اسارت فرا رسيد. هم‌راه با مبارزان بی‌شماری هم‌چنــان در بنديـم و چشـم‌اندازی بـرای آزادی وجـود ندارد. سال شصت‌وشش با تمامی سختی‌های‌اش، سال شصت نيست. فضایی برای نفس کشيدن در زندان باز شده است، می‌تــوان بـه استقبال بهار رفت و ادامه‌ی زندگی در ميان اين چارديواری را ميسر کرد.


از اوين به قزل‌حصار و از قزل‌حصار به گوهردشت. اواخر سال شصت‌وپنج است. برای اوليـن بـار قـرار گذاشـتيم نوروز شصت‌وشش را در زندان جشن به‌گيريم. سال‌های قبل امكان چنين کاری را نداشتتيم. به پيش‌نهاد يكـی از رفقـای هم‌بند و پس از گفت‌وگو با سايرين، قرارشد وسايل جشن را آماده کنيم. او هرسال به‌هنگام نـوروز، مخفيانـه بـا خاکشير سبزه درست می‌کرد. سبزه‌ی بسيار زيبایی برای نوروز ٦٦ شصت‌وشش درست کرده بود. با پارچه‌ای سرخ تــابلویی ساخت و با خاکشير عبارت “بهاران خجسته باد” را بر روی آن نوشت و ستاره‌ای به طول شصت و عـرض سی سانتی‌متر در وسط آن طراحی کرد. زمينه‌ی تابلو سرخ بود، ستاره و “بهاران خجسته باد” سبز.


برای اين‌كه نوروز شادتری داشته باشيم، اين رفيق هم‌بند به يك رفيق ارمنی که نوازندگی گيتـار را به‌خوبـی مـی‌دانست، پيش‌نهاد داد، گيتاری برای او به‌سازد که با نواختن آن به مراسم نوروزی شادی بيش‌تری به‌بخشد. قرارهــا گذاشته شد و کارها قدم به قدم پيش رفت.

قرار شد که رفيق هم‌بند گيتاری از تخته، روزنامه و خميرنان به‌سازد. تهيه‌ی تخته در زنــدان کـار سـاده‌ای نبـود. قرار شد هربار چند قطعه تخته از جعبه ميوه‌هایی که هــر از چنـد گـاهی بـه بنـد آورده می‌شـد، بر داشـته شـود و فاصله‌ی تخته‌ی جعبه‌های باقی‌مانده طوری تنظيم شود کـه زندانبانـان متوجـه کمبودهـا نشـوند. روزهـا در اسـارت به‌كندی سپری شدند. سبزه هر روز به‌طور مخفيانه به هواخوری برده می‌شد تا با نــور آفتـاب خوش‌رنگ‌تـر و شاداب‌تر شود. تخته‌ها می‌بايد چند روزی در آب خيس می‌خوردند و پس از آن با سنگ سائيده می‌شـدند. رفيـق هم‌بند با کمك چند هم‌بندی ديگر و مشورت با رفيق ارمنی با دقت و علاقه‌ی زيادی کار ساختن گيتار را پيش برد، تا حاصل کار از نظر فنی حالتی پيدا کند که از آن صدای گيتار درآيد. يك ماه مخفيانه روی پروژه‌ی گيتــار کـار شد. تخته‌چوب‌ها پس از سائيده شدن به نازکی کاغذ شدند. تخته‌چوب‌ها به شكل گيتار قالب‌بندی و بـا نـخ به‌هم بسته شدند. آن‌ها می‌بايد تا پنچ روز به‌همين حالت باقی می‌ماندند تا کاملا خشك شده و شكل به‌گيرند. نخ‌هــا را بعد از پنچ روز بازکرديم و با خميرنان و روزنامه سطح آن‌ها را کاملا پوشانديم تا منفذی باقی نماند و بتوان نوسانات صوتی را بر بستر آن توليد کرد. مرحله‌ی بعدی خشك شدن روزنامــه و خمـيرنـان بـود و در آخـر بـايد سيم گيتار را با تاباندن نخ جوراب می‌ساختيم. نخ پلاستيكی جوراب را سه‌بار تاب داديم تا آن‌قدر محكم شـد کـه از آن صدایی نظير صدای سيم گيتار برمی‌خاست. گروهی ديگر به‌مـوازات ايـن پـروژه، بـا مخلـوط کـردن بيسكويت، انجير، خرما و هر آن‌چه که در دسترس بود، کيك وشيرینی تهيه کردند. گيتار آماده‌ی بهره‌برداری شد.


رفيق ارمنی شروع به نواختن کرد. او با موسيقی آمريكای لاتين آشنا بود و قطعاتی از آن‌را نواخت. با شــنيدن اين آهنگ‌ها احساس آرامش کردم. نوای گيتار، روح خسته‌ی مرا که شش سال زير وحشيانه‌ترين فشارهای رژيم جمهوری اسلامی تاب آورده بود جلا می‌داد.

رفيق ارمنی سال‌ها گيتار به‌دست نگرفته بود و به‌همين‌خاطر مرتــب تمريـن می‌کـرد تـا خـود را بـرای اجـرای برنامه‌ی هنری عيد آماده کند. سه روز به عيد مانده بود. رفيقی که سبزه و مقدمات گيتار را تهيه کرده بود، سـبزه را طبق‌معمول به هواخوری برد. معمولا نگهبانی که درب هواخوری را باز می‌کرد، بعـد از ده دقيقـه کـه همـه جای حياط را بازرسی می‌کرد و مراقب بود بند قبلی چيزی برای ما در هواخوری جاسازی نكرده باشد، از بند خارج می‌شد. اين‌بار نگهبان از هواخـوری خـارج نشـد و در ميـان انبـوه زندانيـان ايسـتاد و بـه تماشـای بـازی فوتبال پرداخت. رفيقی که سبزه را به هواخوری آورده بود، متوجه حضور نگهبــان نشـد. او سـبزه را در مقـابل نور قرار داد. سبزه بزرگ و زيبا شده بود. هر بار که اين رفيق سبزه را به هواخوری می‌آورد تعدادی زندانی به‌دور آن حلقه می‌زدند. نگهبان از آن‌سوی حياط متوجه جمعيتی شد که به تماشای سبزه آمده بودند. جلــو آمـد و گفـت: “بـه‌بـه چـه سـبزه‌ی قشـنگی!!” او پرسـيد: “چـه‌طـوری آن‌را به‌اين شـكل درسـت کرديـــد؟ “. او ظــاهرا نمی‌دانست چه عكس‌العملی بايد نشان دهد. از بند خارج شد و سبزه را به مافوق خود گزارش داد. رفيـق هم‌بنـد که به‌عاقبت کار به‌خوبی آگاه بود، پس از آن‌كه نگهبان از بند خارج شد، لباس‌های‌اش را به‌تن کرد و آمـاده‌ی رفتـن به زير هشت شد. ده دقيقه بعد همان نگهبان در بند را باز کرد و گفت:”سبزه و سازنده‌اش بيان بيرون”. رفيــق هم‌بند با تابلوی بسيار زيبای‌اش از بند خارج شد. او را به‌مدت يك‌ماه به سلول انفرادی فرستادند و در شادی بند و شنيدن صدای گيتاری که خود ساخته بود، شرکت نداشت. اما شنوندگان گيتـارش حضـور وی را در ميـان جمـع به‌خوبی احساس می‌کردند. او بعد از آن‌كه به بند برگشت، واقعه‌ای را که در بيرون از بند برای‌اش اتفاق افتــاده بـود، تعريف کرد. بعد از آن‌كه از بند خارج شد، به او چشم‌بند زده و به زير هشت برده بودند. ناصريان داديار زنـدان، از او پرسيده بود: اين تابلویی که درست کردی چيست؟ او جواب داده بود: سبزه و در ادامه گفته بود مگر شما ايام عيد سبزه سبز نمی‌کنيد؟ هنوز جمله‌اش تمام نشده، با مشـت‌ولگـد بـه جـان او افتـاده بودنـد. آن‌قـدر او را زده بودند که فراموش نكند در زندان جمهوری اسلامی به‌سر می‌برد. ناصريان به او گفته بــود:”ضـد انقـلاب کثیف فكرکردی ما خريم!! خر خودتی!! آن ستاره چيست؟!! چرا به‌جای ستاره شـلغم نكاشـتی؟! او در جـواب گفتـه بود: شلغم زيبا نيست، ستاره زيباست. او را مجددا مورد ضرب‌وشتم قرارداده و ناصريان به او گفته بود:” ضد انقلاب سرموضعی برو انفرادی و ايام عيد را آب خنك  به‌خور تا حالت جا به‌ياد و به‌فهمی که شلغم زيبــاسـت يا ستاره!!.

This site is registered on wpml.org as a development site. Switch to a production site key to remove this banner.