هيئت عفو يا کميسيون مرگ
محمود خليلی
روز پنچم مرداد ١٣٦٧، با يورش پاسداران بــه بندهـا حداقـل امكانـات موجـود مثـل تلويزيـون، روزنامـه و هواخـوری و ملاقات قطع شد. خانوادههای زندانيان سياسی که برای ملاقات به زندان گوهردشت آمده بودند، نگران و مضطرب بدون هيچگونه توجيه موجهای به تهران برگشتند. بند ما در گوهردشت به بند “محكومیها” معروف بود-چرا که زندانيــانی را در خود جای داده بود که حكم آنها بالاتر از ١٠ سال بود. از يك سال پيش با جدا کردن زندانیهـای چـپ از زندانـیهـای مذهبی نظير مجاهدين، فرقانیها و آرمان مستضعفين، اين بند شكل گرفته بود. تنها کانال ارتباطی زندانيــان بـا يكديگـر از طريق ملاقات و دريافت خبر از خانوادهها، رفتن به بهــداری و زدن مـورس بـود کـه بـا يـورش پاسـداران تقريبـا تمـامی کانالهای خبری کور شد. با هر بند به شيوهی خاصی برخورد میکردند. به اعتراضات بند ملیکشها در بارهی اينكه چرا به بهداری برده نمیشوند، چرا ملاقات ندارند، چرا هواخوری بسته شده، چرا تلويزيون را بردهاند و تنها روزنامهی دولتی را هـم به بند نمیدهند، با ضرب وشتم پاسخ میدادند. با بندهای ديگر به شيوههای ديگر رفتار میکردند. مثلا در سالن ما کـه بند ٦ ناميده میشد، غذا را که قبلا زندانيان عادی و افغانی پخش میکردند، حــالا پاسـدارها میآوردنـد. آنهـم در سـكوت کامل. بیهيچ پاسخی به پرسشهای ما در بارهی تغيير شــرايط بنـد، در را میبسـتند و مـیرفتنـد. امـا وقتـی سـالن اوينیهـا (زندانیهائی که از اوين به گوهردشت تبعيد شده بودند)، سوالات مشابهای مطرح میکردند، به آنها میگفتند کــه مشـغول تعميرات هستند؛ چاههای فاضلاب زندان پر شده و مشغول تخليهی آنها هســتند. بعـد از ٥ مـرداد، وقتـی کـه بـا مشـكل بيماران و عدم رسيدگی به وضعيت آنها و بیجواب ماندن تمام سوالاتمان روبرو شديدم، در بند ٦ تصميم به اعتصـابغذا گرفتيم. در سالهای گذشته وقتی در قبال يورش به ورزش جمعی يا ضرب وشتم زندانيـان دسـت بـه اعتصـابغـذا میزديم، بلافاصله يكی از مسئولان زندان به بند میآمد. سعی میکرد با وعده و وعيد و اگر نشــد بـا تحكـم و پرخـاش بـه اعتصاب خاتمه دهد. يا میکوشــيدند حرکـت اعـتراضی را سـرکوب کننـد و درهـم بشـكنند. امـا ايـن بـار بـا کوچكـترين واکنشی از طرف زندانبانان روبرو نشديم. آنها خيلی عادی با اين مسئله روبرو شدند. کسی هم بــرای پاسـخگوئی بـه بنـد نيامد. درچنين فضای بستهای بیهيچ روزنهای برای خبرگيری از بيرون و درون زنــدان، اعتصـاب غـذا بـدون نتيجـه خاتمه يافت. البته تا شروع نوبت سرکوب بند ما، سه بار اعتصاب غذا کرديم. در اواسط و اواخر مرداد عدهای زنــدانی را به حياط بند ما آوردند. از سرووصدای آنها فهميديم برای استفاده از توالت آنها را به حياط آوردهاند. بـه تنهـا چـيزی که فكر نمیکرديم، کشتار زندانيانی بود که سالها پيش حكم گرفته بودند و کوچكترين ارتبــاط سـازمانيافتـهای بـا خـارج زندان نداشتند. پس ازآنكه برای بار دوم گروهی زندانی را به حياط بند ما آوردند، صبح روز بعد، از پشت ميلهها، تلـی از دمپائیهای زندانیها را، رها شده پشت درآهنی حياط ديديم.
حدود ٢٧ يا ٢٨ مرداد، عدهای را به محلی که” فرعی ” ناميده میشد، آوردند (محلی در ابتداي هر بند، شامل يك راهرو کوچك، يك اتاق ٤×٤ ، يك حمام و توالت). از طريق مورس فهميديم که آنها زندانیهــای مجـاهد هسـتند و تنهـا يـك زندانـی چپ در ميان آنها است که او را از قزلحصار میشناختيم. وقتی با او تماس گرفتيم و جويــای اوضـاع شـديم، او بهنقـل از مجاهدين عنوان کرد که رژيم درحال قتلعام مجاهدين و ديگر زندانيان است. گفت که آنهــا بازمـاندهی يـك بنـد ٢٣٠ نفـره هستند و همهی همبندانی آنها را به دار آويختهاند. با شنيدن اين خبر و بحث پيرامون آن، به اين نتيجه رسيديم که احتمـالا ايـن خبر هم مثل خبرهای گذشتهی آنها با غلو و بزرگنمائی توام است و پايه و اساس جدی ندارد. میانديشيديم کــه احتمالا مسـائل ديگری در زندان میگذرد که ما از آن بیاطلاع هستيم. گمان میکرديم رژيم با يك جابهجائی قصد ايجاد رعب و وحشت در ميان زندانيان را دارد و گرنه همهی اين باقیماندگان را هم میکشت. از خود میپرسيديم اصلا چرا رژيم بايد به چنيـن کشتاری دست بزند. اين سوال بیپاسخ میماند و همين باعث میشد حرف آنها را باور نكنيم. بهنظر ما حرفهای آنهـا در بارهی اعدام زندانیها که حكم حبس داشتند غير عقلائی بود.
روز پنچم شهريور، حدود ساعت يك من و داود يكی از همبندیهايم را صدا زدند و با چشمبنـد بـه طبقـهی پـائين بردنـد. در راهرو تردد زياد بود. پيش از آنكه وارد سالن و راهــرو اصلـی شـويم مـا را از يـك راهـرو بـاريك عبـور دادنـد. در آنجـا صدای کريه داود لشكری بلند شد. تنها يك سوال میکرد: نماز میخوانی يا نه؟ وقتی به او جواب نه دادم، بين دو پاسـدار قرار گرفتم و قبل از ورود به راهرو اصلی، ناصريان پرسيد: مصاحبه میکنی؟ گفتـم نـه. گفـت: بـبريدش. آن دو پاسـدار مرا وارد راهرو اصلی کردند و در کنار ديوار نشاندند.
در شرايط عجيبی قرار گرفته بودم. از خود میپرســيدم چـه شـده و اينهـا چـه میخواهنـد. تقريبـا دوسـاعت بعـد، گروهـی زندانی را از جلويم عبور دادند و در کنار ديوار مقابل نشاندند. پس از مدتی، يكی از پاسدارها فرياد زد: حــاجی شـروع کنيـم؟ مـن فكـر کردم قصـد ضـرب وشـتم دارنـد. هـر لحظـه منتظـر بـودم کـه مشـت و لگـد بـر سروصورتام ببــارد. حاجی(منظور ناصريان بود) گفت:” اينها کارشان تمام شده میتوانيد ببريدشان بند بالا “. آنها را بردند. بعــد از حـدود يـك ساعت عدهی ديگری را آوردند و همان مراحل دوباره طی شد، با اين تفاوت که اين بار داود داد زد:” کار من هم تمـام شـده، مرا هم ببريد بند.” پاسداری در جواب او گفت:” عجله نداشته باش نوبت تــو هـم مـیرسـد.” از پاسـداري کـه آنجـا بـود خواستم مرا به دستشوئی ببرد. قصدم اين بود موقع برگشتن به زندانیهـای ديگـر نزديـك شـوم و کمـی اطلاعـات به دسـت آورم. وقتی برگشتم، پاسدار به اشتباه مرا عكس جهتی که نشسته بودم، نشاند. صدای يكــی دو ماشین سـنگين را میشـنيدم. اول فكر کردم اتوبوس يا مينیبوس کارکنان است. بعد فكر کردم شايد قصد تبعيد زندانيان را به جای ديگــری دارنـد. امـا پس از چند لحظه، فرياد پاسداری را شنيدم که گفت: ” حاجی کاميونها آمدند”. اين بار لشـكری گفـت:” مـا هـم کارمـان را شروع کرديم.”
تا ساعت ٧ شب در راهرو منتظر نشسته بودم. کم کم راهرو خلوت شده بود. احساس میکردم تنها من در آنجا هستم، ولـی از صدای سرفهای متوجه شدم يكنفر ديگر هم در آن نزديكی است. يكی دو بــار آهسـته حـرف زدم، امـا او چـيزی نگفـت. پاسداری آمد و به او گفت بلند شو. پس ازآن، وقتی به نزديكی من رسيد گفت تو هم بلند شو. بعد ما را همرا خود برد. پشت اتاقی ايستاديم. پاسدار در زد و کسی در را باز کرد و زندانی همراهم را به داخل برد. به من گفت:” هميــن جـا بنشـين. بعد از اين که کار اين يكی تمام شد، نوبت تو میرسد.” بعد از حدود ده دقيقه او را بيرون بردند. و در جهت عكس راهرو نشاندند.
مرا به داخل اتاق بردند. وقتی چشمبندم را برداشتند، ميزی را روبروی خود ديدم. چند نفر پشت آن نشسته بودند. نيری و اشراقی را شناختم. در کنار آنها ناصريان ايستاده بود. مرا روبروی آنها روی صندلی نشاندند. چند نفر هم پشــت سـرم در تاريكی ايستاده بودند. نيری اسم و مشخصات و اتهامام را پرسيد. بعد گفـت:” مـا هيئی هسـتيم از طـرف امـام بـرای عفـو زندانيان، اگر میخواهی عفو شوی فرمی را که به تو میدهند امضاء کن”. ناصريان فرمی را جلوی من گذاشت کــه روی آن نوشته شده بود: من با علم و اطلاع از آئين شـريف اسـلام، انزجـار خـود را از مارکسيسـم و تمـام جريانـات اشـتراکی بهويژه(……..) که هوادار آن بودم اعلام میدارم”. گفتم:”حكم من ١٥ سال است و تقاضـای عفـو نـدارم. اگـر قـرار اسـت عفو داده شود، ديگر نيازی به امضای اين فرم نمیباشد”. در اينجا، اشراقی شروع به صحبت کرد و گفت:” تا بــه حـال نماز خواندهای؟”. گفتم: “نه.” گفت:” زيارت مشهد رفتهای؟ گفتم: نه.” گفت:”پـدرت نمـاز میخوانـد؟” گفتـم:” پـدرم مـرده است”. “گفت: قبل از مرگ او که يادت هست؟”. گفتم:” تا جائی که بهخاطر دارم پدرم نماز نمـیخوانـد و مـن هيچوقـت نديدم او نماز بخواند”. ناصريان گفت:”حاجی آقا ولش کن اين آدم بشو نيست!”. نيری گفت:” من هم میدانــم”. امـا اشـراقی گفت:” تو که بچه مسلمان هستی و اعتقاد به قيامت داری بايد نماز بخوانی”. گفتم:” من نماز نمیخوانم”. گفت:” چرا بايد بخوانی!”. گفتم:” نه! من نماز نمیخوانم”. گقت:” ببريدش بيرون و سه وعــده بـا شـلاق او را بزنيـد. اگـر نمـاز نخوانـد، اعدامش کنيد”. گفتم:” من نماز نمیخوانم”.
در حالیکه مرا از اتاق بيرون میبردند، نيری گفت:”خـوب کـاری میکنی!”. “اشـراقی گفـت:” غلـط میکنـی!”. در حيرت بودم که اينها چه میگويند و چه میخواهند.