یادهای اوين

یادهای اوين


کاوه


ابراهيم ١٩ سال داشت. او را قبل از من به اتاق آورده بودند. هنگامی ‌که در سال ٦٠ من بـه ايـن اتـاق در زنـدان اويـن وارد شدم، تعداد زندانيان آن به ٥٠ نفر رسيد. شب‌ها برای خوابيدن با کمبود جا روبرو بوديم، به‌ناچار مثل ماهی ساردين  کنسروشده سروته خوابيديم. ابراهيم را سخت شكنجه کرده بودند. تب شديد داشت و پاهايش بر اثر شكنجه آش و لاش شده بود. روزی که کمي حالش بهتر بود داسـتان زندگـی و دسـتگيری‌اش را برايـم تعريـف کـرد. تنهـا پسـر خـانواده و پدرش فروشنده‌ی عينك بود. ابراهيم ماشينی داشت که پدرش برايش خريده بود. ماشين را بـه رنگ‌هـای گونـاگون در آورده بود

و چند آنتن و بوق که صداهای جورواجور از آن برمی‌خاست به آن وصل کرده بــود. پاسـداران ابراهيـم را در يكـی از روزهای تابستان زمانی‌که ماشين خود را در کنار خيابان پارك کرده و به خوردن فالوده مشغول بود دستگير کردند.


ابراهيم در راه علت دستگيری خود را می‌پرسد. پاسداران می‌گويند که او قصد تـرور آيـت‌الله خزعلـي را داشـته اسـت. ابراهيم می‌پرسد:” با چه چيز می‌خواستم آيت‌الله را ترور کنـم؟” مـي گوينـد تـو آن‌جـا سـر راه آيـت‌الله ايسـتاده بـودی تـا هنگامی‌که او به مصلی می‌رود ترورش کنی. ابراهيم باز می‌پرسد: “چگونه می‌خواستم آيت‌الله را ترور کنم؟” به او می گويند بعدا مشخص خواهد شد.

ابراهيم را به محض ورود به اوين به اتاق شكنجه می‌برند. او هر چه قسم می‌خورد که چنين قصدی نداشته است، بازجو به گفته‌ی او توجه نمی‌کند و از او می‌خواهد حقيقت را بگويد.

ابراهيم می‌گويد: حقيقت کدام است؟

بازجو پاسخ می‌دهد: بگو آن‌جا سر راه آقا ايستاده بودی تا او را ترور کنی.

ابراهيم می‌گويد: دروغ بگويم. بازجو پاسخ می‌دهد: آری.

ابراهيم از او می‌پرسد: اگر دروغ بگويم مرا از تخت باز می‌کنی؟ بازجو می‌گويد آری.

ابراهيم می‌پذيرد که قصد ترور آيت‌الله را داشته است. او را از تخت باز می‌کنند، به اتاق بازجوئی می‌برنــد و رو بـه ديوار روی صندلی می‌نشانند. برگه‌ی بازجوئی و مدادی به دستش می‌دهند و به او می‌گويند بنويسد قصد ترور آيت‌الله را داشته است. ابراهيم چشم‌بندش را با اجازه‌ی بازجو کمی بالا می‌زند و آن‌چه را که به او ديكته می‌کنند در برگه‌ی بــازجوئی می‌نويسد.

ابراهيم از بازجو می‌پرسد: با چه وسيله‌ای می‌خواستم آيت‌الله را ترور کنم؟

بازجو می‌گويد: بنويس با کلت.

ابراهيم می‌پرسد: کدام کلت؟

بازجو می‌گويد: بنويس آن‌جا ايستاده بودی تا برايت کلت بياورند.

ابراهيم می‌گويد: برادر به‌‌خدا من تيراندازی بلد نيستم و به سربازی نرفته‌ام. پدرم سربازی‌ا‌م را خريده است.

بازجو چند ضربه شلاق به سروصورت ابراهيم می‌زند و به او می‌گويد: “خفه شو”، آن‌چه را که من می‌گويم بنويس.

بازجو از او می‌خواهد اسم دوستان منافق‌اش را بنويسد.

ابراهيم قسم می‌خورد هرگز با منافقين ارتباط نداشته و کسی را نمی‌شناسد. بازجو بر سر او داد می‌کشد و می‌گويد: مـی‌نويسی يا نه؟ بلافاصله او را که ديگر توان راه رفتن نداشت، کشان کشان به طرف اتاق شكنجه می‌برد.

ابراهيم بازهم قسم می‌خورد کسی را نمی‌شناسد.

بازجو می‌گويد: هر که را که می‌شناسی بنويس!

ابراهيم می‌گويد: من فقط با اقوامم رفت وآمد داشتم.

بازجو می‌گويد: نام آن‌ها را بنويس.

ابراهيم از ترس شكنجه‌ی مجدد نام دوازده تن از پسرخاله‌ها، پسردائی‌ها ، عمــو زاده‌هـا و خويشـاوندان دور و نزديكـ‌اش را می‌‌نويسد. اين نگون‌بخت‌ها را بدون آن‌كه بدانند به چه جرمی دستگير شده‌اند آن‌قدر شــكنجه می‌کننـد تـا می‌پذيرنـد بـا ابراهيم برای کشتن آيت‌الله هم‌دست بوده‌اند. يكی اعتراف می‌کند می‌خواستند آيت‌الله را با مسلسل ترور کننــد، ديگـری با کلت، سومی با کوکتل مولوتف، چهارمی با سنگ و آجر… بالاخره هم معلوم نشد ابراهيم و هم‌دستان‌اش بــا چـه چـيزی می‌خواستند آيت‌الله را ترور کنند. بعد از بازجوئی ابراهيم را به بند منتقل کردند. هنگــام انتقـال بـه بنـد، پاهـايش برهنـه بود. پاسداران بزرگتر‌ین دمپائی‌ها را برايش آوردند اما به پايش نخورد. او را با چند زندانی ديگـر در صـف قـرار مـی‌دهند. در مسير راه به طرف بند، ابراهيم از پاسداری که همراه‌شان بود سوالی می‌کند. چند لحظه بعد صاحب دستانی که بر شانه‌ی ابراهيم قرار دارد آهسته از او می‌پرسد: تو اين‌جا چه کار می‌کنی؟

ابراهيم چند لحظه خشك‌اش می‌زند. صدا، صدای پدرش است. اشك بی‌اراده از چشم‌های ابراهيم سرازير می‌شود. آهسته از پدرش می‌پرسد: تو در زندان چه می‌کنی؟


پدر پاسخ می‌دهد: دنبال تو آمدم به زندان، با پاسدارها درگير شدم و مرا هم گرفتند. اما اين مزخرفات چيه تو پرونده‌ات نوشتی؟ ابراهيم می‌گويد: پدر از زير چشم‌بند به پاهايم نگاه کن. آن‌ها مرا مجبور کردن دروغ بنويسم. واقعيت‌ها را به حاکم شرع خواهم گفت.

ابراهيم را چند روز بعد به دادگاه بردند. پس ازآن‌كه به اتاق برگشت، هر ناسزائی که در دهان داشت نثار حاکم شرع می‌کرد. تعريف می‌کرد: اين پدر سگ فلان فلان شده تا رسيدم گفت وصيتت را بكن! گفتم حاجی آقا به‌خدا دروغ نوشتم. مــن همه‌ی آن چيزها را زير شكنجه نوشته‌ام. پاهايم را نگاه کنيد. من نه سياسی هستم و نه منافقی می‌شناسم. حاکم شرع دوبــاره سر او فرياد کشيده بود: منافق کثيف وصيتت را بكن و وقت ما را نگير. ابراهيم در پاسخ به او با خشم گفته بود: اناللــه و انا اليه راجعون، زنده باد خلق و زنده باد مبارزه.


حاکم شرع مشت محكمی به پيشانی ابراهيم کوبيده بود و به او می‌گويد: برو منافق محارب، تو اعدامی هستی.

ابراهيم فرياد می‌زد و تكرار می‌کرد: امشب اين‌ها مرا اعدام می‌کنند. من سياسی نيستم. من گناهی مرتكب نشــده‌ام. مـن نمی‌خواهم بميرم. به او گفتم پس چرا در جواب حاکم شرع عبارت “انالله وانا اليه راجعون و زنده باد خلــق، زنـده بـاد مبارزه ” را بر زبان آوردی؟

در پاسخ به من گفت: “من اين‌ها را در زندان آموختم.” او آن شب را کنار من خوابيد. نيمـه‌های شب دژخيمی در اتاق را باز کرد و او را صدا زد. او را که در تب و نگرانی مــی‌سـوخت، کشـان کشـان بـه جوخـه‌ی اعدام سپردند. بعدها، پس از آزادی از زندان، به ديدار پدرش رفتم. پدر به من گفت که همه‌ی آن دوازده نفر ديگری را هـم که إبراهيم نام‌شان را زيربازجوئی داده بود، اعدام کردند.

This site is registered on wpml.org as a development site. Switch to a production site key to remove this banner.