خاوران ،يك سند جنايت وحشيانه رژيم جمهوری اسلامی است
از آن روزهای سراسر رنج، سالها میگذرد . از آن روزهایی كه ملاقات با زندانیان قطع شد و خانوادهها نگران عزیزانشان به هر جایی سر میزدند تا شاید خبری از آنان بیابند. من نیز مانند هزاران خانواده دیگر سرگردان و نگران در جستجوی خبری از همسرم بودم. شهریور سال شصتوهفت بود، كه خبر كشف گورهای دسته جمعی را در گورستان خاوران از زبان مادر داغدیدهای كه پسر عزیزش را به جرم آزادیخواهی و عدالتطلبی اعدام كرده بودند. شنیدم. او برایم تعریف كرد روزی كه برای مراسم یادبود پسرش به گورستان خاوران رفته بودند، یكی از مادران تكه پارچهای كثیف و خونآلود میبیند و به خیال آنكه پارچه را به كناری اندازد تا زمین تمیز باشد، دست میبرد تا پارچه را بردارد، اما متوجه میشود پارچه در زمین فرو رفته است. سعی میكند خاك را به كناری زند و پارچه را از زمین بیرون كشد، كه ناگهان دستی را میبند . در یک لحظه همه متوجه میشوند. خاك در جستجوی یافتن اجساد شكافته میشود و عمق فاجعه آشكار میشود . شنیدن این خبر برای من نقطه پایان زندگی مردی بود كه در صداقت و پاكی، شجاعت و آزادگی زبانزد تمام افرادی بود كه او را میشناختند. مردی كه عاشق مردم بود و عشق را با تمام شكوهاش با مهربانی و محبت و گذشت به اطرافیانش نشان میداد.
نه ، نه! نم خواستم این حقیقت را باور كنم. هنوز رسما به من اعلام نشده بود. باید صبر میكردم. هر روز با خودم كلنجار میرفتم و میان واقعیت و سراب در شك و دو دلی دستوپا میزدم تا سرانجام نوبت من هم رسید .از زندان اوین به منزل خواهر شوهرم تلفن كردند و گفتند روز ۱۴ آذر ساعت ۳ بعد از ظهر یك نفر از مردان خانواده بیاید جلوی زندان. وقتی خبر را شنیدم بلافاصله وسایلام را جمع كردم و با پسرم به تهران رفتم. بدین ترتیب نوبت من هم شد. جلوی اوین همهمهای برپا بود. صدها نفر پشت در زندان جمع شده بودند. همه بیقرار بودند .همه میدانستیم واقعیت چیست، اما هیچكس نمیخواست واقعیت را بر زبان آورد. تا سرانجام از هر خانواده یك نفر را به داخل محوطه اوین بردند. در حیاط به چشمانمان چشمبند زدند و ما با چشمانی بسته، دستان هم را با یاد عزیزانمان که با سرود عشق به جوخههای اعدام سپرده شدند، محكم فشردیم.
بالاخره ما را به ساختمانی بردند. زنها در یك طرف و مردها در طرف دیگر .كم كم چشمبندها را بالا زدیم . ساختمان برایم آشنا بود. همان راهرو و همان اتاقها. ساختمانی كه در آن بارها و بارها بازجویی شده بودم. آن روزها كه از زیر چادر و چشمبند پنهان از چشم نگهبانان، در جستجوی جعفر به اطراف نگاه میکردم.
تمام خاطرات مثل باد از ذهنم میگذشت و مادران و خواهران و همسران در مرور خاطرات مرا یاری میكردند. لحظات به كندی میگذشت. عاقبت نام همسرم اعلام شد؛ جعفر وثوقی…
به راه افتادم به اتاقی وارد شدم. گفتگو كوتاه بود :
-تو چه نسبتی با جعفر داری؟
-همسرش هستم.
-میدانی چه میخواهیم به تو بگوییم؟
-میخواهید بگویید اعداماش كردهاید.
-بله، البته ما اینكار را نكردیم.
چرا؟
برای اینكه یك دنده بود و سر حرفاش ایستاده بود.
كی؟
معلوم نیست.
وصیتنامه، من …
-وصیتنامه مال فرد مسلمان است او مسلمان نبود.
و فقط این حلقه از او مانده .
حلقه را گرفتم و در دستانم فشردم. میخواستم به وسعت تمام دنیا فریاد بزنم، ولی نتوانستم، بغض راه گلویم را بسته بود. كاغذی جلویام گذاشتند و گفتند باید تعهد بدهی كه مراسم یادبود نمیگیری و این خبر را بهطور رسمی در روزنامه یا به شكل تراكت اعلام نمیکنی…
گیج و منگ بیرون آمدم و در پاركینگ سوار ماشینام كردند و جلوی لونا پارك تقریبا من را از ماشین بیرون انداختند. چون كه میترسیدند مورد تهاجم مردم خشمگین قرار بگیرند. بله از آن روز سالها میگذرد .طی تمام این سالها، با تمام توانم كوشیدم برای حقوق از دست رفته جعفر و دیگر قربانیان سیاسی رژیم جمهوری اسلامی مبارزه كنم .در تمام این سالها خاوران برای من جایی بود كه بغض فروخوردهام را هم چون آتشفشانی گداخته به بیرون بریزم و در آرزوی روزی كه تمام خانوادههای قربانیان بتوانند با كمك مردم ایران و تمام سازمانهایی كه در راه حقوق بشر مبارزه میكنند، برای تجلیل از مقام تمام زنان و مردان بزرگی كه در راه آزادی جان عزیزشان را از دست دادند، ستونی یادبود و یا مجسمهای كه نمادی از آن انسانهای شریف و عاشق باشد، در آن جا نصب کنند. و در كتیبهای نام تمام آن عزیزان را بنویسند و آنرا با هزاران گل زیبا كه در چهار فصل سال زیبایی را چنانكه در خور این عزیزان باشد، زینت بخش خاوران كنند.
اما امروز درست مثل هفده سال پیش، خبر میرسد که رژیم میخواهد به بهانه بازسازی، خاوران را خراب كند و سند جنایتاش را از بین ببرد. خاوران برای همهی مرد، چه آنان كه از نزدیك و چه آنان كه فقط عكسهایی از آنان دیدهاند، نماد جنایات پنهان و اشكار مستبدان جمهوری اسلامی است . جنایتكارانی كه نه تنها طاقت تحمل انسانهای دگراندش را ندارند، از هرچه که یادآور این انسانهایآزاده باشد، در هراس هستند و سعی در از بینبردنش دارند. من و دیگر خانوادههای قربانیان كشتار خونین سال ۶۷ ، سالها در جهت تحقق خواستهای زیر تلاش كرده ایم :
-اعلام رسمی نام قربانیان سال ۶۷.
-ثبت اسامی قربانیان در دفاتر رسمی ثبت و احوال كشور .
– دادن پرونده قربانیان به خانوادهها
– اعلام نام شخصی كه دستور این اعدامها را صادر کرده است.
– نشان دادن محل دفن عزیزانمان.
– حق گذاشتن سنگ بر مزارآنها.
– داشتن حق برگزاری مراسم یادبود و اعلام رسمی در روزنامهها.
امروز بار دیگر از تمامی انسانهای آزاده و كلیه سازمانهایی كه در راه حقوق بشر مبارزه میكنند یاری میطلبم تا در سالروز كشتار زندانیان، نگذارند عوامل رژیم تحت نام بازسازی، خاوران را از بین ببرند. بازسازی خاوران تنها میتواند بدست خانوادههای جانباختههای این فاجعه بازسازی شود. شاید این كار مرهمی بر رنج هایی باشد كه آنان در این سال ها کشیدهاند.
فریبا كاویانی شهریور ۸۴